{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه هاتون ...

وقتی بچه هاتون ...

مند کوک با لبخند بهشون خیره بودیم تا اینکه کوک لب زد
_بریم سینما؟!
بچ ها جیغی کشیدن کوک سمتم برگشت .
_من حاضرشو میکنم تو حاضر شو دلبر
لبخندی زدم و سری تکون دادم از پله بالا رفتیم کوک وارد اتاق سول شد و من وارد اتاق خودمون تیشرت و شلواری در آوردم و تن کردم موهای بلندم دورم ریخته بود.
گوجه ای بستم . یکم میکاپ کردم که تقه ای به در خورد .
_بله؟!
سول وارد شد لباس پرنسسی که کوک تنش کرد بود خیلی بهش میومد با دیدنم سمتم دوید عروسک صورتی دستش رو رو میز انداخت و بغلم پرید
_آییی..آروممامانی !
پشت چشمی نازک کرده و تخس لب زد
_آخه مامانی انقدر خوشگلی . هر کی ببینت دوست داره محکم بغلت تونه .
خدای من .! دلبری می‌کرد برام؟!
_مامانی؟!موهام و مثل خودت میبندی؟!
باشه ای گفت و موهای طلاییش رو شونه کردم و بالا بستم . در باز شد .
کوک که یول رو بغل کرده بود وارد اتاق شد . یول تیشرت و شلوار مشکی تن کرده بود . کوک یول رو روی تخت گذاشت و سمت کمد رفت و تیشرتش
و در آورد یول با حسرت لب زد
_بابایی؟! منم بزرگ شم بدنم مثل تو میشه؟!
کوک تک خنده ای کرد
_آره قنده بابا .
یول خوشحال رو تخت بالا پایین پرید سول هم تخس گفت
_منم مثل مامانی خوشگل میشم!
محکم تو بغلم چلوندمش که صدای حسود کوک و یول بلند شد
_پس ماا چی؟!
سمتشون برگشتم ابرویی بالا انداختم
_شما بچه های بدی بودین امروز!
یول لباش و آویزون کرد و سرش و به زانوش تکیه داد سمتش رفتم و بغلش کردم .
_الان که فک. میکنم یول هم بچه خوبی بود .
سول لب زد
_پس بابایی چی؟!
با شیطنتت گفتم
_نوچ . باباتون بچه بدی بود .
کوک ابرویی بالا انداخت . از کنارم رد شد .با شنیدن زمزمه زیرلبش لرزی کردم
_امشب که تنها میشیم .
سوار ماشین شدیم. البته بعد کلی دردسر!!

...
دیدگاه ها (۱)

وقتی بچه هاتون ...کوک ماشین رو پارک کرد و سمتمون اومد . دست ...

وقتی بچه هاتون ...سول جیغی کشید و سمتم دوید _مامااان برگشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط