{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part³♡]
بعد از ساعت ها رانندگی بلاخره رفتم‌ خونه،ساعت نزدیک دوازده شب بود،ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل عمارت،پدر و مادرم توی پذیرایی نشسته بودن و خواهرم معلوم نبود کجاست،احتمالا تو اتاقش بود،چیزی نگفتم و سمت اتاقم رفتم.
$کدوم گوری بودی تا الان؟!
-بیرون.
رفتم داخل اتاقم و در رو بستم.خودم رو روی تخت انداختم و چشمام رو بستم،بدن درد شدید داشتم،شاید باد خورده بود بهم،شاید هم تمرین زیاد بود،از کشوی کنار تختم قوطی قرص مسکن رو برداشتم و رفتم طبقه ی پایین اب بردارم با الیزابت(خواهرش) رو به رو شدم،چیزی نگفتم و رفتم تو اشپزخونه از یخچال اب برداشتم.
♡.چرا اینکارو با خودت میکنی؟
-چیکار؟
♡خودت خوب میدونی.بازم خودتو تو تمرین غرق کردی.
حرفاش باعث شد مکث کنم،سرم رو برگردوندم بهش نگاه کردم.
-الکی خودتو نگران نکن،فقط تمرینم یکمی فشرده بود،قرص میخورم تا صبح بهتر میشم.برو بخواب.
معلوم‌ بود قانع نشده بود اما سر تکون داد و رفت بالای پله ها،بعد رفتن داداش از نزدیک شدن بهش میترسم‌.از اینکه بهش اسیب بزنم.نفس عمیقی کشیدم و لیوان رو برداشتم و رفتم‌تو اتاقم،قرص رو خوردم و دراز کشیدم،حتی نفهمیدم کی خوابم‌ برد.
ویوی نیکولاس:
بعد از حرف زدن با پدر الینا برگشتم به پنت هاوسم،یه ویسکی ریختم و روی مبل نشستم،نوشیدنی رو توی لیوان میچرخوندم
و بیرون رو تماشا میکردم،توی فکر فرو رفته بودم،اینکه پدر الینا میخواد زودتر نامزدی رو برگذار کنه و اینکه بعد ازدواج بین منو الینا چی میشه.لیوان رو سر کشیدم دوش گرفتم و روی تختم دراز کشیدم،به عکس الینا کنار تختم نگاه کردم،خب من یه جورایی همیشه ازش خوشم میومد اما اون هیچ حسی بهم نداشت،حالا این ازدواج فرصتیه تا بلاخره عروسکم رو مال خودم کنم..
دیدگاه ها (۰)

[☆part²³☆]ویوی ایزابلا:منو لیلی رفتیم تا پسرا جمع و جور میکر...

[♡part⁴♡]صبح روز بعد خانوم کاسانو برای صبحانه دعوتم کرد تا د...

[☆part²²☆]صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم،بلا هنوز تو...

[☆part²¹☆]ویوی الکساندر:همینطور که زخم بلا رو باندپیچی میکرد...

pert= 3

پارت بیست هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط