{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chance again

chance again
part : ¹

زمستون امسال زودتر از همیشه از راه رسیده بود...

آسمون یکدست خاکستری بود و دونه‌های برف بی‌وقفه روی زمین می‌نشستن. خیابون‌ها تقریباً خالی شده بودن و فقط گاهی صدای عبور ماشین‌ها سکوت عصر زمستونی رو می‌شکست.

داخل خونه اما همه چیز آروم بود.

بوی شیرینی تازه‌ای که جونگ‌کوک صبح پخته بود هنوز داخل آشپزخونه مونده بود و بخاری گرمای دلنشینی به خونه داده بود.

جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود و با لیوان چای داغش به منظره بیرون نگاه می‌کرد. بخار روی شیشه جمع شده بود و با نوک انگشتش بی‌حوصله روی اون شکل کوچیکی کشید.

_بازم برف...

لبخند کم‌رنگی زد.

برخلاف بیشتر آدم‌ها ، زمستون رو دوست داشت. نه به خاطر سرما... بلکه به خاطر سکوتش. سکوتی که بهترین بهونه بود برای ساعت‌ها کتاب خوندن.

از وقتی یادش می‌اومد ، کتاب‌ها بخش بزرگی از زندگیش بودن.

وقتی ناراحت می‌شد کتاب می‌خوند.

وقتی خوشحال بود کتاب می‌خوند.

وقتی حوصله‌اش سر می‌رفت ، باز هم کتاب می‌خوند.

برای اون ، هر کتاب یه دنیای جدید بود ؛ دنیایی که می‌تونست برای چند ساعت از واقعیت جداش کنه.

دوست صمیمیش ، جیهون ، همیشه به خاطر همین عادت مسخره‌اش می‌کرد.

«یه روز انقدر کتاب می‌خونی که خودت می‌افتی داخلش!»

جونگ‌کوک هر بار با خنده جواب می‌داد:

_حداقل از این دنیا جذاب‌تره.

بعد از تموم شدن چایش ، لیوان رو داخل سینک گذاشت و نگاهی به ساعت انداخت.

هوا کم‌کم تاریک‌تر می‌شد و صدای باد شدت گرفته بود.

با قدم‌های آروم به سمت قفسه کتاب‌ها رفت.

قفسه‌ای که تقریباً تمام دیوار اتاق نشیمن رو پر کرده بود.

انگشت‌هاش روی جلد کتاب‌ها حرکت می‌کردن ؛ بعضی‌هاشون رو چندین بار خونده بود و بعضی‌ها هنوز منتظر بودن تا نوبتشون برسه.

چند لحظه بعد ، دستش روی جلد چرمی کتابی متوقف شد.

روی جلد با حروف طلایی نوشته شده بود:

«Chance Again»

لبخند محوی روی لبش نشست.

این کتاب رو بیشتر از هر رمان دیگه‌ای دوست داشت.

داستان دو نفر که با وجود تمام سختی‌ها ، دوباره و دوباره سرنوشت اون‌ها رو کنار هم قرار می‌داد.

هر بار که کتاب رو می‌خوند ، انگار برای اولین بار بود.

به‌آرومی کتاب رو از قفسه بیرون آورد و گرد و غبار روی جلدش رو فوت کرد.

_فکر کنم وقتشه یه بار دیگه بخونمت...

در همون لحظه صدای برخورد شدید باد با پنجره باعث شد سرش رو بالا بیاره.

تق...

پنجره کمی لرزید.

جونگ‌کوک چند ثانیه بهش خیره موند اما بعد شونه‌ای بالا انداخت.

_امشب انگار باد با همه سال فرق داره...

پرده رو کشید ، چراغ اتاق رو روشن کرد و با لبخند کتاب رو بغل گرفت.

بی‌خبر از اینکه این آخرین شبی بود که زندگی عادی خودش رو تجربه می‌کرد...

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۰)

chance againمعنی:فرصت دوباره... جئون جونگ‌کوک۱۹ ساله دانشجوع...

بیوی ویکتوریا باشه؟میتونید به من بگید «کیم ویکتوریا ، خاله و...

ادامه ی پارت ۱۸۷

Part 2 | Queen of My Heartسه روز گذشت...و مثل همیشه، ساعت دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط