" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³⁰
لحظاتی به همان منوال گذشت.
جونگکوک بالاخره خسته شده بود.
با نفس نفس لگد آخرش را زد و بیخیال شد.
دستکش هایش را در آورد و به سمتی پرتاب کرد.
رو به تهیونگ کرد و با نفس نفس زمزمه کرد...
+ ای...اینطوری!
تهیونگ که کاملا به وجد آمده بود جونگکوک را تشویق میکرد.
نگاهش لحظه ای به کیسه بوکس افتاد که دور خود میچرخید.
هر لحظه ممکن بود بیوفتد روی جونگکوک.
اما تهیونگ فقط دو کلمه به زبان آورد.
_ بیا کنار!!!
اما جونگکوک که نمیدانست منظورش چیست تنها به او نگاه میکرد.
لحظه ای نگاهش به پشت سرش افتاد.
به کیسه بوکسی که داشت رویش فرود میآمد.
چشمانش را بست و آماده بود که تعادلش را از دست بدهد.
اما همه چیز بر خلاف انتظارش پیش رفت.
تهیونگ به سمتش دوید و او را به عقب هل داد.
در نتیجه خودش هم روی جونگکوک افتاد.
در یک لحظه...
بوم!
کیسه بوکس پخش زمین شد.
و حال تهیونگ بود که روی جونگکوک افتاده بود.
جونگکوک که تا آن لحظه چشمانش را بسته بود...
با ترس چشمانش را باز کرد.
اولین چیزی که دید چهرهی بینقص تهیونگ بود که چندان فاصلهای با صورتش نداشت.
تهیونگ با نگرانی پرسید...
_ حالت خوبه؟!
+ جونمو نجات دادی!
برای بار دوم!
تهیونگ لبخندی زد و پاسخ داد...
_ فکر کنم برای امروز بسه!
جونگکوک چیزی نگفت.
تنها دستانش را به پشت سر تهیونگ هدایت کرد و او را روی خودش انداخت و...
بغلش کرد.
تهیونگ بیشتر از همه برایش امن بنظر میآمد.
و طبق معمول...نمیدانست چرا.
+ چطور میتونم ازت تشکر کنم؟!
تهیونگ لبخندی گرم زد.
متقابل بغلش کرد و موهایش را نوازش کرد.
_ نمیتونستم بذارم صدمه ببینی!
همین که حالت خوبه کافیه!
لحظاتی بعد جونگکوک تهیونگ را رها کرد.
تهیونگ از رویش بلند شد و رفت تا کمی آب برایش بیاورد.
جونگکوک نیم خیز شد و همانجا نشست.
تهیونگ با یک بطری آب معدنی کنارش زانو زد.
_ بخور.
+ ممنون.
جرعه ای آب نوشید و سپس از جایش بلند شد.
+ بیا بریم.
به سمت در حرکت کردند.
جونگکوک چراغ را خاموش کرد و در را بست.
تهیونگ دستش را روی شانهی جونگکوک انداخت و گفت...
_ اگه قرار باشه همیشه کیسه بوکس روت بیوفته...
منم همیشه نجاتت میدم!
ادامه دارد...
¹² لایک
part : ³⁰
لحظاتی به همان منوال گذشت.
جونگکوک بالاخره خسته شده بود.
با نفس نفس لگد آخرش را زد و بیخیال شد.
دستکش هایش را در آورد و به سمتی پرتاب کرد.
رو به تهیونگ کرد و با نفس نفس زمزمه کرد...
+ ای...اینطوری!
تهیونگ که کاملا به وجد آمده بود جونگکوک را تشویق میکرد.
نگاهش لحظه ای به کیسه بوکس افتاد که دور خود میچرخید.
هر لحظه ممکن بود بیوفتد روی جونگکوک.
اما تهیونگ فقط دو کلمه به زبان آورد.
_ بیا کنار!!!
اما جونگکوک که نمیدانست منظورش چیست تنها به او نگاه میکرد.
لحظه ای نگاهش به پشت سرش افتاد.
به کیسه بوکسی که داشت رویش فرود میآمد.
چشمانش را بست و آماده بود که تعادلش را از دست بدهد.
اما همه چیز بر خلاف انتظارش پیش رفت.
تهیونگ به سمتش دوید و او را به عقب هل داد.
در نتیجه خودش هم روی جونگکوک افتاد.
در یک لحظه...
بوم!
کیسه بوکس پخش زمین شد.
و حال تهیونگ بود که روی جونگکوک افتاده بود.
جونگکوک که تا آن لحظه چشمانش را بسته بود...
با ترس چشمانش را باز کرد.
اولین چیزی که دید چهرهی بینقص تهیونگ بود که چندان فاصلهای با صورتش نداشت.
تهیونگ با نگرانی پرسید...
_ حالت خوبه؟!
+ جونمو نجات دادی!
برای بار دوم!
تهیونگ لبخندی زد و پاسخ داد...
_ فکر کنم برای امروز بسه!
جونگکوک چیزی نگفت.
تنها دستانش را به پشت سر تهیونگ هدایت کرد و او را روی خودش انداخت و...
بغلش کرد.
تهیونگ بیشتر از همه برایش امن بنظر میآمد.
و طبق معمول...نمیدانست چرا.
+ چطور میتونم ازت تشکر کنم؟!
تهیونگ لبخندی گرم زد.
متقابل بغلش کرد و موهایش را نوازش کرد.
_ نمیتونستم بذارم صدمه ببینی!
همین که حالت خوبه کافیه!
لحظاتی بعد جونگکوک تهیونگ را رها کرد.
تهیونگ از رویش بلند شد و رفت تا کمی آب برایش بیاورد.
جونگکوک نیم خیز شد و همانجا نشست.
تهیونگ با یک بطری آب معدنی کنارش زانو زد.
_ بخور.
+ ممنون.
جرعه ای آب نوشید و سپس از جایش بلند شد.
+ بیا بریم.
به سمت در حرکت کردند.
جونگکوک چراغ را خاموش کرد و در را بست.
تهیونگ دستش را روی شانهی جونگکوک انداخت و گفت...
_ اگه قرار باشه همیشه کیسه بوکس روت بیوفته...
منم همیشه نجاتت میدم!
ادامه دارد...
¹² لایک
- ۲۵۰
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط