♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 85・]ᕗ
پوزخند زدم صدام اروم و لرزون و پردرد بود : پدرت؟ مگه دوسش نداشتی؟ پس چرا ترکش کردی و الان اینجایی و خواستگار منی؟
اشکم اروم چکید
-شما مردا همتون همینین. همیشه ادمهایی رو دوسشون دارین و دوستتون دارن رها میکنین. بهشون پشت میکنین و دلیلتونم نشدنه... نمیشه... مدام میگین نمیشه.
گوردن : اون مرد ولتون کرد؟
نفسم تند شد و سینه ام بالا و پایین شد. فهمید نمیخوام بگم
و گفت : من عاشق یکی از خدمتکارهای مادرم شدم..یه دختر ساده و خوشگل و مهربون.. چشمام که باز کردم دیدم بدجور اسیرش شدم... اما چطور میشه یه شاهزاده با یه خدمتکار ازدواج کنه؟
بلند زدم زیر گریه. صورتم رو بین دستام پوشوندم
سریع گفت : منو ببخشین.. ناراحتتون کردم؟
با گریه گفتم : دوسش داشتم. خیلی زیاد..اونم دوسم داشت و نمیدونست که یه درباری ام. نمیدونست پرنسسم...وقتی فهمید فک کرد باهاش بازی کردم قلبش رو شکستم...
بلند تر گریه کردم و گفتم : رفت رفت تا این جمله چجوری میشه یه پرنسس با یه دکتر ازدواج کنه رو نشنوعه..
ناراحت گفت : متاسفم.
- متاسف نباش برای اون دختر بجنگ..میدونم سلطنت نمیذاره ، سیاست نمیذاره ولی حداقل بجنگ
گوردن : دیگه اون مرد رو ندیدین؟
چشمام رو بستم و گفتم : 30 روزه ندیدمش
سرم رو پایین انداختم و گفتم : از خونه و زندگی و مطبش اواره اش کردم... اواره شد تا منو نبینه.. تا نفهمه نمیتونه داشته باشتم...
گوردن : مطب؟
لبخند پردردی زدم
-دکتر بود.
دستم رو روی صورتم گذاشتم و گفتم: اسمش جونگکوک بود.
گوردن : دکتر جونگکوک؟
نگاش کردم و گفتم : اره.. چطور؟
سريع سر تکون داد و گفت : هیچی ... همینطوری...
رو برگردوندم و در حالیکه میرفتم گفتم : به هرحال اینجا چیزی نصیبت نمیشه. من با تو ازدواج نمیکنم
و جدی رفتم. شب باز کابوس بدی دیدم.
خواب دیدم جونگکوک مریضه و توی رخت خواب افتاده بالا سرش گریه میکردم
خیلی بد بود. صورت جونگکوک سفیده سفید بود و من بالا سرش ضجه میزدم ولی اون بلند نمیشد.
با گریه خیلی شدید و با نفس نفس از خواب پریدم
خدای من.. من چی به سر این مرد اوردم؟ من داغونش کردم. من قلبش رو شکوندم من از خونه و زندگیش اواره اش کردم.. من نابودش کردم
بلند زدم زیر گریه. الان کجاست؟ حالش چطوره؟ چی به سرش اومده؟
از وحشت خوابم قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. خدایا چرا این احساس رو تو دلم کاشتی؟ چرا نمیذاری فراموشش کنم؟ چرا احساسم بهش کم نمیشه و بیشترم میشه؟
ᕙ[・part 85・]ᕗ
پوزخند زدم صدام اروم و لرزون و پردرد بود : پدرت؟ مگه دوسش نداشتی؟ پس چرا ترکش کردی و الان اینجایی و خواستگار منی؟
اشکم اروم چکید
-شما مردا همتون همینین. همیشه ادمهایی رو دوسشون دارین و دوستتون دارن رها میکنین. بهشون پشت میکنین و دلیلتونم نشدنه... نمیشه... مدام میگین نمیشه.
گوردن : اون مرد ولتون کرد؟
نفسم تند شد و سینه ام بالا و پایین شد. فهمید نمیخوام بگم
و گفت : من عاشق یکی از خدمتکارهای مادرم شدم..یه دختر ساده و خوشگل و مهربون.. چشمام که باز کردم دیدم بدجور اسیرش شدم... اما چطور میشه یه شاهزاده با یه خدمتکار ازدواج کنه؟
بلند زدم زیر گریه. صورتم رو بین دستام پوشوندم
سریع گفت : منو ببخشین.. ناراحتتون کردم؟
با گریه گفتم : دوسش داشتم. خیلی زیاد..اونم دوسم داشت و نمیدونست که یه درباری ام. نمیدونست پرنسسم...وقتی فهمید فک کرد باهاش بازی کردم قلبش رو شکستم...
بلند تر گریه کردم و گفتم : رفت رفت تا این جمله چجوری میشه یه پرنسس با یه دکتر ازدواج کنه رو نشنوعه..
ناراحت گفت : متاسفم.
- متاسف نباش برای اون دختر بجنگ..میدونم سلطنت نمیذاره ، سیاست نمیذاره ولی حداقل بجنگ
گوردن : دیگه اون مرد رو ندیدین؟
چشمام رو بستم و گفتم : 30 روزه ندیدمش
سرم رو پایین انداختم و گفتم : از خونه و زندگی و مطبش اواره اش کردم... اواره شد تا منو نبینه.. تا نفهمه نمیتونه داشته باشتم...
گوردن : مطب؟
لبخند پردردی زدم
-دکتر بود.
دستم رو روی صورتم گذاشتم و گفتم: اسمش جونگکوک بود.
گوردن : دکتر جونگکوک؟
نگاش کردم و گفتم : اره.. چطور؟
سريع سر تکون داد و گفت : هیچی ... همینطوری...
رو برگردوندم و در حالیکه میرفتم گفتم : به هرحال اینجا چیزی نصیبت نمیشه. من با تو ازدواج نمیکنم
و جدی رفتم. شب باز کابوس بدی دیدم.
خواب دیدم جونگکوک مریضه و توی رخت خواب افتاده بالا سرش گریه میکردم
خیلی بد بود. صورت جونگکوک سفیده سفید بود و من بالا سرش ضجه میزدم ولی اون بلند نمیشد.
با گریه خیلی شدید و با نفس نفس از خواب پریدم
خدای من.. من چی به سر این مرد اوردم؟ من داغونش کردم. من قلبش رو شکوندم من از خونه و زندگیش اواره اش کردم.. من نابودش کردم
بلند زدم زیر گریه. الان کجاست؟ حالش چطوره؟ چی به سرش اومده؟
از وحشت خوابم قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. خدایا چرا این احساس رو تو دلم کاشتی؟ چرا نمیذاری فراموشش کنم؟ چرا احساسم بهش کم نمیشه و بیشترم میشه؟
- ۴۰۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط