پارت6
پارت6
چن دقیقه همینجور روی نرده هانشستیم که دیدم نمیخواد حرف بزنه پس بی مقدمه گفتم: یادمه قبل از رفتنت بهم میگفتی که تو محرم راز های منی و واقعا محرم بودم واست. فک کنم پیش دانشگاهی بودی که به یه دختر تو خیابون واسه خنده شماره داده بودی و اونم شماره رو به پدرش داده بود،یادته رفتم پیش دختره و نذاشتم واست بد بشه.پس اگه الانم بعد چندین سال بهم اعتماد داری،درد دلتو بهم بگو.بدار باهم حلش کنیم مهرداد.
بعد چن ثانیه،به سمتم چرخید و گفت:تو بیمارستانی که کار میکردم،استادمون بخاطر این که کار من خوب بود ، یه عمل بزرگ مغز رو بهم داد.قبل از اون بارها تو اتاق عمل،عملهای خیییلی خوبی داشتم اما تو این یکی.................همه چی فرق کرد. یه نفس کشید و با بعص اشکاری ادامه داد:مریضم یه دختر کوچولوی 5،6 ساله به اسم کارنا بود.خیلی دختر شیرینی بود و منم دوستش داشتم یعنی همه دوسش داشتن........با یه اه گفت:سر عمل،خوب بود اما تا به انتهای عمل نزدیک میشدیم،فشارش پایین تر میرفت،هیچ کاری نتونستم براش بکنم و بعد چن دقیقه.....م...ر..د.
با گفتن این حرف،شروع کرد به گریه کردن.من خودم وضعم بهتر از اون نبود اما بااااید ارومش میکردم،مث همیشه
اروم سرشو تو بغلم کشیدم و گفتم:مهرداد،تو تموم تلاشتو کردی،این سرنوشت کارنا بود که بره.شاید اگه زنده میموند،هزار تا اتفاق بد انتطارشو میکشید.خودتو مقصر ندون.مرگ حقه.اونم یه بچه بود با دل پاک، بهتر از این بود که وارد دنیای سیاه ما بزرگترا بشه
مهرداد سرشو از بعلم بلند کرد و گفت:رها،مرسی که مث همیشه منو از افکارم رهایی دادی!
........
ببخشید که دیر به دیر میام و پست میزارم،مشتاق دیدار علاقه شما به این رمان هستم
چن دقیقه همینجور روی نرده هانشستیم که دیدم نمیخواد حرف بزنه پس بی مقدمه گفتم: یادمه قبل از رفتنت بهم میگفتی که تو محرم راز های منی و واقعا محرم بودم واست. فک کنم پیش دانشگاهی بودی که به یه دختر تو خیابون واسه خنده شماره داده بودی و اونم شماره رو به پدرش داده بود،یادته رفتم پیش دختره و نذاشتم واست بد بشه.پس اگه الانم بعد چندین سال بهم اعتماد داری،درد دلتو بهم بگو.بدار باهم حلش کنیم مهرداد.
بعد چن ثانیه،به سمتم چرخید و گفت:تو بیمارستانی که کار میکردم،استادمون بخاطر این که کار من خوب بود ، یه عمل بزرگ مغز رو بهم داد.قبل از اون بارها تو اتاق عمل،عملهای خیییلی خوبی داشتم اما تو این یکی.................همه چی فرق کرد. یه نفس کشید و با بعص اشکاری ادامه داد:مریضم یه دختر کوچولوی 5،6 ساله به اسم کارنا بود.خیلی دختر شیرینی بود و منم دوستش داشتم یعنی همه دوسش داشتن........با یه اه گفت:سر عمل،خوب بود اما تا به انتهای عمل نزدیک میشدیم،فشارش پایین تر میرفت،هیچ کاری نتونستم براش بکنم و بعد چن دقیقه.....م...ر..د.
با گفتن این حرف،شروع کرد به گریه کردن.من خودم وضعم بهتر از اون نبود اما بااااید ارومش میکردم،مث همیشه
اروم سرشو تو بغلم کشیدم و گفتم:مهرداد،تو تموم تلاشتو کردی،این سرنوشت کارنا بود که بره.شاید اگه زنده میموند،هزار تا اتفاق بد انتطارشو میکشید.خودتو مقصر ندون.مرگ حقه.اونم یه بچه بود با دل پاک، بهتر از این بود که وارد دنیای سیاه ما بزرگترا بشه
مهرداد سرشو از بعلم بلند کرد و گفت:رها،مرسی که مث همیشه منو از افکارم رهایی دادی!
........
ببخشید که دیر به دیر میام و پست میزارم،مشتاق دیدار علاقه شما به این رمان هستم
- ۲.۶k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط