سلااام بر زیبارویانم
سلااام بر زیبارویانم
قبل از اینکه بریزین سرم بگم که واااقعااا ازتون معذرت میخوام که انقدر کم کاری میکنم برای گذاشتم پارت ها
من تا پارت ¹³² بیشتر اماده نکرده بودم ولی دلم میخواد تا یه جاهای خوبی پیش ببرمش
ازتون میخوام بهم ایده بدید هر کدوم از ایده هاتون بهتر بود اونو مینویسم(توی شخصی بهم پیام بدید)
بخاطر مدرسه و زندگی روزمره ام ذهنم کاملا مشغوله و هیچ ایده ای ندارم برای ادامه دادن و قرار بود فقط تا پارت ¹³² باشه
دوستون دارم مراقب خودتون باشید_یه پارت جدید هم اماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد
✨️✨️✨️
Part ¹³³
ا.ت لبخندی زد و ساکت شد. فقط نگاه کرد.
در آن نگاه، دو سال دلتنگی، هزار حرف ناگفته، و یک شروع تازه با هم ترکیب شده بودند.
حالا دیگر "انتظار" کلمهای بیمعنی بود. کنار هم بودند؛ و هرچیزی قبل از این، تبدیل شده بود به مقدمهی همین لحظه.
ا.ت دست تهیونگ را کمی فشرد، و بعد آرام گفت:
ـ بریم بیرون؟ هوا آرومه.
تهیونگ لبخند گرمی به ا.ت زد و سرش را تکان داد.
از سالن بیرون رفتند. نسیم ملایم زمستان صورتشان را نوازش کرد، و چراغهای حیاط عمارت در پسزمینه محو شدند.
ا.ت زیر لب گفت:
ـ دو سال طول کشید،بی خبر منو تنها گذاشتی و رفتی..بهم قول داده بودی که نری ولی رفتی..بدون اینکه بدونم کجا هستی و اصلا برای چی متو ترک کردی..ولی بعد از اون همه تنهایی و نگرانی ها و دلواپسی ها بالاخره رسیدم...و الان خوشحال ترینم
تهیون لبخند زد و نگاهش کرد.
ـ اگر همون شب بهت میگفتم بهت علاقه دارم..دل کندن از کنارت برام غیر ممکن بود..پس تصمیم گرفتم چیزی از رفتنم و یزید از علاقهام نگم تا نه تو درد بکشی نه من...ولی فهمیدم که اشتباه کردم..
ا.ت نگاهی دردناک به تهیونگ انداخت
تهیونگ دستای ا.ت رو توی دستاش فشرد و با لبخندی اطمینان بخش ا.ت رو زره ای اروم کرد....
قبل از اینکه بریزین سرم بگم که واااقعااا ازتون معذرت میخوام که انقدر کم کاری میکنم برای گذاشتم پارت ها
من تا پارت ¹³² بیشتر اماده نکرده بودم ولی دلم میخواد تا یه جاهای خوبی پیش ببرمش
ازتون میخوام بهم ایده بدید هر کدوم از ایده هاتون بهتر بود اونو مینویسم(توی شخصی بهم پیام بدید)
بخاطر مدرسه و زندگی روزمره ام ذهنم کاملا مشغوله و هیچ ایده ای ندارم برای ادامه دادن و قرار بود فقط تا پارت ¹³² باشه
دوستون دارم مراقب خودتون باشید_یه پارت جدید هم اماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد
✨️✨️✨️
Part ¹³³
ا.ت لبخندی زد و ساکت شد. فقط نگاه کرد.
در آن نگاه، دو سال دلتنگی، هزار حرف ناگفته، و یک شروع تازه با هم ترکیب شده بودند.
حالا دیگر "انتظار" کلمهای بیمعنی بود. کنار هم بودند؛ و هرچیزی قبل از این، تبدیل شده بود به مقدمهی همین لحظه.
ا.ت دست تهیونگ را کمی فشرد، و بعد آرام گفت:
ـ بریم بیرون؟ هوا آرومه.
تهیونگ لبخند گرمی به ا.ت زد و سرش را تکان داد.
از سالن بیرون رفتند. نسیم ملایم زمستان صورتشان را نوازش کرد، و چراغهای حیاط عمارت در پسزمینه محو شدند.
ا.ت زیر لب گفت:
ـ دو سال طول کشید،بی خبر منو تنها گذاشتی و رفتی..بهم قول داده بودی که نری ولی رفتی..بدون اینکه بدونم کجا هستی و اصلا برای چی متو ترک کردی..ولی بعد از اون همه تنهایی و نگرانی ها و دلواپسی ها بالاخره رسیدم...و الان خوشحال ترینم
تهیون لبخند زد و نگاهش کرد.
ـ اگر همون شب بهت میگفتم بهت علاقه دارم..دل کندن از کنارت برام غیر ممکن بود..پس تصمیم گرفتم چیزی از رفتنم و یزید از علاقهام نگم تا نه تو درد بکشی نه من...ولی فهمیدم که اشتباه کردم..
ا.ت نگاهی دردناک به تهیونگ انداخت
تهیونگ دستای ا.ت رو توی دستاش فشرد و با لبخندی اطمینان بخش ا.ت رو زره ای اروم کرد....
- ۳.۷k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط