ماه و شبح
ماه و شبح
پارت دوازدهم | این رقص، سهم من است
یک هفته بعد...
شرکت «کیم گروپ» موفق شده بود عنوان برترین شرکت سال را به دست بیاورد.
به همین مناسبت، خانم کیم جشنی مجلل در یکی از لوکسترین هتلهای سئول برگزار کرد.
سالن غرق نور بود.
موسیقی کلاسیک در فضا میپیچید.
مدیران شرکتهای بزرگ، سرمایهگذاران و مهمانان ویژه یکییکی وارد میشدند.
درهای سالن باز شد.
سلین وارد شد.
لباسی بلند به رنگ آبی آسمانی بر تن داشت.
موهای مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و آرایش ملایمش، زیبایی سرد چهرهاش را بیشتر نشان میداد.
برای چند لحظه...
همهمهی سالن قطع شد.
بیشتر نگاهها ناخودآگاه به سمت او برگشت.
یکی از مدیران جوان جلو آمد.
ـ افتخار این رقص رو به من میدید؟
سلین مؤدبانه لبخند کوتاهی زد.
ـ متأسفم.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که مرد دیگری نزدیک شد.
ـ اگر ایشون قبول نکردن... من خوشحال میشم.
سلین دوباره جواب داد:
ـ ممنون، اما قصد رقص ندارم.
چند نفر دیگر هم درخواستشان را مطرح کردند.
همه یک پاسخ شنیدند.
«نه، ممنون.»
کانر از دور با خنده گفت:
ـ انگار امشب هم کسی موفق نمیشه.
لوکاس زیر لب زمزمه کرد:
ـ از اول معلوم بود.
---
در آن سوی سالن...
مردی با کتوشلوار مشکی، آرام دکمهی کتش را بست.
موهای طلاییاش مرتب روی پیشانیاش افتاده بود.
چشمهایش فقط یک نفر را دنبال میکرد...
سلین.
فلیکس با آرامش از میان جمعیت عبور کرد.
همه بیاختیار برایش راه باز کردند.
مقابل سلین ایستاد.
بدون عجله...
دستش را به سمت او دراز کرد.
بعد نگاهی کوتاه به مردانی انداخت که چند دقیقه قبل درخواست رقص داده بودند و با لبخند گفت:
ـ ببخشید آقایون...
فکر میکنم من قبل از شما این درخواست رو داده بودم.
سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.
سلین به دست او نگاه کرد.
صدایش...
آشنا بود.
فلیکس آرامتر گفت:
ـ یادت هست؟
یه بار جونت رو نجات دادم...
حالا وقتشه جبرانش کنی.
فقط...
یه رقص.
سلین چند ثانیه بیحرکت ماند.
نمیدانست چرا...
اما هر بار این مرد را میدید، حس میکرد پشت آن لبخند آرام، رازی پنهان شده است.
در نهایت، آهسته دستش را بالا آورد...
و دستش را در دست او گذاشت.
لبخند محوی روی لبهای فلیکس نشست.
در دلش زمزمه کرد:
«بالاخره... این بار قبول کردی، ماه من.»
موسیقی دوباره اوج گرفت...
و آن دو، بیخبر از نگاههای متعجب اطرافیان، قدم اول رقص را برداشتند.
پارت دوازدهم | این رقص، سهم من است
یک هفته بعد...
شرکت «کیم گروپ» موفق شده بود عنوان برترین شرکت سال را به دست بیاورد.
به همین مناسبت، خانم کیم جشنی مجلل در یکی از لوکسترین هتلهای سئول برگزار کرد.
سالن غرق نور بود.
موسیقی کلاسیک در فضا میپیچید.
مدیران شرکتهای بزرگ، سرمایهگذاران و مهمانان ویژه یکییکی وارد میشدند.
درهای سالن باز شد.
سلین وارد شد.
لباسی بلند به رنگ آبی آسمانی بر تن داشت.
موهای مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و آرایش ملایمش، زیبایی سرد چهرهاش را بیشتر نشان میداد.
برای چند لحظه...
همهمهی سالن قطع شد.
بیشتر نگاهها ناخودآگاه به سمت او برگشت.
یکی از مدیران جوان جلو آمد.
ـ افتخار این رقص رو به من میدید؟
سلین مؤدبانه لبخند کوتاهی زد.
ـ متأسفم.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که مرد دیگری نزدیک شد.
ـ اگر ایشون قبول نکردن... من خوشحال میشم.
سلین دوباره جواب داد:
ـ ممنون، اما قصد رقص ندارم.
چند نفر دیگر هم درخواستشان را مطرح کردند.
همه یک پاسخ شنیدند.
«نه، ممنون.»
کانر از دور با خنده گفت:
ـ انگار امشب هم کسی موفق نمیشه.
لوکاس زیر لب زمزمه کرد:
ـ از اول معلوم بود.
---
در آن سوی سالن...
مردی با کتوشلوار مشکی، آرام دکمهی کتش را بست.
موهای طلاییاش مرتب روی پیشانیاش افتاده بود.
چشمهایش فقط یک نفر را دنبال میکرد...
سلین.
فلیکس با آرامش از میان جمعیت عبور کرد.
همه بیاختیار برایش راه باز کردند.
مقابل سلین ایستاد.
بدون عجله...
دستش را به سمت او دراز کرد.
بعد نگاهی کوتاه به مردانی انداخت که چند دقیقه قبل درخواست رقص داده بودند و با لبخند گفت:
ـ ببخشید آقایون...
فکر میکنم من قبل از شما این درخواست رو داده بودم.
سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.
سلین به دست او نگاه کرد.
صدایش...
آشنا بود.
فلیکس آرامتر گفت:
ـ یادت هست؟
یه بار جونت رو نجات دادم...
حالا وقتشه جبرانش کنی.
فقط...
یه رقص.
سلین چند ثانیه بیحرکت ماند.
نمیدانست چرا...
اما هر بار این مرد را میدید، حس میکرد پشت آن لبخند آرام، رازی پنهان شده است.
در نهایت، آهسته دستش را بالا آورد...
و دستش را در دست او گذاشت.
لبخند محوی روی لبهای فلیکس نشست.
در دلش زمزمه کرد:
«بالاخره... این بار قبول کردی، ماه من.»
موسیقی دوباره اوج گرفت...
و آن دو، بیخبر از نگاههای متعجب اطرافیان، قدم اول رقص را برداشتند.
- ۱۸۳
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط