سناریو
#سناریو
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی مست بودین و...)
*ا.ت عضو نهم گروه استری کیدزه و هان روی اون کراش داره*
ویو ا.ت: من با اعضا داشتم جشن میگرفتم و مشر~وب میخوردم که همهی ما مست شدیم اما من کمی بهتر از اونا بودم پس بلند شدم و به اونا نگاه کردم که بخاطر مستی زیاد دیوونه شدند پس آروم خندیدم و روی کاناپه نشستم که دیدم هان کنارم نشست.
_ا.ت، من تعادل ندارم، میشه بهم کمک کنی تا به اتاقم برم؟ [با لحنی کیوت گفت]
+حتما، بزار کمکت کنم بلند شی. [با لبخند گفتم]
*ا.ت به هان کمک کرد تا به اتاقش بره بعد هان در رو قفل کرد و ا.ت کمی تعجب کرد.*
+خب، من دیگه میرم... شب بخیر، هان. [با مهربانی و نگرانی لب زد]
_نه... نرو... [با نیاز زیر لب زمزمه کرد]
ویو هان: ا.ت میخواست حرفی بزنه که من بدون اتلاف وقت لبامو روی لباش گذاشتم و او رو آروم بوسیدم بعد دستامو دور کمرش حلقه کردم و بدنش رو به بدنم چسبوندم.*
_ا.ت، تو مال منی، فقط مال من. و من امشب اینو ثابت میکنم. [با هوس در گوشش زمزمه کردم]
+هان... منم میخواستم مال تو باشم اما فکر میکردم تو به من علاقه ای نداری. [صادقانه جواب داد]
_ا.ت، من بهت علاقه دارم پس بزار تو رو مال خودم کنم. [با لبخند گفتم که دیدم دستاشو دور گردنم حلقه کرد]
*ا.ت و هان همدیگر رو با ولع بوسیدند و شروع به بر~هنه شدن کردند که هان یک اسپنک به باسن ا.ت زد و ا.ت هم ناله ای از لذت کرد. /دیگه ادامش با ذهن خلاق خودتون/*
*روز بعد*
*ساعت ۶ صبح*
*ا.ت و هان همزمان باهم بیدار شدند و دیدن که هر دو بر~هنه در تخت هان هستند*
_یادم اومد... [با خنده گفت]
+[بوسه ای به لب هان زد]
_تو خیلی شیرینی، دوست دختر عزیزم. [با محبت لب زد]
*ا.ت و هان همدیگر رو بوسیدند و پتو بدنهای بر~هنهی آنها رو پنهان کرده بود که جونگین بدون در زدن اومد داخل اما اون دو مرغ عاشق متوجه نشدند و جونگین با تعجب و چشمانی گرد شده از اتاق بیرون رفت*
÷این چی بود من دیدم؟ اونا دیشب باهم خوابیده بودن؟ چاااان هیووونگ!!! [با هیجان داد زد و به اتاق بنگچان رفت و همه چی رو گفت]
=صبر کن، چییی؟ ببین، بیا وانمود کنیم چیزی نمیدونیم تا خودشون بهمون بگن، باشه؟ [عاقلانه لب زد]
÷باشه.[با لبخند گفت]
*هان و ا.ت لباساشونو پوشیدند و به آشپزخونه رفتن و با بقیه صبحونه خوردند اما هیچکس از رابطه اون دو تا خبر نداشت به جز مکنه و لیدر گروه.*
_اممم، راستش...[با تردید گفت که همه نگاهش کردن] من و ا.ت الان یه کاپلیم و قرار میزاریم. [با اطمینان لب زد]
*پسرا از خوشحالی داد زدن و دست زدن بعد همهی اونا هان و ا.ت رو بغل کردن تا بهشون اطمینان ببخشن که ازشون حمایت میکنن.*
☆END☆
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی مست بودین و...)
*ا.ت عضو نهم گروه استری کیدزه و هان روی اون کراش داره*
ویو ا.ت: من با اعضا داشتم جشن میگرفتم و مشر~وب میخوردم که همهی ما مست شدیم اما من کمی بهتر از اونا بودم پس بلند شدم و به اونا نگاه کردم که بخاطر مستی زیاد دیوونه شدند پس آروم خندیدم و روی کاناپه نشستم که دیدم هان کنارم نشست.
_ا.ت، من تعادل ندارم، میشه بهم کمک کنی تا به اتاقم برم؟ [با لحنی کیوت گفت]
+حتما، بزار کمکت کنم بلند شی. [با لبخند گفتم]
*ا.ت به هان کمک کرد تا به اتاقش بره بعد هان در رو قفل کرد و ا.ت کمی تعجب کرد.*
+خب، من دیگه میرم... شب بخیر، هان. [با مهربانی و نگرانی لب زد]
_نه... نرو... [با نیاز زیر لب زمزمه کرد]
ویو هان: ا.ت میخواست حرفی بزنه که من بدون اتلاف وقت لبامو روی لباش گذاشتم و او رو آروم بوسیدم بعد دستامو دور کمرش حلقه کردم و بدنش رو به بدنم چسبوندم.*
_ا.ت، تو مال منی، فقط مال من. و من امشب اینو ثابت میکنم. [با هوس در گوشش زمزمه کردم]
+هان... منم میخواستم مال تو باشم اما فکر میکردم تو به من علاقه ای نداری. [صادقانه جواب داد]
_ا.ت، من بهت علاقه دارم پس بزار تو رو مال خودم کنم. [با لبخند گفتم که دیدم دستاشو دور گردنم حلقه کرد]
*ا.ت و هان همدیگر رو با ولع بوسیدند و شروع به بر~هنه شدن کردند که هان یک اسپنک به باسن ا.ت زد و ا.ت هم ناله ای از لذت کرد. /دیگه ادامش با ذهن خلاق خودتون/*
*روز بعد*
*ساعت ۶ صبح*
*ا.ت و هان همزمان باهم بیدار شدند و دیدن که هر دو بر~هنه در تخت هان هستند*
_یادم اومد... [با خنده گفت]
+[بوسه ای به لب هان زد]
_تو خیلی شیرینی، دوست دختر عزیزم. [با محبت لب زد]
*ا.ت و هان همدیگر رو بوسیدند و پتو بدنهای بر~هنهی آنها رو پنهان کرده بود که جونگین بدون در زدن اومد داخل اما اون دو مرغ عاشق متوجه نشدند و جونگین با تعجب و چشمانی گرد شده از اتاق بیرون رفت*
÷این چی بود من دیدم؟ اونا دیشب باهم خوابیده بودن؟ چاااان هیووونگ!!! [با هیجان داد زد و به اتاق بنگچان رفت و همه چی رو گفت]
=صبر کن، چییی؟ ببین، بیا وانمود کنیم چیزی نمیدونیم تا خودشون بهمون بگن، باشه؟ [عاقلانه لب زد]
÷باشه.[با لبخند گفت]
*هان و ا.ت لباساشونو پوشیدند و به آشپزخونه رفتن و با بقیه صبحونه خوردند اما هیچکس از رابطه اون دو تا خبر نداشت به جز مکنه و لیدر گروه.*
_اممم، راستش...[با تردید گفت که همه نگاهش کردن] من و ا.ت الان یه کاپلیم و قرار میزاریم. [با اطمینان لب زد]
*پسرا از خوشحالی داد زدن و دست زدن بعد همهی اونا هان و ا.ت رو بغل کردن تا بهشون اطمینان ببخشن که ازشون حمایت میکنن.*
☆END☆
- ۵.۰k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط