My professor
My professor
Chapter:2
Part:11
"این روزا درباره معنی عشق زیادی فکر میکنم ... به نظر تو عشق چه شکلیه؟.. تویی که داری با کسی دیگه تجربه اش میکنی ... شاید نگفته میدونی چه حالی ام ... برای تو هم عشق همون خوره ایه که یک لحظه وجود تو بیخیال نمیشه؟ خوره ای که اصرار داره نگرانت کنه که به قدر کافی خوشحال و سالمه؟ خوشبخته؟ جاش امنه؟ و اگر جواب یه دونه از این سوالات نه باشه..! وای به حال روزت ..... آسمونو به زمین میاری و زمینو رو سرت میکوبی تا حالشو بهتر کنی همون یه دونه نه ، یه تنه قدرت پشت زدن زیر همه چیو بهت میده مثل همین الان که نمیدونم حالت چطوره... به چیزی نیاز داری یا نه... کمک میخوای یا نه... میخوای برسونمت اون سر دنیا جایی که دست هیچکس بهت نرسه و برگردم
...
سراغ بدبختیام؟ .... هیچوقت منو درکم نکردی فقط یه جا.... یه بار..... میدونم که ممکنه فقط یه دفعه منو فهمیده باشی چقد مسخرس که همون یه بارو هم به واسطه ی عشقی که به اون داشتی فهمیدیم.
درد و درمون قلب سنگم .... داستان ما مثل دو تا چوب بود بین بقیه ی هیزما . که همزمان شعله ورمون کردن ... من همون چوب خشک و کوچیکی بودم که سوختم و خاکستر شدم .... و تو شاخه ی تری که سالم موند.
سوختنم گرم ترت کرد و غبارم تنتو پوشوند ... تو بهم بگو.
طوری که تو قلبم داری زبونه ،میکشی قراره ته این جاده آتیشتو سرکی و چی آوار کنم؟ اون عسل تو چشمات تا کجا میخواد صبرمو به بازی بگیره؟
صبری که بود و نبود هممون بهش وصله و لبریز بشه کشت و کشتار راه میفته . تا کی تحمل جهنمی که تو جونم به پا کردیو داره؟
خودت بهم بگو ... من دارم میسوزم هیزل...»
پیامی که هرگز ارسال نشد
" از طرف تهیونگ"
تهیونگ:عمو جانگ
پزشک سر جاش ایستاد و روشو چرخوند ... رد اون صدای بم روذدنبال کرد ... و رسید به تهیونگی که دست به جیب به نرده ها تکیه داده بود.
جانگ ناخوداگاه پله هایی که پشت سر گذاشته بود رو نگاه کرد تا فاصله ی زیادی که با اتاق جئون داشت رو بسنجه ... انگار که از قبل میدونست قراره یه بحث خصوصی بین خودش و تهیونگ صورت بگیره...
تهیونگ: با ساک اومدی چی شده؟
آقای جانگ عینک فریم نازکشو کمی به چشماش نزدیک تر کرد و مسلط گفت:
هیون وو:هیزل ای که میگفتی همینه نه ؟
قلب یخ زده ی تهیونگ با شنیدن اسم اون دختر ضربان محکمی زد .
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:11
"این روزا درباره معنی عشق زیادی فکر میکنم ... به نظر تو عشق چه شکلیه؟.. تویی که داری با کسی دیگه تجربه اش میکنی ... شاید نگفته میدونی چه حالی ام ... برای تو هم عشق همون خوره ایه که یک لحظه وجود تو بیخیال نمیشه؟ خوره ای که اصرار داره نگرانت کنه که به قدر کافی خوشحال و سالمه؟ خوشبخته؟ جاش امنه؟ و اگر جواب یه دونه از این سوالات نه باشه..! وای به حال روزت ..... آسمونو به زمین میاری و زمینو رو سرت میکوبی تا حالشو بهتر کنی همون یه دونه نه ، یه تنه قدرت پشت زدن زیر همه چیو بهت میده مثل همین الان که نمیدونم حالت چطوره... به چیزی نیاز داری یا نه... کمک میخوای یا نه... میخوای برسونمت اون سر دنیا جایی که دست هیچکس بهت نرسه و برگردم
...
سراغ بدبختیام؟ .... هیچوقت منو درکم نکردی فقط یه جا.... یه بار..... میدونم که ممکنه فقط یه دفعه منو فهمیده باشی چقد مسخرس که همون یه بارو هم به واسطه ی عشقی که به اون داشتی فهمیدیم.
درد و درمون قلب سنگم .... داستان ما مثل دو تا چوب بود بین بقیه ی هیزما . که همزمان شعله ورمون کردن ... من همون چوب خشک و کوچیکی بودم که سوختم و خاکستر شدم .... و تو شاخه ی تری که سالم موند.
سوختنم گرم ترت کرد و غبارم تنتو پوشوند ... تو بهم بگو.
طوری که تو قلبم داری زبونه ،میکشی قراره ته این جاده آتیشتو سرکی و چی آوار کنم؟ اون عسل تو چشمات تا کجا میخواد صبرمو به بازی بگیره؟
صبری که بود و نبود هممون بهش وصله و لبریز بشه کشت و کشتار راه میفته . تا کی تحمل جهنمی که تو جونم به پا کردیو داره؟
خودت بهم بگو ... من دارم میسوزم هیزل...»
پیامی که هرگز ارسال نشد
" از طرف تهیونگ"
تهیونگ:عمو جانگ
پزشک سر جاش ایستاد و روشو چرخوند ... رد اون صدای بم روذدنبال کرد ... و رسید به تهیونگی که دست به جیب به نرده ها تکیه داده بود.
جانگ ناخوداگاه پله هایی که پشت سر گذاشته بود رو نگاه کرد تا فاصله ی زیادی که با اتاق جئون داشت رو بسنجه ... انگار که از قبل میدونست قراره یه بحث خصوصی بین خودش و تهیونگ صورت بگیره...
تهیونگ: با ساک اومدی چی شده؟
آقای جانگ عینک فریم نازکشو کمی به چشماش نزدیک تر کرد و مسلط گفت:
هیون وو:هیزل ای که میگفتی همینه نه ؟
قلب یخ زده ی تهیونگ با شنیدن اسم اون دختر ضربان محکمی زد .
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۱۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط