part
[☆part³¹☆]
در رو باز کردم با یه مسیر گلبرگی که شمع دورش چیده شده بود رو به رو شدم،ناخوداگاه لبخندی اومد روی لبام و مسیر رو دنبال کردم،میرفت تا حیاط پشتی،اونجا یه میز پر از دسته گل و هدیه بود اما خبری از الکس نبود،اطراف رو دنبالش گشتم و دیدم از پشت میز داره میاد به سمتم،کت و شلوار مورد علاقم رو پوشیده بود و معلوم بود ساعت ها به خودش رسیده بود،.
-الکس اینا-
اجازه نداد حرفم رو تموم کنم و روی یه زانو جلوم زانو زد و جعبه ی قرمز رنگی رو از جیبش بیرون اورد،داخل جعبه یه انگشتر الماس بزرگ بود،زبونم بند اومده بود.
-الکس...
+ایزابلا رزان،از وقتی باهات اشنا شدم تازه فهمیدم مفهوم زندگی یعنی چی،فهمیدم عشق ورزیدن چطوریه و میخوام تا اخر عمرم همراهم باشی،مادر بچه هامون باشی و همسرم تا زمانی که هردو باهم پیر میشیم.بلا،با من ازدواج میکنی؟
اشک چشمام رو پر کرده بود و در مرز سرازیر شدن بود،سر تکون دادم.
-بله.
انگشتر رو انداخت توی دستم و بغلم کرد،منم محکم گردنش رو بغل کردم و از زمین بلندم کرد و تو هوا چرخوندم.هردو خندیدیم.
اروم گذاشتم زمین و گونه هام رو توی دستاش گرفت و لب هاش رو روی لبهام قرار داد،دستام از گردنش به سینه اش لیز خورد،میتونستم ضربان قلبش رو در بند بند انگشتام احساس کنم و مطمئن بودم این احساس رو هرگز فراموش نمیکنم.
در رو باز کردم با یه مسیر گلبرگی که شمع دورش چیده شده بود رو به رو شدم،ناخوداگاه لبخندی اومد روی لبام و مسیر رو دنبال کردم،میرفت تا حیاط پشتی،اونجا یه میز پر از دسته گل و هدیه بود اما خبری از الکس نبود،اطراف رو دنبالش گشتم و دیدم از پشت میز داره میاد به سمتم،کت و شلوار مورد علاقم رو پوشیده بود و معلوم بود ساعت ها به خودش رسیده بود،.
-الکس اینا-
اجازه نداد حرفم رو تموم کنم و روی یه زانو جلوم زانو زد و جعبه ی قرمز رنگی رو از جیبش بیرون اورد،داخل جعبه یه انگشتر الماس بزرگ بود،زبونم بند اومده بود.
-الکس...
+ایزابلا رزان،از وقتی باهات اشنا شدم تازه فهمیدم مفهوم زندگی یعنی چی،فهمیدم عشق ورزیدن چطوریه و میخوام تا اخر عمرم همراهم باشی،مادر بچه هامون باشی و همسرم تا زمانی که هردو باهم پیر میشیم.بلا،با من ازدواج میکنی؟
اشک چشمام رو پر کرده بود و در مرز سرازیر شدن بود،سر تکون دادم.
-بله.
انگشتر رو انداخت توی دستم و بغلم کرد،منم محکم گردنش رو بغل کردم و از زمین بلندم کرد و تو هوا چرخوندم.هردو خندیدیم.
اروم گذاشتم زمین و گونه هام رو توی دستاش گرفت و لب هاش رو روی لبهام قرار داد،دستام از گردنش به سینه اش لیز خورد،میتونستم ضربان قلبش رو در بند بند انگشتام احساس کنم و مطمئن بودم این احساس رو هرگز فراموش نمیکنم.
- ۴.۱k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط