part
[♡part¹²♡]
بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو روشن کردم و سمت عمارت رفتم،جلوی در ایستادم.
+برو داخل.
سر تکون داد و رفت داخل عمارت،دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت پنت هاوس خودم.
ویوی الینا
رفتم داخل عمارت،پدر و مادرم توی نشیمن نشسته بودن و الیزابت تو اشپزخونه بود،رفتم طبقه بالا تو اتاقم و خودم رو روی تخت انداختم،چشمام گرم شده بود اما صدای گلوله مدام توی مغزم تکرار میشد و نمیزاشت چشمام خواب بره،از خستگی یه قرص خواب از کشوم در اوردم و خوردم،کم کم چشمام بسته شد و تونستم بخوابم،وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۸شب بود،خورشید غروب کرده بود و هوا تاریک بود،رفتم اب به دست و صورتم زدم و رفتم پایین پله ها،همه سر میز نشسته بودن،رفتم سر جام اروم نشستم،هنوز زخمم خوب نشده بود و یکمی درد داشت،اما قابل تحمل بود.فضا متشنج و ساکت بود تا اینکه مادرم شروع کرد به حرف زدن.
&شنیدم این دو سه روز سر تمرین باله نرفتی.
-زخمم هنوز خوب نشده.نپیتونم زیاد حرکت کنم.
&مسکنی چیزی بخور و برو به تمرینت برس.ساعت هاش رو اضافه میکنم تا این دو یه روز جبران بشه.
-اما-
&امایی درکار نیست!باید به تمرینت برسی.
چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین،در طول غذا ساکت نشستم.فقط با غذام بازی کردم واقعا اشتهای خوردن چیزی نداشتم،صدای گلوله هنوز توی مغزم تکرار میشد،اون خاطره،خون روی زمین،صدای خنده اون مرد،هنوزم توی سرم میپیچه و باعث میشه دستام به لرزش در بیاد،تا وقتی اون قاتل رو پیدا نکنم قرار نیست ارامش داشته باشم.حالا که لیام هم مرده بود،اما نمیدونستم چطور باید اینو به پدرم بگم.بیخیال،خودش دیر یا زود میفهمه.بعد شام رفتم توی اتاقم،روی تخت دراز کشیدم و توی فکر فرو رفتم..
بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو روشن کردم و سمت عمارت رفتم،جلوی در ایستادم.
+برو داخل.
سر تکون داد و رفت داخل عمارت،دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت پنت هاوس خودم.
ویوی الینا
رفتم داخل عمارت،پدر و مادرم توی نشیمن نشسته بودن و الیزابت تو اشپزخونه بود،رفتم طبقه بالا تو اتاقم و خودم رو روی تخت انداختم،چشمام گرم شده بود اما صدای گلوله مدام توی مغزم تکرار میشد و نمیزاشت چشمام خواب بره،از خستگی یه قرص خواب از کشوم در اوردم و خوردم،کم کم چشمام بسته شد و تونستم بخوابم،وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۸شب بود،خورشید غروب کرده بود و هوا تاریک بود،رفتم اب به دست و صورتم زدم و رفتم پایین پله ها،همه سر میز نشسته بودن،رفتم سر جام اروم نشستم،هنوز زخمم خوب نشده بود و یکمی درد داشت،اما قابل تحمل بود.فضا متشنج و ساکت بود تا اینکه مادرم شروع کرد به حرف زدن.
&شنیدم این دو سه روز سر تمرین باله نرفتی.
-زخمم هنوز خوب نشده.نپیتونم زیاد حرکت کنم.
&مسکنی چیزی بخور و برو به تمرینت برس.ساعت هاش رو اضافه میکنم تا این دو یه روز جبران بشه.
-اما-
&امایی درکار نیست!باید به تمرینت برسی.
چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین،در طول غذا ساکت نشستم.فقط با غذام بازی کردم واقعا اشتهای خوردن چیزی نداشتم،صدای گلوله هنوز توی مغزم تکرار میشد،اون خاطره،خون روی زمین،صدای خنده اون مرد،هنوزم توی سرم میپیچه و باعث میشه دستام به لرزش در بیاد،تا وقتی اون قاتل رو پیدا نکنم قرار نیست ارامش داشته باشم.حالا که لیام هم مرده بود،اما نمیدونستم چطور باید اینو به پدرم بگم.بیخیال،خودش دیر یا زود میفهمه.بعد شام رفتم توی اتاقم،روی تخت دراز کشیدم و توی فکر فرو رفتم..
- ۱۴.۳k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط