{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

ماه و شبح

پارت پانزدهم | این رقص، برای من است

جشن تولد سلین در اوج خودش بود.

صدای موسیقی آرام در سالن می‌پیچید و مهمان‌ها مشغول گفت‌وگو بودند.

کانر لیوان نوشیدنی‌اش را روی میز گذاشت.

چند قدم به سمت سلین برداشت.

لبخند کم‌رنگی زد و دستش را به سوی او دراز کرد.

ـ سلین... افتخار این رقص رو به من می‌دی؟

سلین با احترام نگاهش کرد.

ـ متأسفم کانر... امشب حوصله‌ی رقص ندارم.

کانر لبخندش را حفظ کرد، اما ناامیدی از نگاهش پیدا بود.

ـ اشکالی نداره.

او کنار رفت.

چند لحظه بعد...

لوکاس جلو آمد.

ـ حالا که اون نتونست... شاید من خوش‌شانس‌تر باشم.

سلین لبخند کوتاهی زد.

ـ نه، لوکاس.

جوابم فرقی نمی‌کنه.

لوکاس با خنده‌ی تلخی سرش را تکان داد.

ـ حداقل امتحانش ارزش داشت.

او هم کنار رفت.

لین که تمام این مدت ساکت بود، نفس عمیقی کشید و مقابل سلین ایستاد.

ـ می‌دونم جوابم چیه...

ولی بازم می‌پرسم.

دستش را جلو آورد.

ـ فقط یه رقص.

سلین با مهربانی گفت:

ـ ببخشید.

لین دستش را پایین آورد.

ـ فهمیدم...

هر سه برادر در سکوت به گوشه‌ای از سالن رفتند.

در همان لحظه...

صدای کفش‌های مردی روی سنگ مرمر سالن پیچید.

همه ناخودآگاه برگشتند.

فلیکس، با همان کت‌وشلوار مشکی، آرام از میان جمعیت عبور کرد.

نگاهش فقط روی سلین بود.

وقتی مقابلش ایستاد، بدون هیچ عجله‌ای دستش را به سمت او دراز کرد.

ـ به نظرم...

نوبت من شده.

سلین با تعجب به او نگاه کرد.

ـ شما هم برای رقص اومدین؟

فلیکس لبخند کمرنگی زد.

ـ نه...

برای شکستن قانونی که برای همه گذاشتی.

سلین ابرویی بالا انداخت.

ـ یعنی چی؟

ـ به همه گفتی «نه»...

می‌خوام ببینم جواب من هم همونه یا نه.

چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد.

تمام نگاه‌های سالن روی آن دو بود.

حتی کانر، لوکاس و لین هم منتظر جواب مانده بودند.

سلین آرام به دست او نگاه کرد...

و برای اولین بار، بدون اینکه خودش دلیلش را بداند...

دستش را در دست فلیکس گذاشت.

سکوت سالن، با صدای آرام موسیقی شکست.

کانر زیر لب گفت:

ـ چرا...؟

لوکاس با ناباوری خیره مانده بود.

لین فقط نگاهش را از آن دو برنمی‌داشت.

و فلیکس...

در دلش لبخند زد.

«بالاخره... این بار انتخابم کردی، ماه.»
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت شانزدهم | روزی که ماه شکستهشت روز بعد...سلین خ...

ماه و شبحپارت هفدهم | حقیقتی که شنیده نشدسه روز از مرگ خانم ...

---ماه و شبحپارت چهاردهم | تولد زیر نور ماهیک سال بعد...دواز...

ماه و شبحپارت سیزدهم | زمزمه‌ای زیر نور لوسترهاموسیقی آرام د...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط