{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:104

"فلش بک"
سئول| بیمارستان سورنس
سه سال قبل/ ساعت ۱۸:۳۰

حیاط بیمارستان خلوت بود.

باد سردی از بین درخت های کنار ساختمون رد میشد و برگ های خشک رو روی زمین می‌کشید.

تهیونگ رو یکی از نیمکت ها نشسته بود،و به دستاش که سوخته بود نگاه می‌کرد.

هر بار که باد می‌وزید،چند تار مو های بلند مشکیش روی پیشونیش می‌افتاد و دوباره کنار می‌رفت

اما اون تکون نمی‌خورد.

چند قطره بارون روی صورتش ریخت
سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید

صدای زنگ گوشی یهو بین سکوت حیاط بیمارستان پیچید

تهیونگ دست از نگاه کردن به دستش کشید و نگاهش رو به صفحه ی روشن گوشی دوخت

اسم «پارک جیمین»روی صفحه افتاده بود.

نمی‌خواست جواب بده
اما با تفکر اینکه ممکنه اتفاقی افتاده باشه جواب داد

تهیونگ:سریع بگو حوصله ندارــ

بر خلاف تصورش
صدای بی حالی گوشی رو جواب داد

جیمین: رئیس...متاسفم
تهیونگ:کم چرت و پرت بگو...باز چه گندی زدی؟!

جیمین: رئیس من خیلی متاسفم.....ولی...لطفا منو ببخشید

تهیونگ:نکنه بازم از یه مشت بچه کتک خوردی؟اگر اینجوری باشه بعدش یه کتک از خودم میخوری...

صدای پشت تلفن کم کم تبدیل شد به گریه

جیمین: متاسفم...

تهیونگ:کدوم گوری هستی؟

جیمین:تو خیابون پشتی بار کنار دانشکده ام...ولی قبلش میخواستم چیزی رو بهتون بگم

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🌷

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۹)

پارت ۲۶ 🖤چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور گوشی‌ها راهرو رو روشن م...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۳ات هنوز گوشی را کنار گوشش نگه د...

🖤 پارت ۳۸ | «صدای پشت در»لانا فوراً برگشت سمت در.— «کی اونجا...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

مهمونی پارت ۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط