My professor
My professor
Chapter:2
Part:10
جئون برای چند ثانیه بهش خیره شد ... اون دختر بابا نداشت موضوع بیشتر از هر چیز دیگه ای باعث میشد بخواد محکم بغلش کنه و بگه من هستم و خودم مراقبتم درست مثل بابات
کتش رو از تنش درآورد و کنارش دراز کشید دستشو زیر گردنش فرستاد تا هیزل روی بازوش قرار بگیره و با دست دیگش بالا تنه شو به خودش چسبوند ...
نفس بم و عمیقی رو درست کنار گوشش ول کرد. بار دیگه دمای پیشونیش رو چک کرد ... تنش خیس عرق بود اما هنوزم بوی بچه ها رو میداد و همین جونگکوک رو بی قرار تر میکرد که محکم تر بغلش کنه ...
جونگکوک:يه خبر خوب بدم؟
خبر خوب راه گم کرده بود اومد این حوالی؟ .. اصلا فراموش کرده بود تو دنیا ممکنه خبرای خوبی هم وجود داشته باشن
هیزل:خبر؟ .. چیشده؟
جونگکوک:چند روز دیگه با هم میریم استكهلم...من ،تو و ریاست دانشگاه .
مسافرت با جونگ کوک به جایی دور از کره دور از تونی مونتانا و آزار و اذیتاش
حتی تصور کردنش هم آب سردی بود رو تمام آشفتگیای ذهنی هیزل
هیزل:به خاطر ارائه ی آمپول ؟
تک خنده ای کرد
جونگکوک :ارائه؟! پس اصلا نمیدونی این چند روز درگیر چیا بودم و چه اتفاقاتی افتاده ... خبردار شدم من و بهترین شاگردم نامزد دریافت نوبل امسال شدیم
"از زبون هیزل"
چی!
سرمو متعجب از بازوی جونگ کوک فاصله دادم و با چشمای گرد پرسیدم:
هیزل:چی؟!
تک خنده ای کرد
جونگکوک:میتونی تصور کنی چه تاثیری رو اینده ی تحصیلی و شغلیت داره؟ تا همین لحظه چهل تا بچه زیر ۱۰ سال از بیمارستان سرطان مداوا شدن ... و آزمایش هاشون نشون داده حتی به دوز دوم هم نیاز پیدا نکردن ...
هیجان زده کف دستمو محکم به لبام فشار دادم و چشمام پر اشک شد
هیزل:وای خدا !
با چشمای خسته و نیم باز لبخند محوی بهم زد و منو که کاملا خشکم زده بود رو دوباره تو بغلش کشید.
هیزل:جونگ کوک ... تو واقعا .... همون جادوگری شدی که آرزوشو داشتی همونی که مشکلات اطرافیانشو با یه اشاره حل میکرد ... تو تونستی بچه ها رو از یه بیماری کشنده نجات بدی با همین دستات ... خدای من
انگشتاشو بین انگشتام گره زد
جونگکوک :بهتره بدونی دستای تو این کارو کرد ، نه من تو تنها انگیزهم برای کمک به سونگ بودی قبول کردم این پژوهش رو انجام بدم تا بتونم یک ساعت بیشتر در روز توی لعنتیو ببینم.
تو منو هول دادی تو این مسیر با من به استکهلم بیا تا موفقیتمو جلوی همه به تو تقدیم کنم
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:10
جئون برای چند ثانیه بهش خیره شد ... اون دختر بابا نداشت موضوع بیشتر از هر چیز دیگه ای باعث میشد بخواد محکم بغلش کنه و بگه من هستم و خودم مراقبتم درست مثل بابات
کتش رو از تنش درآورد و کنارش دراز کشید دستشو زیر گردنش فرستاد تا هیزل روی بازوش قرار بگیره و با دست دیگش بالا تنه شو به خودش چسبوند ...
نفس بم و عمیقی رو درست کنار گوشش ول کرد. بار دیگه دمای پیشونیش رو چک کرد ... تنش خیس عرق بود اما هنوزم بوی بچه ها رو میداد و همین جونگکوک رو بی قرار تر میکرد که محکم تر بغلش کنه ...
جونگکوک:يه خبر خوب بدم؟
خبر خوب راه گم کرده بود اومد این حوالی؟ .. اصلا فراموش کرده بود تو دنیا ممکنه خبرای خوبی هم وجود داشته باشن
هیزل:خبر؟ .. چیشده؟
جونگکوک:چند روز دیگه با هم میریم استكهلم...من ،تو و ریاست دانشگاه .
مسافرت با جونگ کوک به جایی دور از کره دور از تونی مونتانا و آزار و اذیتاش
حتی تصور کردنش هم آب سردی بود رو تمام آشفتگیای ذهنی هیزل
هیزل:به خاطر ارائه ی آمپول ؟
تک خنده ای کرد
جونگکوک :ارائه؟! پس اصلا نمیدونی این چند روز درگیر چیا بودم و چه اتفاقاتی افتاده ... خبردار شدم من و بهترین شاگردم نامزد دریافت نوبل امسال شدیم
"از زبون هیزل"
چی!
سرمو متعجب از بازوی جونگ کوک فاصله دادم و با چشمای گرد پرسیدم:
هیزل:چی؟!
تک خنده ای کرد
جونگکوک:میتونی تصور کنی چه تاثیری رو اینده ی تحصیلی و شغلیت داره؟ تا همین لحظه چهل تا بچه زیر ۱۰ سال از بیمارستان سرطان مداوا شدن ... و آزمایش هاشون نشون داده حتی به دوز دوم هم نیاز پیدا نکردن ...
هیجان زده کف دستمو محکم به لبام فشار دادم و چشمام پر اشک شد
هیزل:وای خدا !
با چشمای خسته و نیم باز لبخند محوی بهم زد و منو که کاملا خشکم زده بود رو دوباره تو بغلش کشید.
هیزل:جونگ کوک ... تو واقعا .... همون جادوگری شدی که آرزوشو داشتی همونی که مشکلات اطرافیانشو با یه اشاره حل میکرد ... تو تونستی بچه ها رو از یه بیماری کشنده نجات بدی با همین دستات ... خدای من
انگشتاشو بین انگشتام گره زد
جونگکوک :بهتره بدونی دستای تو این کارو کرد ، نه من تو تنها انگیزهم برای کمک به سونگ بودی قبول کردم این پژوهش رو انجام بدم تا بتونم یک ساعت بیشتر در روز توی لعنتیو ببینم.
تو منو هول دادی تو این مسیر با من به استکهلم بیا تا موفقیتمو جلوی همه به تو تقدیم کنم
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
- ۵۳۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط