♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 87・]ᕗ
سریع سر تکون دادم. رفت کالسکه رو آماده کنه و منم با دو رفتم شنلم رو
برداشتم و دویدم. دوتایی سوار کالسکه شدیم.
با بی قراری به اطراف نگاه میکردم. خیلی خیلی نگران و دلتنگ بودم.
قلبم بی وقفه تند تند میزد. گوردن خیره بود بهم. کالسکه وایستاد.
گوردن : جای قشنگی نیست..شما توی کالسکه وایستين من
میرم پیداش کنم..
عمیق نفس کشیدم و گفتم : نه. خودم باید پیداش کنم..
و دویدم بیرون از دیدن مناظر روبروم احساس تهوع کردم. سر و صورت های داغون و زخمی از ابله های جزام با درد در حالیکه اشکم داشت در میومد لباسم رو بالا گرفتم و دویدم.
با ترس و استرس بین جمعیت نگاه میکردم تا جونگکوک رو ببینم.
خیلی ترسیده بودم
اما توان اینکه بدون جونگکوک برگردم تو کالسکه و برم رو نداشتم نمیتونستم اینجوری برم نمیتونستم
فرصت دیدنش رو از خودم سلب کنم. صدای دادی اومد سریع به اطراف نگاه کردم.
اشکم چکید و با ترس دویدم. محله خیلی شلوغ بود.
ترس راه نفسم رو بسته بود.
یه دفعه چشمم خورد به پیرهن سورمه ای اشنایی..من این پیرهن رو میشناختم.
پیرهنی که براش خریده بودم. اشکام سرازیر شد. به مردی نگاه کردم که پشتش به من بود و داشت به
وضع بچه ای میرسید و با صدای قشنگ مردونه اش که روزهاست حسرت شنیدنش رو دارم برای مرد بغلیش توضیح میداد چطور این کار رو انجام بده. صداش سرد و جدی بود.
با گریه صداش زدم : جونگکوک.
دستهاش از کار ایستاد و لرزون و با شک برگشت. چشمای مشکی قشنگ ناباورش رو بهم دوخت. با اشک و گریه لبخند زدم..
جونگکوک..جدی و اروم بلند شد.
چقدر دلم براش تنگ شده بود.
با گریه زدم زیر خنده. گریه ام با خنده پردردی مخلوط شد. صورتش خیلی ناراحت و غمگین جدی بود
سریع اخم کرد و ازم رو برگردوند و با قدمهای بلند رفت. سریع رفتم دنبالش... رفت داخل یه کلبه..منم رفتم داخل. پشت بهم وایستاده بود.
جونگکوک : چجوری پیدام کردی؟چرا اومدی؟
صداش درد واضحی داشت. با گریه گفتم : چرا اومدم؟ چون قلبم پیش تو بود..
پوزخند زد و لرزون و عصبی گفت : قلبت پرنسس؟ قلبت دست من نیست..
پردرد گفت : چرا اومدی تا باز بازی کنی؟ تا باز درگیرم کنی؟ چرا اومدی که باز دیوونه ام کنی؟
ᕙ[・part 87・]ᕗ
سریع سر تکون دادم. رفت کالسکه رو آماده کنه و منم با دو رفتم شنلم رو
برداشتم و دویدم. دوتایی سوار کالسکه شدیم.
با بی قراری به اطراف نگاه میکردم. خیلی خیلی نگران و دلتنگ بودم.
قلبم بی وقفه تند تند میزد. گوردن خیره بود بهم. کالسکه وایستاد.
گوردن : جای قشنگی نیست..شما توی کالسکه وایستين من
میرم پیداش کنم..
عمیق نفس کشیدم و گفتم : نه. خودم باید پیداش کنم..
و دویدم بیرون از دیدن مناظر روبروم احساس تهوع کردم. سر و صورت های داغون و زخمی از ابله های جزام با درد در حالیکه اشکم داشت در میومد لباسم رو بالا گرفتم و دویدم.
با ترس و استرس بین جمعیت نگاه میکردم تا جونگکوک رو ببینم.
خیلی ترسیده بودم
اما توان اینکه بدون جونگکوک برگردم تو کالسکه و برم رو نداشتم نمیتونستم اینجوری برم نمیتونستم
فرصت دیدنش رو از خودم سلب کنم. صدای دادی اومد سریع به اطراف نگاه کردم.
اشکم چکید و با ترس دویدم. محله خیلی شلوغ بود.
ترس راه نفسم رو بسته بود.
یه دفعه چشمم خورد به پیرهن سورمه ای اشنایی..من این پیرهن رو میشناختم.
پیرهنی که براش خریده بودم. اشکام سرازیر شد. به مردی نگاه کردم که پشتش به من بود و داشت به
وضع بچه ای میرسید و با صدای قشنگ مردونه اش که روزهاست حسرت شنیدنش رو دارم برای مرد بغلیش توضیح میداد چطور این کار رو انجام بده. صداش سرد و جدی بود.
با گریه صداش زدم : جونگکوک.
دستهاش از کار ایستاد و لرزون و با شک برگشت. چشمای مشکی قشنگ ناباورش رو بهم دوخت. با اشک و گریه لبخند زدم..
جونگکوک..جدی و اروم بلند شد.
چقدر دلم براش تنگ شده بود.
با گریه زدم زیر خنده. گریه ام با خنده پردردی مخلوط شد. صورتش خیلی ناراحت و غمگین جدی بود
سریع اخم کرد و ازم رو برگردوند و با قدمهای بلند رفت. سریع رفتم دنبالش... رفت داخل یه کلبه..منم رفتم داخل. پشت بهم وایستاده بود.
جونگکوک : چجوری پیدام کردی؟چرا اومدی؟
صداش درد واضحی داشت. با گریه گفتم : چرا اومدم؟ چون قلبم پیش تو بود..
پوزخند زد و لرزون و عصبی گفت : قلبت پرنسس؟ قلبت دست من نیست..
پردرد گفت : چرا اومدی تا باز بازی کنی؟ تا باز درگیرم کنی؟ چرا اومدی که باز دیوونه ام کنی؟
- ۳۹۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط