{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chance again

chance again
part : ²

جونگ‌کوک لباس های گرمش و پوشید و بعد داخل آشپزخانه رفت ، برای خودش هات چاکلت درست کرد و کتاب مورد علاقه اش رو برداشت و کنار پنجره نشست و همینطور که از طعم دلپذیر و شیرین نوشیدنی اش لذت میبرد شروع کرد به خواندن کتاب.

هربار که کتابی میخواند ناخواسته خودش رو جای شخصیت ها می‌گذاشت ، برایشان میترسید ، خوشحال میشد ، نگران میشد و حتی باهاشون حرف میزد!و البته برای جونگ‌کوک این عادت عجیبی نبود...

جونگ‌کوک صفحه بعدی و ورق زد

«بکهیون با قدم های لرزان به سمت تالار اصلی رفت دلش آشوب بود ؛ انگار اتفاق بدی در انتظارش بود..»

ناخودآگاه لبش و گاز گرفت و گفت:

_نرو...خواهش میکنم نرو..

اما شخصیت داخل داستان بی خبر از التماس های پسر به راه خود ادامه می‌داد.

چند خط بعد...

«سوهیون با لبخند کوچیک و آرومی گفت:تا وقتی تو هستی ترسی ندارم..»

جونگ‌کوک آهی کشید:

_تو نمیدونی قراره چه بلایی سرت بیاد...

انگشتش و آروم روی صفحه کتاب کشید.

_کاش میشد سرنوشتتون عوض بشه...

درست وسط جای هیجانی داستان گوشی اش به صدا در اومد ، با هوف کلافه ای کتاب و روی میز گذاشت و خم شد و تلفن و برداشت با دیدن اسم جیهون فحشی نثارش کرد.

_الو؟

×سلام جناب بد اخلاق

_سلام جناب همیشه جای حساس داستان زنگ زدن

×پسر عجب لقبی بهم دادی باید با آب طلا بنویسم

_شوخی تموم شد؟

×جدی ، چرا اینقدر ناراحتی نکنه اینقدر کتاب خوندی دیوونه شدی؟هاح؟

_کمتر چرت و پرت بگو

×اوکی من تسلیم!شوخی کافیه مثل اینکه رو مود خوبی نیستی

_دقیقا چون جای حساس زنگ زدی

×میدونی کوک میترسم

جونگ‌کوک گوشی و به گوشش چسبوند و با لحن نگرانی گفت:

_از چی؟چی شده؟

×از این میترسم آخر سر دیوونه بشی و دیگه رفیق نداشته باشم

_دلقک...

×هی اینقدر بهم نگو دلقک

_خب دلقکی دیگه

×یه بار دیگه بهم بگی دلقک منم بهت میگم خرگوش کتاب خون

_چی؟جرئت داری دوباره تکرار کن

×اوه چیو؟مثلا خرگوش کتاب خون؟

_جیهون برو به درگاه مسیح دعا کن نبینمت

×وای وای ترسیدمم

_برو دعا کن چشمم بهت نخوره

×بخوره چی میشه خرگوش کتاب خون؟

_کاری میکنم پشیمون بشی

×وای جونگ‌کوک چقدر ترسناکی اینقدر ترسیدم که دیگه شب خوابم نمی بره

_بسههه

×باشه باشه..میدونی که یه رفیق بیشتر ندارم

_میدونم

×خوبه حالا هم دیگه مزاحم نمیشم برو به کارت برس

_مزاحم نیستی اگه تونستی بیا اینجا

×واووو خرگوش کتاب خون من و دعوت کرد خونه اش؟نکنه دارم خواب می‌بینم؟

_پشیمون شدم

×حیف شد میخواستم برات شیرموز بخرم

_حالا فکرامو میکنم

×پس فعلا

_فعلا.

پس از قطع کردن دوباره سراغ کتاب رفت اما جمله هایی رو دید که قبلاً داخل کتاب نبود...با خودش فکر کرد شاید به خاطر خستگی باشه اما همان لحظه برق خونه قطع و وصل شد..پرده ها توسط باد تکان میخوردن و صفحه های کتاب خود به خود شروع به ورق خوردن کردن ، جونگ‌کوک کتاب رو با دستان لرزانش بست و با ترس بهش خیره شد.

_ح..حتما باد بوده...

بی خبر از اینکه این فقط آغاز اتفاق‌هایی بود که قراره زندگیش و زیر و رو کنه...

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

chance againpart : ¹زمستون امسال زودتر از همیشه از راه رسیده...

chance againمعنی:فرصت دوباره... جئون جونگ‌کوک۱۹ ساله دانشجوع...

پلیس من...p10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط