جونگکوک که دید هانا روی مبل خوابش برده نفسی از سر آسودگی
جونگکوک که دید هانا روی مبل خوابش برده، نفسی از سر آسودگی کشید. «بالاخره سکوت...» اما این آرامش فقط ده دقیقه طول کشید. هانا ناگهان مثل فنر از جا پرید، چشمانش را مالید و با صدای دورگه و بچهگانهای گفت: «کوکی! یادم رفت مسواک بزنم! اگه دندونامو کرم بخوره، دیگه نمیتونم ساندویچ توتفرنگی بخورم و اونوقت میمیرم!»
جونگکوک که داشت سعی میکرد با لپتاپش کارهای عقبمانده را انجام دهد، بدون اینکه نگاهش کند گفت: «برو بزن هانا، مسواک جدید توی کابینت دستشویی هست.»
دو دقیقه بعد، هانا با دهانی که دورش کاملاً کفآلود بود، دواندوان برگشت و خودش را پرت کرد روی مبل کنار جونگکوک. «کوکی! ببین! حباب درست کردم!» و بعد با تمام توانش یک حباب خمیریِ خمیردندانی را به سمت صورت جونگکوک فوت کرد.
جونگکوک چشمانش را بست و حس کرد یک قطره کف روی نوک بینیاش نشست. لپتاپ را آرام بست، نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی میکرد کنترل شده باشد گفت: «هانا... همین الان برو صورتت رو بشور، وگرنه مجبورت میکنم کل این خونه رو با مسواک تمیز کنی.»
هانا که دید اوضاع خطری است، با لبخند شیطنتآمیزی عقبنشینی کرد: «باشه بابا، چه بداخلاق! اصلاً من میرم بخوابم، ولی...» دوباره برگشت و آستین کت جونگکوک را گرفت. «باید برام قصه بگی! قصه اون پنگوئنی که میخواست پرواز کنه ولی چون تپل بود فقط میتونست غلت بزنه.»
جونگکوک نالید: «هانا، من مدیرعامل یک شرکت چندمیلیاردیام، نه قصهگویِ شب!»
هانا لبهایش را تا جایی که میتوانست جلو آورد (قیافه معروف به Pout) و با پاشنه پایش به زمین کوبید: «نمیخوام! من بدون قصه خوابم نمیبره! اگه نگی، تا صبح بالای سرت میایستم و با انگشت میزنم به بازوت و میگم: بیداری؟ بیداری؟ بیداری؟»
جونگکوک که میدانست هانا واقعاً این کار را میکند، تسلیم شد. هانا را به سمت اتاق خواب برد و خودش روی صندلی کنار تخت نشست. هانا مثل یک ساندویچ خودش را لای پتو پیچید و فقط نوک بینیاش بیرون ماند.
جونگکوک با صدای بم و جدیاش شروع کرد: «یکی بود یکی نبود... یه پنگوئن بود که خیلی میخورد و...»
هانا پرید وسط حرفش: «نه! اول بگو لباسش چه رنگی بود؟»
جونگکوک چشمانش را چرخاند: «سیاه و سفید بود هانا، پنگوئنها کلاً همین رنگیان.»
هانا اعتراض کرد: «نه! پنگوئن قصه من دامن پفی صورتی داشت!»
جونگکوک آهی کشید و ادامه داد: «باشه... پنگوئنی با دامن پفی صورتی...»
جونگکوک که داشت سعی میکرد با لپتاپش کارهای عقبمانده را انجام دهد، بدون اینکه نگاهش کند گفت: «برو بزن هانا، مسواک جدید توی کابینت دستشویی هست.»
دو دقیقه بعد، هانا با دهانی که دورش کاملاً کفآلود بود، دواندوان برگشت و خودش را پرت کرد روی مبل کنار جونگکوک. «کوکی! ببین! حباب درست کردم!» و بعد با تمام توانش یک حباب خمیریِ خمیردندانی را به سمت صورت جونگکوک فوت کرد.
جونگکوک چشمانش را بست و حس کرد یک قطره کف روی نوک بینیاش نشست. لپتاپ را آرام بست، نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی میکرد کنترل شده باشد گفت: «هانا... همین الان برو صورتت رو بشور، وگرنه مجبورت میکنم کل این خونه رو با مسواک تمیز کنی.»
هانا که دید اوضاع خطری است، با لبخند شیطنتآمیزی عقبنشینی کرد: «باشه بابا، چه بداخلاق! اصلاً من میرم بخوابم، ولی...» دوباره برگشت و آستین کت جونگکوک را گرفت. «باید برام قصه بگی! قصه اون پنگوئنی که میخواست پرواز کنه ولی چون تپل بود فقط میتونست غلت بزنه.»
جونگکوک نالید: «هانا، من مدیرعامل یک شرکت چندمیلیاردیام، نه قصهگویِ شب!»
هانا لبهایش را تا جایی که میتوانست جلو آورد (قیافه معروف به Pout) و با پاشنه پایش به زمین کوبید: «نمیخوام! من بدون قصه خوابم نمیبره! اگه نگی، تا صبح بالای سرت میایستم و با انگشت میزنم به بازوت و میگم: بیداری؟ بیداری؟ بیداری؟»
جونگکوک که میدانست هانا واقعاً این کار را میکند، تسلیم شد. هانا را به سمت اتاق خواب برد و خودش روی صندلی کنار تخت نشست. هانا مثل یک ساندویچ خودش را لای پتو پیچید و فقط نوک بینیاش بیرون ماند.
جونگکوک با صدای بم و جدیاش شروع کرد: «یکی بود یکی نبود... یه پنگوئن بود که خیلی میخورد و...»
هانا پرید وسط حرفش: «نه! اول بگو لباسش چه رنگی بود؟»
جونگکوک چشمانش را چرخاند: «سیاه و سفید بود هانا، پنگوئنها کلاً همین رنگیان.»
هانا اعتراض کرد: «نه! پنگوئن قصه من دامن پفی صورتی داشت!»
جونگکوک آهی کشید و ادامه داد: «باشه... پنگوئنی با دامن پفی صورتی...»
- ۳۴۶
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط