مثل شعری که به افکار قلم می آید

مثل شعری که به افکار قلم می آید
به تن جمعه چه پیراهن غم می آید

کوه احساسم و عمریست که پابند توأم
حیف از این کوه که در چشم تو کم می آید

در جواب چه کنم از غم جمعه هربار
باز هم پاسخ تلخ چه کنم می آید

دست دل رو شده در محضر چشمت اما
باز از چشم تو پیغام ستم می آید

آن بتی را که طلب کرده دلم، خالق من
به خداوندی خود خورده قسم می آید

جمعه ها شرح دلم یک غزل کوتاه است
که ردیفش همه دلتنگ تو ام می آید...

#یکتا_رفیعی
دیدگاه ها (۳)

اینگونه که من در تله ی عشق تو گیرماینگونه که زنجیر و گرفتار ...

بعضی شب ها از ذوق دیدنت خوابم نمیبرد؛بعضی شب ها .... از داغ ...

گاهی این کمردردِ لعنتی فقط لمس انگشتان تو را می طلبند . . .ه...

فکرمبوی سفرۀ عقدی را می‌دهد کهتو را در آیندۀ آرزوهای دیگریرز...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

صحنه,پارت یازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط