پارت 7
پارت 7
مهرداد:اما من وقتی یاد شیطونیای اون میوفتم،یاد گریه های مادرش میوفتم،نمیتونم خودمو ببخشم.اگه خودمم ببخشم،خدام منو نمیبخشه.هر زمان که یه دختر بچه میبینم، از خودم بدم میاد که یکیش تو دستم جون داد و نتونستم واسش کاری کنم.
دستشو با دوتا دستام گرفتم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم:تو باید از این ماجرا ها درس بگیری ، نه که از خودت بدت بیاد...من یه نطری دارم که قول میدم کارنا خوشگله هم تو اون خوشش بیاد.نطرت چیه که چن تا دختر کوچولو رو زیر بال و پرت بگیری و خرجشون رو بدی.خیلیا هستن که محتاج محبتای مان!!!!
مهرداد کم کم لبش به خنده باز شد و گفت:ایول که همون دخترخاله خل و چل خودمی! و زود از سرجاش بلند شد،معلوم بود که کیفش حسابی کوک شده که اینجوری یه گاز داشت میرفت.یهویی برگشت و همین که دید من هنوز نشستم،با تعجب گفت:واسه چی نشستی،پاشو بیا بریم و اجازه حرف زدن بهم رو نداد و دستشو انداخت رو شونم و منو به سمت ماشینم برد.همین که خواستم سوار شم گفت:بی زحمت سوییچ رو لطف کن و منم که از خدام بود،دادم بهش و رو صندلی کمک راننده نشستم.تو راه کمی از اوضاع و احوال فامیل گفتم و اونم از آلمان و کاراش.
به خونه شون که رسیدیم،باهم دیگه پیاده شدیم من زنگ آیفون تصویری رو زدم و در بعد چن لحظه با صدای تیکی باز شد.مهرداد مث جنتلمنا اول منو راهی خونه کرد و بعد خودش اومد تو و درو پشت سرش بست.با دیدن وضع به هم ریخته حیاط و کارگرای که داشتن از این ور به اونور میرفتن،فهمیدیم که یه مهمونی بزرگ در پیشه که خاله بخاطر ورود خان پسر دکترش برپا کرده و منم که عشق مهمونی ، با صدای جیغ مانندی رو به مهرداد گفتم:ایول به پسرخاله زشت خودم که قراره بخاطرش یه مهمونی برگزار شه. مهرداد که از اون همه حرفم فقط قسمت پسرخاله زشششت رو فهمیده بود،با لحن تعجب برانگیزی گفت:من زشتم رهاااا؟
رها رو طوری کشید که هرکسی هم بود،دلش به رحم می اومد اما من؟نع،هرگز
خودمو اماده فرار کردمو با گفتن،مگه شک داشتی از جلو چشمش که اندازه دوتا پرتقال شده بود در رفتم....
.......
دوستای گلم،مرسی که رمان منو دنبال میکنید.مشتاق فهمیدن نظرات شما هستم.
اگه رمان مورد پسندتون بود ، حتما بگین
با تشکر
)اگه بتونم ، امروز بازم میدارم،وگرنه فردا
مهرداد:اما من وقتی یاد شیطونیای اون میوفتم،یاد گریه های مادرش میوفتم،نمیتونم خودمو ببخشم.اگه خودمم ببخشم،خدام منو نمیبخشه.هر زمان که یه دختر بچه میبینم، از خودم بدم میاد که یکیش تو دستم جون داد و نتونستم واسش کاری کنم.
دستشو با دوتا دستام گرفتم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم:تو باید از این ماجرا ها درس بگیری ، نه که از خودت بدت بیاد...من یه نطری دارم که قول میدم کارنا خوشگله هم تو اون خوشش بیاد.نطرت چیه که چن تا دختر کوچولو رو زیر بال و پرت بگیری و خرجشون رو بدی.خیلیا هستن که محتاج محبتای مان!!!!
مهرداد کم کم لبش به خنده باز شد و گفت:ایول که همون دخترخاله خل و چل خودمی! و زود از سرجاش بلند شد،معلوم بود که کیفش حسابی کوک شده که اینجوری یه گاز داشت میرفت.یهویی برگشت و همین که دید من هنوز نشستم،با تعجب گفت:واسه چی نشستی،پاشو بیا بریم و اجازه حرف زدن بهم رو نداد و دستشو انداخت رو شونم و منو به سمت ماشینم برد.همین که خواستم سوار شم گفت:بی زحمت سوییچ رو لطف کن و منم که از خدام بود،دادم بهش و رو صندلی کمک راننده نشستم.تو راه کمی از اوضاع و احوال فامیل گفتم و اونم از آلمان و کاراش.
به خونه شون که رسیدیم،باهم دیگه پیاده شدیم من زنگ آیفون تصویری رو زدم و در بعد چن لحظه با صدای تیکی باز شد.مهرداد مث جنتلمنا اول منو راهی خونه کرد و بعد خودش اومد تو و درو پشت سرش بست.با دیدن وضع به هم ریخته حیاط و کارگرای که داشتن از این ور به اونور میرفتن،فهمیدیم که یه مهمونی بزرگ در پیشه که خاله بخاطر ورود خان پسر دکترش برپا کرده و منم که عشق مهمونی ، با صدای جیغ مانندی رو به مهرداد گفتم:ایول به پسرخاله زشت خودم که قراره بخاطرش یه مهمونی برگزار شه. مهرداد که از اون همه حرفم فقط قسمت پسرخاله زشششت رو فهمیده بود،با لحن تعجب برانگیزی گفت:من زشتم رهاااا؟
رها رو طوری کشید که هرکسی هم بود،دلش به رحم می اومد اما من؟نع،هرگز
خودمو اماده فرار کردمو با گفتن،مگه شک داشتی از جلو چشمش که اندازه دوتا پرتقال شده بود در رفتم....
.......
دوستای گلم،مرسی که رمان منو دنبال میکنید.مشتاق فهمیدن نظرات شما هستم.
اگه رمان مورد پسندتون بود ، حتما بگین
با تشکر
)اگه بتونم ، امروز بازم میدارم،وگرنه فردا
- ۲.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط