هوسخان

🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

#هوس_خان👑
#پارت22







بیخیال بی حالی و بیهوشیش دوباره شروع کردم دست زدن روی تنش و لمس کردنش و حتی از این کارم لذت می بردم به حدی زیر تنم بودنش برای من حس لذت  داشت که به اوج برسم

وقتی با تمام وجود ارضا شدم وقتی شهوتم خوابید وقتی اون همه مستی از سرم پرید و هوشیار تر شدم فهمیدم چه اشتباهی کردم

اگه به کسی حرفی میزد باید چیکار میکردم
اگه  اتفاقی براش افتاده باشه  چی؟

بغلش کردم سرش روی پام بود
هر چی صداش زدم
هرچی روی صورتش زدم بیدار نشد
روی صورتش اب پاشیدم وبالاخره چشماشو باز کرد
نفس اسوده ای  کشیدم پیشونیم روی پیشونیش گذاشتم و گفتم

خدا روشکر که بیدار شدی ترسوندیم

آفتاب بالا زده بود هوا روشن تر شده بود با ترس بهم نگاه میکرد چشماش از بس که گریه کرده بود قرمز بود و ورم کرده ...
موهای خیس از عرقشو از روی پیشونیش کنار زدم و گفتم هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیزو فراموش کن اگر از ما اگر در مورد امشب در مورد من حرفی به کسی بزنی برادرت میمیره و همینطور خواهرت و تا اینو نمیخوای مگه نه؟


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت23 دخترک چنان ترسیده بود و وحشت کرده...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت24 میفهمی که من درگیره توام که درگی...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت21 الان نمیخواستم بکارت این  دختر و ...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#هوس_خان👑#پارت20 چشمای ترسیده اش برای من هیچ اهمیت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۴۰انقدر لحن و حالت خسته صورتش...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۹ بي اختیار باز مهربون شدم و...

فرار من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط