{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:91

جونگ‌کوک :باید برم ارائه ی دارو رو ول کردم بیام جنابعالیو از تو اون لونه فساد بکشم بیرون

چی!!

یادم رفته بود که آخرین آزمایشامون رو دارویی که ساختیم هم تموم شده بود. حالا موقع معرفیه و وضع من اینه نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شم.

هیزل :معذرت میخوام .... بچگی کردم ... اما کاش میتونستم همراهت بیام دانشکده

جونگ‌کوک:اتفاقا همه اساتید سراغتو گرفتن و کنجکاو شدن ببینتت ... سونگ هم دلش می خواست باشی. ولی فکر نکنم با این وضعت بتونی بیای...

داشتم به این فکر میکردم که یعنی خیلی تابلوعه که مستم؟ کاش یه راهی بود که میتونستم
موقع ارائه کنارش باشم .

که پتو رو روی شونم کشید

هیزل :استراحت کن ... دختر جونگ کوک


دور شدنشو نگاه کردم .... مرسی که با جمله ی آخرت خوابو از سرم پروندی استاد
تو جام غلت زدم و صحنه هایی که امروز اتفاق افتادو انقدر مرور کردم که مطمئن شم جزئیاتش تا آخر عمر تو ذهنم هک شده ...

صورتمو یک ثانیه هم از یقه ی کتش که بوی خودشو میداد جدا نکردم ....
تن آروم گرفته ام داشت به خواب عمیق دعوت میشد که پیدا بود ساعتها بی هیچ وقفه ای قراره ادامه داشته باشه.

...

چشمای سنگینمو باز کردم و با دیدن چهره ی آروم تهیونگ که بهم خیره شده از جا پریدم.

لبه ی تختم نشسته بود کف دستشو به تخت تکیه داده بود و بدون اینکه از اونطور ترسوندنم تعجب کنه یا عذر بخواد ریلکس بهم نگاه میکرد ...

بلافاصله سرمو که داشت منفجر میشد محکم تو دستام گرفتم.

هیزل:آه ! چرا در نمیزنی میای تو خب سکته کردم ... بالا سر من چیکار میکنی ...؟

خندید ... نگاهش کردم که ببینم نیشخند بوده یا نه ولی واقعا داشت آروم میخندید

تهیونگ:ببخشید که خواب زمستونیتونو به هم میزنم پرنسس اما باید با هم جایی پنجره رو نگاه کردم .... هوا تقریبا تاریک شده بود

هیزل :الان منتظر بودی بیدار شم که اینو بگی؟

سردرد و اون از خواب پریدنم کلافم کرده بود

تهیونگ:منتظر نبودم نهصد بار صدات زدم.


پتو رو محکم از رو خودم کنار زدم و در حالی که از تختم میومدم پایین زیر لب غر زدم :


هیزل :نيهصيد بير صیدیت زیدیم ...

بعد بلند گفتم :

هیزل:اصلا کجا میخوایم بریم این وقته ... آخ !


یهو پام محکم به لبه ی تخت خورد و لی لی کنان رفتم سمت کمد

هیزل :آخ تهیونگ ... ! خدا شلغمت کنه خدا تبدیل گوش پاک کن بکنتت ...


صدای نفس بمی که با خنده کنترل شده ای میومد بیرون تو اتاق پیچید ...

با اخم عمیقی که رو پیشونیم نقش بسته بود نگاهش کردم و اون چشماشو با انگشتای بلندش پوشوند تا خندشو قایم کنه ... شال گردنمو با حرص پرت کردم سمتش

هیزل:پرسیدم کجا داریم میریم.....


با یه لبخند محو چشمای خمارشو به چشمام دوخت

تهیونگ:امشب تولد صاحب کتیه که پوشیدی .

بی حرکت موندم و بهش خیره شدم. ... هر لحظه که میگذشت چشمام گشاد تر میشد

هیزل:چی؟!

بی تفاوت منتظر واکنشم موند و من محکم زدم تو پیشونیم

هیزل :خاک بر سرم... امروز چندم بود؟!

فورا مودم عوض شد و با چشم خمار و دماغ گشاد شده گفتم ..

هیزل :نه که چقدر تاریخ تولدشو میدونم ..... واسه همین پرسیدم

دوباره مودم عوض شد ... دلم آتیش گرفت ... من درست تو روز تولدش باهاش همچین غلطی کرده بودم؟! ... ساعتمو نگاه کردم و اونقد هول شدم که شروع کردم به راه رفتن .


چند دور چرخیدم سر جام وایسادم و دستمو از چونه ام جدا کردم


هیزل:باید کیک بخریم ... با کادو ... باید سورپرایزش کنیم ... بچم ... خدایا تولدشه ...

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪸

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۳۷)

My professor Part:92تهیونگ : همه ی این کارا رو کردم تو فقط ب...

My professor Part:93جلوی عمارت خشکم زد ... حیاط پر بود از ما...

My professor Part:90مشت زدنشو یه بار دیده بودم و جرات دیدن د...

My professor Part:89لبای داغش نرم و مطمئن مثل گلبرگی که روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط