{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chance again

chance again
part : ³

با گیجی دوباره نگاهش و به کتاب میده و سعی کرد خودش و قانع کنه.

_درسته حتما باد بوده...

سمت اتاقش رفت و خودش با تمیز کردن اتاق مشغول کرد ، لباس هاشو مرتب کرد ، وسایلش و مرتب کرد و گرد و خاک رو گرفت.

ظرف ها رو شست ، روی کاناپه نشست و سعی کرد کمی تلویزیون تماشا کنه اما فکرش درگیر اتفاقات چند دقیقه پیش بود ، ورق خوردن خود به خود کتاب...خاموش روشن شدن لامپ.

نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق رفت ، روی تخت دراز کشید و با خودش زمزمه کرد:

_من فقط خستم..

بعد از گفتن زمزمه اش به خواب فرو رفت..

...

نیمه شب حدود ساعت سه با صدای ورق خوردن از خواب بیدار شد ، چشم هاشو مالید و تا دیدش بهتر بشه و وقتی چشم هاشو باز کرد ، دید کتاب بازه...

«تو که اینقدر نگران سرنوشت ما هستی ، چرا فقط تماشا می‌کنی؟!»

با تعجب به اون جمله خیره شد ، ترس بدنش و فرا گرفت ، فکر کرد کسی داره باهاش شوخی می‌کنه..سریع گوشی رو برداشت و با جیهون تماس گرفت.

یه بوق ، دو بوق ، سه بوق...و بالاخره صدای خوابالود پسر داخل گوشش پیچید

×کیه؟..

_منم ، جیهون!

×اه لعنت بهت ساعت و دیدی؟

_جیهون..ازت یه سوال می‌پرسم

×زود باش بگو تا به ادامه خوابم برسم

_تو داری با من شوخی می‌کنی؟

×ساعت سه صبح زنگ زدی میگی دارم باهات شوخی میکنم؟درباره چی!!

_مثلا..نمی‌دونم جمله های جدید به کتاب اضافه کردن و-

×خب بالاخره اتفاق افتاد ، تو دیوونه شدی تبریک میگم

_من جدیم!

×بیخیال خوابم میاد بزار بخوابمم

تلفن قطع شد. صدای بوق های مکرر توی گوشش پیچید دوباره به کتاب باز نگاه کرد و اون جمله«تو که انقدر نگران سرنوشت ما هستی ، چرا فقط تماشا می‌کنی؟!»

سردرگم بود و البته متعجب ، مطمئن بود اون جمله اصلا داخل کتاب نبود!..

وقتی دستش و روی کتاب می‌کشه ، برای چند ثانیه چشم هایش رو می‌بنده:

یک قصر قدیمی..
پسری با لباس شاهزاده ها..
و پسری دیگر که کنار او ایستاده..

اما قبل از اینکه چهره اشون و کامل ببینه ، تصویر محو میشه..جونگ‌کوک نفس های تند چشم هاشو باز کرد..نفس هاش نامنظم و قلبش به شدت میتپید، دلش میخواست چهره اون دو رو ببینه اما لحظه ای بعد نور سفید رنگی از داخل کتاب دیده شد..

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

chance againpart : ²جونگ‌کوک لباس های گرمش و پوشید و بعد داخ...

chance againpart : ¹زمستون امسال زودتر از همیشه از راه رسیده...

پارت ¹²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆اولین ملاقات...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆سو...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط