+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.16
صبح هنوز آروم بود. ا.ت تو بغل جونگ کوک دراز کشیده بود، سرش رو سینهش. جونگ کوک آروم موهاشو نوازش میکرد، ولی چشماش یهو خیره شد به سقف. یهو یه فلشبک اومد تو ذهنش...
---
فلشبک (۱۴ سال پیش)........
شب تولد چهارده سالگی ا.ت بود. خونهشون تو محله اعیوننشین. جونگ کوک با دو تا از آدمای خودش رفته بود. پدرش قبل از مردن وصیت کرده بود: خانواده اون حرامزاده رو کامل نابود کن.
در رو زدن و وارد شدن. مامان و بابای ا.ت تو سالن بودن، داشتند کیک تولد برش میزدند. ا.ت با لباس تولد صورتی کوچیک، هنوز چهارده ساله، کنار میز ایستاده بود و خندید.
جونگ کوک بدون حرف اسلحه رو کشید. اول باباشو زد، بعد مامانشو. دو تا گلوله. خون پاشید رو کیک و دیوار. ا.ت جیغ کشید و افتاد زمین، بدنش لرزید.
جونگ کوک رفت جلو، اسلحه هنوز تو دستش بود. ا.ت با چشمایی پر از اشک و ترس نگاهش کرد. بچه بود، خیلی کوچیک.
جونگ کوک آروم گفت: تو رو نمیکشم... بذار بزرگ شی. بعد خودم میام سراغت.
بعد برگشت و رفت. صدای گریه ا.ت هنوز تو گوشش بود.
---
برگشت به حال
جونگ کوک یه لحظه چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. حالا همون دختر تو بغلش بود، بزرگ شده، لخت و گرم.
آروم زیر لب زمزمه کرد
- لعنتی...
ا.ت سرشو بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد
+ چی شد؟ چرا لعنتی گفتی؟
سریع خودشو جمع کرد و لبخند زد، موهاشو بوسید
- هیچی پرنسس. فقط یاد یه کار قدیمی افتادم. مهم نیست.(چسی، چسی،چسی)
دستش آروم رو کمر ا.ت کشیده میشد، نوازش ملایم.
+ راست میگی؟ اخم کردی یهو. اگه چیزی ناراحتت کرده بگو...
- نه بابا، واقعاً هیچی. فقط... وقتی اینجوری تو بغلم هستی، یه سری چیزای قدیمی میاد تو ذهنم. ولی تو بودن تو این لحظه همهشو بهتر میکنه.
لبخند زد و دوباره سرشو گذاشت رو سینهش
+ عجیبی تو گاهی. یه لحظه وحشی، یه لحظه اینقدر آروم. دیشب فکر نمیکردم صبح اینقدر مهربون باشی.
خندید آروم
- چون تو لیاقتشو داری. حداقل امروز. فردا شاید دوباره همون کوک وحشی بشم.
هر دو خندیدن. جونگ کوک دستشو برد تو موهای ا.ت و آروم بازی کرد باهاش.
+ کوک... میتونم بپرسم چرا اینقدر سریع بهم علاقه پیدا کردی؟ تو مهمونی که دیدیم، انگار از قبل منو میشناختی.
جونگ کوک یه لحظه ساکت شد. قلبش تند زد، ولی صورتشو آروم نگه داشت.
با صدای نرم
- چون صورتت خیلی آشنا اومد. انگار یه جایی تو ذهنم بودی. بعد که حرف زدی و خندیدی... دیگه نتونستم ولت کنم.
(خندید خجالتی)
+ وای چقدر رمانتیک شدی یهو! باورم نمیشه این همون جونگ کوک خطرناکه که همه ازش میترسن.
- خطرناکم... ولی نه برای تو. فعلاً.
جونگ کوک دوباره ا.ت رو محکمتر بغل کرد. تو ذهنش فکر میکرد: «تو هنوز هیچی نمیدونی. ولی فعلاً این بغل کردن و این بدنت کافیه. انتقام بعداً.»
+ حالا بلند شیم؟ دلم صبحونه میخواد. قهوه هم.
- باشه. میگم برات درست کنن. ولی اول یه بوس.
جونگ کوک سر ا.ت رو گرفت و آروم بوسید لباش. بوسه نرم و طولانی، بدون فشار..........
ادامه دارد.........
بچه ها فلش بک رو عوض کردم اونجوری بیشتر به دلم می نشست
-I shouldn't fall in love with you
p.16
صبح هنوز آروم بود. ا.ت تو بغل جونگ کوک دراز کشیده بود، سرش رو سینهش. جونگ کوک آروم موهاشو نوازش میکرد، ولی چشماش یهو خیره شد به سقف. یهو یه فلشبک اومد تو ذهنش...
---
فلشبک (۱۴ سال پیش)........
شب تولد چهارده سالگی ا.ت بود. خونهشون تو محله اعیوننشین. جونگ کوک با دو تا از آدمای خودش رفته بود. پدرش قبل از مردن وصیت کرده بود: خانواده اون حرامزاده رو کامل نابود کن.
در رو زدن و وارد شدن. مامان و بابای ا.ت تو سالن بودن، داشتند کیک تولد برش میزدند. ا.ت با لباس تولد صورتی کوچیک، هنوز چهارده ساله، کنار میز ایستاده بود و خندید.
جونگ کوک بدون حرف اسلحه رو کشید. اول باباشو زد، بعد مامانشو. دو تا گلوله. خون پاشید رو کیک و دیوار. ا.ت جیغ کشید و افتاد زمین، بدنش لرزید.
جونگ کوک رفت جلو، اسلحه هنوز تو دستش بود. ا.ت با چشمایی پر از اشک و ترس نگاهش کرد. بچه بود، خیلی کوچیک.
جونگ کوک آروم گفت: تو رو نمیکشم... بذار بزرگ شی. بعد خودم میام سراغت.
بعد برگشت و رفت. صدای گریه ا.ت هنوز تو گوشش بود.
---
برگشت به حال
جونگ کوک یه لحظه چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. حالا همون دختر تو بغلش بود، بزرگ شده، لخت و گرم.
آروم زیر لب زمزمه کرد
- لعنتی...
ا.ت سرشو بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد
+ چی شد؟ چرا لعنتی گفتی؟
سریع خودشو جمع کرد و لبخند زد، موهاشو بوسید
- هیچی پرنسس. فقط یاد یه کار قدیمی افتادم. مهم نیست.(چسی، چسی،چسی)
دستش آروم رو کمر ا.ت کشیده میشد، نوازش ملایم.
+ راست میگی؟ اخم کردی یهو. اگه چیزی ناراحتت کرده بگو...
- نه بابا، واقعاً هیچی. فقط... وقتی اینجوری تو بغلم هستی، یه سری چیزای قدیمی میاد تو ذهنم. ولی تو بودن تو این لحظه همهشو بهتر میکنه.
لبخند زد و دوباره سرشو گذاشت رو سینهش
+ عجیبی تو گاهی. یه لحظه وحشی، یه لحظه اینقدر آروم. دیشب فکر نمیکردم صبح اینقدر مهربون باشی.
خندید آروم
- چون تو لیاقتشو داری. حداقل امروز. فردا شاید دوباره همون کوک وحشی بشم.
هر دو خندیدن. جونگ کوک دستشو برد تو موهای ا.ت و آروم بازی کرد باهاش.
+ کوک... میتونم بپرسم چرا اینقدر سریع بهم علاقه پیدا کردی؟ تو مهمونی که دیدیم، انگار از قبل منو میشناختی.
جونگ کوک یه لحظه ساکت شد. قلبش تند زد، ولی صورتشو آروم نگه داشت.
با صدای نرم
- چون صورتت خیلی آشنا اومد. انگار یه جایی تو ذهنم بودی. بعد که حرف زدی و خندیدی... دیگه نتونستم ولت کنم.
(خندید خجالتی)
+ وای چقدر رمانتیک شدی یهو! باورم نمیشه این همون جونگ کوک خطرناکه که همه ازش میترسن.
- خطرناکم... ولی نه برای تو. فعلاً.
جونگ کوک دوباره ا.ت رو محکمتر بغل کرد. تو ذهنش فکر میکرد: «تو هنوز هیچی نمیدونی. ولی فعلاً این بغل کردن و این بدنت کافیه. انتقام بعداً.»
+ حالا بلند شیم؟ دلم صبحونه میخواد. قهوه هم.
- باشه. میگم برات درست کنن. ولی اول یه بوس.
جونگ کوک سر ا.ت رو گرفت و آروم بوسید لباش. بوسه نرم و طولانی، بدون فشار..........
ادامه دارد.........
بچه ها فلش بک رو عوض کردم اونجوری بیشتر به دلم می نشست
- ۱.۵k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط