{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود ...

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود ...
اما قایق نداشت.
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت.
حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد.
زخم داشت ولی ناله ای نکرد.
نفس می کشید اما، همنفس نداشت.
خندید ،اما غمش را کسی نفهمید...
دیدگاه ها (۶)

خدایا جهان پادشاهی توراستزما خدمت آید خدایی توراستپناه بلندی...

ازامشب‎ دستهایم رو به خداست ‎ میخواهم دستانم را به درب ملکوت...

از گل واشده در دورترین بوته دشت،به تو ای دوست سلام.حالت آیا ...

فصل قاصدک ها که می آید...از سوی من با هر بادی که می وزد،با ه...

فصل اول_آغاز سرنوشت

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

عاشقانه های شبنم

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

نام:قرارداد نفرتPart:²⁴لبخند پسرها محو شد.یکی جلو آمد.«چی گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط