---
---
ماه و شبح
پارت چهاردهم | تولد زیر نور ماه
یک سال بعد...
دوازده ماه گذشته بود.
دوازده ماه تعقیب...
تحقیق...
و بنبست.
پروندهی قتل خانوادهی سلین، به دلیل نبودِ مدرک کافی، دوباره بسته شد.
اما سلین هرگز دست از جستوجو نکشید.
در تمام این یک سال...
«شبح» هم دیگر خودش را نشان نداده بود.
انگار در تاریکی محو شده بود.
---
امروز...
روز تولد بیستوششمین سال زندگی سلین بود.
خانم کیم اصرار داشت امسال جشنی باشکوه برگزار شود.
سالن بزرگ عمارت با هزاران شاخه رز سفید و شمعهای بلند تزئین شده بود.
صدای خندهی مهمانها همهجا پیچیده بود.
خانم کیم با لبخند دست سلین را گرفت.
ـ امروز، حق نداری حتی یک دقیقه به کار فکر کنی.
سلین خندید.
ـ سعی میکنم.
---
درهای سالن باز شد.
مردی با کتوشلوار مشکی وارد شد.
موهای طلاییاش مرتب بود و لبخندی آرام روی لب داشت.
این بار...
هیچ نقابی روی صورتش نبود.
خانم کیم با خوشحالی جلو رفت.
ـ خوش اومدی، آقای لی.
فلیکس با همان هویت جعلیاش، مؤدبانه تعظیم کوتاهی کرد.
ـ ممنون از دعوتتون.
نگاهش، بیاختیار میان جمعیت به دنبال یک نفر گشت...
و او را پیدا کرد.
سلین.
چشمهایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
سلین بعد از کمی فکر کردن، او را شناخت.
ـ شما...
همون مردی هستین که پارسال توی جشن باهام رقصیدین.
فلیکس لبخند زد.
ـ خوشحالم که فراموشم نکردین.
سلین آرام گفت:
ـ آدمهایی که جانم رو نجات دادن، سخت فراموش میشن.
برای اولین بار...
لبخند فلیکس واقعیتر از همیشه شد.
---
جشن ادامه داشت.
موسیقی در سالن میپیچید.
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند...
در میان مهمانها، مردی حضور دارد که سالها پیش ماشهی اسلحه را به سمت خانوادهی سلین کشیده بود.
و امشب...
بعد از سالها...
سرنوشت قرار بود دوباره آنها را به هم نزدیکتر کند.
ماه و شبح
پارت چهاردهم | تولد زیر نور ماه
یک سال بعد...
دوازده ماه گذشته بود.
دوازده ماه تعقیب...
تحقیق...
و بنبست.
پروندهی قتل خانوادهی سلین، به دلیل نبودِ مدرک کافی، دوباره بسته شد.
اما سلین هرگز دست از جستوجو نکشید.
در تمام این یک سال...
«شبح» هم دیگر خودش را نشان نداده بود.
انگار در تاریکی محو شده بود.
---
امروز...
روز تولد بیستوششمین سال زندگی سلین بود.
خانم کیم اصرار داشت امسال جشنی باشکوه برگزار شود.
سالن بزرگ عمارت با هزاران شاخه رز سفید و شمعهای بلند تزئین شده بود.
صدای خندهی مهمانها همهجا پیچیده بود.
خانم کیم با لبخند دست سلین را گرفت.
ـ امروز، حق نداری حتی یک دقیقه به کار فکر کنی.
سلین خندید.
ـ سعی میکنم.
---
درهای سالن باز شد.
مردی با کتوشلوار مشکی وارد شد.
موهای طلاییاش مرتب بود و لبخندی آرام روی لب داشت.
این بار...
هیچ نقابی روی صورتش نبود.
خانم کیم با خوشحالی جلو رفت.
ـ خوش اومدی، آقای لی.
فلیکس با همان هویت جعلیاش، مؤدبانه تعظیم کوتاهی کرد.
ـ ممنون از دعوتتون.
نگاهش، بیاختیار میان جمعیت به دنبال یک نفر گشت...
و او را پیدا کرد.
سلین.
چشمهایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
سلین بعد از کمی فکر کردن، او را شناخت.
ـ شما...
همون مردی هستین که پارسال توی جشن باهام رقصیدین.
فلیکس لبخند زد.
ـ خوشحالم که فراموشم نکردین.
سلین آرام گفت:
ـ آدمهایی که جانم رو نجات دادن، سخت فراموش میشن.
برای اولین بار...
لبخند فلیکس واقعیتر از همیشه شد.
---
جشن ادامه داشت.
موسیقی در سالن میپیچید.
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند...
در میان مهمانها، مردی حضور دارد که سالها پیش ماشهی اسلحه را به سمت خانوادهی سلین کشیده بود.
و امشب...
بعد از سالها...
سرنوشت قرار بود دوباره آنها را به هم نزدیکتر کند.
- ۱۰۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط