{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟖



خاص ترین روح..
هه..
الان قراره درمورد من حرف بزنن..
هوففففففف..



معلم نفسشو بیرون داد و گفت:
ـ خب بحث امروزمون درمورد خاص ترین روحه..
خودم انتخاب کردم تا امروز درمورد خاص ترین روح صحبت کنیم...چون امروز چیزی نمونده بود همون روح از دستمون بره



همون لحظه نگاه همه کارآموزا رو من افتاد..
درسته..
احتمال زیاد داشت که روحم رو بدزدن..
من هنوزم اون اتفاق تو راهرو رو یادم نرفته..


تهیونگ پیشم نشسته بود..
عجیب اینجا بود که اصلا به درس گوش نمی‌داد..
دقیقا مثل مثل جونگ‌کوک..
اصلا رفتارای این دوتا رو نمی‌فهمم..




ـ کسی که صاحب خاص ترین روحه..



معلم نگاهش افتاد رو من..



ـ وظیفه ای داره..



وظیفه..؟!
الان میگه باید خیلی تمرین کنم تا در برابر گرگینه ها کم نیارم..




ـ اون وظیفه اینه که وقتی یه گرگینه روح یه انسان خاص رو میدزده اون می‌تونه روح رو برگردونه..





....
اصلا هم پشیمون نیستم از حرفم..
من واقعا همچین قابلیتی داشتم و نمی‌دونستم..
ای وای..
ولی به جای خوبه..
حداقل دوباره میتونم برگردونم..
حرف معلم یجوری منو درگیر کرد..
اینکه من واقعا میتونم جلوی دزدیده شدن روح ها توسط گرگینه هارو بگیرم..
و همین باعث شده بود رو ابرا پرواز کنم..





ـ ورا..


ـ این کارو تو فقط میتونی انجام بدی...ولی اول باید اون جمله رو بلد باشی..





جمله چی؟
اینکه چجوری میتونم اون روح به بدنش برگردونم..
مگه برای اون جمله هم میخواد..؟!!!!




ـ جمله رو میتونی توی صفحه بعدی کتاب مشاهده کنی..




خب بهتره به حرف معلم گوش کنم..
صفحه دوم کتاب رو باز کردم..
بالای صفحه یه جمله نوشته بود..



« نیت میکنم بر عهده خودم
این روح را به بدنت برمیگردونم با قدرت خودم »
(جدیدا شعرای خوبی به ذهنم میرسه نویسنده نیستم که شاعرم😃🛐)



این جمله عجیب بود..
یه لحظه دیدمش حس عجیبی بهم دست داد..
انگار تا حالا دیده بودمش..
یا بهتره بگم شنیده بودمش..
حس میکنم این جمله رو از دهن مامانم شنیدم..
نمی‌دونم..
اما برام اشناعه..




ـ وقتی میخوای این جمله رو به کسی بگی که روحش دست گرگینه هاس باید اول دستت رو روی شکمش بزاری تا همون لحظه روحش بهش برگرده..





حرفای معلم رو می‌شنیدم..
ولی هواسم به یه جای دیگه بود..
این جمله..

ادامه دارد...


جون هر کسی که دوسش دارین با دقت بخونین 😮‍💨
وگرنه هیچی نمی‌فهمید 😃💔
دیدگاه ها (۸۱)

Start Again(32)زنگ تفریح که خورد، همه ریختن بیرون.یونا هم سر...

مهمونی پارت ۴۴

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏ویو تهیونگساعت نزدیک دو نصف شب بود.خیاب...

پیوند خون و اختیارپارت ۱۰ | بازگشت سایه‌ی مردهتصویر روی صفحه...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

📸 عکس آخرپارت دوم: «چیزی که نباید می‌دید»روز اول سفر، همه‌چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط