مافیای من
پارت ۲۱
ویو ا.ت
ولی هونگ جونگ خیلی بامزه بود عضوای جدید تیممون خیلی خوب بودن ازشون خوشم میومد فقط در حال تلاش بودن دیدم اونا دارن برنامه ریزی میکنن بدون من پس یعنی من مزاحمم دیگه تو کارهاشون منو راه نمیدن خیلی ناراحت میشدم اخه منم ادمم رئیس خیلی اذیت میکرد اصلا بهم محل نمیذاشت فقط روی هانا تمرکز کرده بود هعی
ویو یونجون
فک کنم خیلی با ا.ت بد رفتاری کردم این ماموریت واسه ا.ت مهم بود من نباید میذاشتم دوست هانا بجاش بیاد الان اون فکر میکنه که روی هانا و دوستش تمرکز کردم اینجوری نیست نمیدونم چیکار کنم بخاطره یه اشتباه قلبشو شکوندم هعی خدا حتی بهم نگاهم نمیکنه نه بهم میخنده نه هیچی ولی من بهش نیاز دارم نمیدونم از گند کاریمو چطوری جمع کنم اینطوری اذیت میشم دیدم ا.ت داره میره بالا صداش زدم
+ا.ت بیا تو هم بشین به حرفات نیاز داریم
_نه مرسی میرم بخوابم خستم
+ازت نظر نخواستم گفتم باید بیای
_رئیس خوابم میاد سرمم درد میکنه نمیتونم
+میدونی اونایی که ازم سر پیچی میکنن چی میشن
_نه
که اومد جلو و گفت
+از عمارت پرتشون میکنم بیرون
ویو لیا
وای خدا چیکار کنم الان دعوا میکنن
هانا پوزخندی زد
_الان منظورت اینه که منم باید برم بیرون
+اره (با اخم
_پاشدم رفتم سمت در عمارت باز کردم از عمارت رفتم بیرون
یونجون تو ذهنش
اه یونجون دوباره خراب کردی که حالا چیکار کنم جلوی این همه ادم نمیتونم برم دنبالش غرورم خورد میشه به لیا گفتم بره دنبالش که لیا گفت
. رئیس بذار بره
+چرا
.چون واقعا میخواست از عمارت بره بیرون
+واسم مهم نیست
. چون زیادی بهش توهین شد
+بهت میگم برو دنبالش چرا داری سوال پیچم میکنی زود
ویو یونجون
عصابم خورد شد رفتم تو اتاقم نمیتونم بهش بگم بیشتر هی دارم خودمو از چشماش میندازم پایین رفتم جلوی اینه یه مشت محکم کوبیدم بهش که دستم پر خون شد اینطوری پیش برم ا.ت دیگه پیشم نمیمونه تنهام میذاره
ویو ا.ت
ولی هونگ جونگ خیلی بامزه بود عضوای جدید تیممون خیلی خوب بودن ازشون خوشم میومد فقط در حال تلاش بودن دیدم اونا دارن برنامه ریزی میکنن بدون من پس یعنی من مزاحمم دیگه تو کارهاشون منو راه نمیدن خیلی ناراحت میشدم اخه منم ادمم رئیس خیلی اذیت میکرد اصلا بهم محل نمیذاشت فقط روی هانا تمرکز کرده بود هعی
ویو یونجون
فک کنم خیلی با ا.ت بد رفتاری کردم این ماموریت واسه ا.ت مهم بود من نباید میذاشتم دوست هانا بجاش بیاد الان اون فکر میکنه که روی هانا و دوستش تمرکز کردم اینجوری نیست نمیدونم چیکار کنم بخاطره یه اشتباه قلبشو شکوندم هعی خدا حتی بهم نگاهم نمیکنه نه بهم میخنده نه هیچی ولی من بهش نیاز دارم نمیدونم از گند کاریمو چطوری جمع کنم اینطوری اذیت میشم دیدم ا.ت داره میره بالا صداش زدم
+ا.ت بیا تو هم بشین به حرفات نیاز داریم
_نه مرسی میرم بخوابم خستم
+ازت نظر نخواستم گفتم باید بیای
_رئیس خوابم میاد سرمم درد میکنه نمیتونم
+میدونی اونایی که ازم سر پیچی میکنن چی میشن
_نه
که اومد جلو و گفت
+از عمارت پرتشون میکنم بیرون
ویو لیا
وای خدا چیکار کنم الان دعوا میکنن
هانا پوزخندی زد
_الان منظورت اینه که منم باید برم بیرون
+اره (با اخم
_پاشدم رفتم سمت در عمارت باز کردم از عمارت رفتم بیرون
یونجون تو ذهنش
اه یونجون دوباره خراب کردی که حالا چیکار کنم جلوی این همه ادم نمیتونم برم دنبالش غرورم خورد میشه به لیا گفتم بره دنبالش که لیا گفت
. رئیس بذار بره
+چرا
.چون واقعا میخواست از عمارت بره بیرون
+واسم مهم نیست
. چون زیادی بهش توهین شد
+بهت میگم برو دنبالش چرا داری سوال پیچم میکنی زود
ویو یونجون
عصابم خورد شد رفتم تو اتاقم نمیتونم بهش بگم بیشتر هی دارم خودمو از چشماش میندازم پایین رفتم جلوی اینه یه مشت محکم کوبیدم بهش که دستم پر خون شد اینطوری پیش برم ا.ت دیگه پیشم نمیمونه تنهام میذاره
- ۹.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط