{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.17

چند روز از اون شب گذشته بود. جونگ کوک تو ذهنش تصمیم نهایی رو گرفته بود. انتقام. اون وصیت پدرش هنوز مثل خنجر تو قلبش بود. حالا وقتش رسیده بود.

ا.ت اون روز صبح مثل همیشه بیدار شد و خواست بره شرکت، ولی در اتاق قفل بود. یهو در باز شد و جونگ کوک با چهره سرد وارد شد. دو تا از محافظاش هم پشت سرش بودن.

(با صدای خشک و بی‌احساس) 
- از امروز دیگه شرکت بیوتی کریا مال تو نیست. همه سهامتو به نام من زدم. تو دیگه رئیس هیچی نیستی.

ا.ت با شوک کامل، چشماش گرد شد
+ چی؟! کوک شوخی می‌کنی؟ این چه حرفیه؟!

جونگ کوک نزدیک‌تر اومد، دستشو گرفت دور بازوی ا.ت و محکم فشار داد.

- شوخی نیست. از امروز تو خدمتکار خونه منی. آجوما کمک می‌خواد. تو آشپزخونه، تمیزکاری، شستشو... هر چی بگه انجام می‌دی. اگه مقاومت کنی، بدتر می‌شه.

ا.ت صدا لرزید، اشک تو چشماش جمع شد
+ کوک چرا؟! ما که... ما که با هم بودیم. دیشب حتی...

کوک خندید سرد و موهاشو کشید عقب
- فکر کردی چون باهات خوابیدم دیگه دوستت دارم؟ احمق. تو فقط یه ابزار بودی. همون دختر کوچولویی که چهارده سال پیش مامان و باباشو جلوی چشمش کشتم.

ا.ت کامل شوکه شد، بدنش یخ زد
+ چی؟! تو... تو چی گفتی؟!

جونگ کوک اسلحه‌شو از کمرش درآورد و گذاشت رو میز، جلوی چشم ا.ت.

- آره. من زدمشون. به دستور پدرم. تو رو زنده گذاشتم چون گفتم بذار بزرگ شه، بعد باهاش سرگرم شم. حالا وقتشه.

یهو ا.ت خواست فرار کنه، ولی محافظا گرفتنش. جونگ کوک سیلی محکمی زد به صورتش که سرش چرخید.

کوک غرید
- از امروز لباس خدمتکار تنت می‌کنی. سیاه و ساده. هیچ آرایشی، هیچ لوکسی. صبح‌ها زود بیدار می‌شی، اتاق‌ها رو تمیز می‌کنی، به آجوما کمک می‌کنی، غذا درست می‌کنی. اگه یکی‌شو درست انجام ندی، شلاق می‌خوری.

ا.ت گریه کرده، صداش می‌لرزید
+ لطفاً نکن این کارو... من هیچی نکردم... چرا؟!

جونگ کوک موهاشو محکم گرفت و سرشو کشید عقب، نزدیک صورتش زمزمه کرد:

-چون خانواده‌ت به خانواده من خیانت کرد. حالا نوبت توئه که تا آخر عمر جبران کنی. با بدنت، با غرورت، با همه چی.

بعد محافظا لباس‌های گرونشو درآوردن و یه لباس خدمتکار ساده و کوتاه به تنش کردن. ا.ت فقط گریه می‌کرد.

جونگ کوک دستشو گرفت و بردش پایین، آشپزخونه. آجوما یه خانم میانسال سخت‌گیر اونجا ایستاده بود.


- این از امروز خدمتکار جدیدته. هر چی گفتی انجام بده. اگه تنبلی کرد، به من بگو. تنبیهش می‌کنم.

آجوما سرشو تکون داد. جونگ کوک قبل از رفتن، آروم تو گوش ا.ت گفت:

امشب بعد کارا، میام اتاقت. اگه خوب خدمتکاری کرده باشی، شاید فقط باهات بخوابم. اگه نه... هم شلاق، هم بدتر.

ا.ت با صدای شکسته گفت
+ تو دیوونه‌ای... من ازت متنفرم...

کوک لبخند زد و گونه‌شو نوازش کرد
- متنفر باش. این متنفر بودن بیشتر حال می‌ده وقتی زیرم له می‌شی.

جونگ کوک رفت. ا.ت موند وسط آشپزخونه با چشمایی قرمز و بدن لرزان. آجوما سطل و دستمال رو داد دستش:

شروع کن. کف رو بشور.

ا.ت زانو زد روی زمین و با اشک شروع کرد به تمیز کردن. ذهنش پر از شوک و نفرت بود.........
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۴۰ کامنت
کامنت های همه پست هام بالای ۱۰ تا
دیدگاه ها (۴)

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.16صبح هنوز آروم...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.15صبح شده بود. ...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

پرنسس من 21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط