Part

Part¹²
آسیه: یه پنگوئن جای آیینه بالا آویزون بود
اون همون پنگوئنی بود که من به دوروک هدیه داده بودم که هروقت دل تنگم شد نگاهش کنه
با دیدن این یکم امیدوار شدم که اون هنوزم مارو فراموش نکرده

دوروک: رفتم تو ماشین دیدم آسیه خیره شده بود به پنگوئن
فهمیدم داره به چی فکر می‌کنه چیزی نگفتم

آنیسا:عمو دوروک اون پندوئنه؟ شماعم پندوئن دوس دالین

دوروک: آره به لطف یکی که خیلی برام مهمه عاشق پنگوئن شدم 😏
آسیه یه نیم نگاهی بهم انداخت

آسیه:😑

دوروک: چطور مگه توام پنگوئن دوس داری؟

آنیسا: آره منو مامانم عاشد پندوئنیم

دوروک: چه خوب. چه خوب.
دوست داری باهاش بازی کنی

آنیسا: وادِعاً.میسی😍

آسیه: رسیدیم خونه

خیلی ممنونم دوروک به خاطر اینکه مارو از دست اون کثافت نجات دادی و مارو رسوندی

دوروک: خواهش میکنم کاری نکردم وظیفم بود

آسیه: دوروک بازم میگم تو وظیفه ای در قبال ما نداری تو وظیفتو انجام دادی همون موقعی که منو با شکم حامله ول کردی
خداحافظ (میره)

_خداحافظ آسیه😕

آسیه: پشتمو کردم بهش و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم رفتم دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم اما وقتی به این فکر می کنم که اونم کم منو ناراحت نکرده عصبانی می شم
اومدم کلیدو از داخل کیفم بردارم که هرچی گشتم پیداش نکردم
یادم اومد که کلیدو داخل خونه جا گذاشتم
فقط عمر کلید داشت که اونم نیستش الان

دوروک: دیدم آسیه جلوی در ایستاده داخل نمیره هی داره داخل کیفشو می‌گرده

آسیه چی شده چرا نمیرین داخل

آسیه: عااا تو هنوز نرفتی
هیچی کلیدمو جا گذاشتم نمی‌تونم برم خونه
اما تو برو دیگه چرا اینجا وایستادی

چرت نگو آسیه شمارو اینجا ول کنم این وقت شب

_دورووککک😠 می‌خوای بازم یاد آوری کنم... ای خداا

_آسیه ببین یه چیزی میگم اما خواهش میکنم قبول کن

_چیه نکنه میخوای بیای بگی بریم خونه من فردا که عمر اومد میرین

_از کجا فهمیدی
هنوزم مص اون موقعا باهوشی😏😉

_ن..نه دوروک لازم نیست تو برو ما یه کاریش می‌کنیم

_چه کاری می‌کنی مثلاً

_اصن تو چیکار داری که ما چیکار می‌کنیم
مگه برات مهمه

_آسیه توام همش داری تیکه میندازی...معلومه که مهمه
ببین لج نکن آنیسام خوابش میاد بیا بریم همین یه شبه دیگه

آسیه: یه دلم می‌گفت برم یه دلم می‌گفت نرم
آنیسام خوابش میومد گفتم...
دیدگاه ها (۰)

Part¹³آسیه: باشه دوروک‌ اما فقط امشب_ب..باشه..باشه فق امشب😃آ...

Part¹⁴«چند دقیقه بعد»نویسنده: آسیه از اتاق اومد بیروندوروک: ...

Part¹¹آسیه: از خونه رفتیم بیرون مادر دختری دیدم هیچ ماشینی ر...

Part¹¹نویسنده: این جریان تموم شد و کیک آراتو اوردن و موقع شا...

﷽بزار اعتراف کنم...میدونستم منو میبینی، ولی چشمامو رو تو بست...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط