{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترکش خمپاره سینه‌اش رُو چاک داده بود

ترکش خمپاره سینه‌اش رُو چاک داده بود
و روی زمین افتاد و زمزمه می‌کرد. 
مصاحبه گر:دوربین رُو برداشتم و رفتم بالای سرش…
داشت آخرین نفساشو می‌زد. 
ازش پرسیدم این لحظات آخر چه حرفی برای مردم داری؟
با لبخند گفت: از مردم کشورم می‌‌خوام وقتی برای خط مقدم کُمپُوت می‌فرستن، عکس رُوی کمپوتها رو نَکنن! 
گفتم داره ضبط میشه برادر، یه حرفِ بهتری بگو؟
با همون طنازی گفت: آخه نمیدونی، سه بار بهم، رُب گوجه افتاده…! 
و لحظاتی بعد چشمانش را بست، لبخندی زد و شهید شد…”
شادی روح طیبه شهدا صلوات
دیدگاه ها (۴)

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

جین با نگاه به خانه گفت:«خب... من فقط امیدوارم این یکی از او...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒 🪽🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این بار من دنبالت گ...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

فاصله یک لبخند تا جنون

My lovely neighbor part : ۷۰

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط