سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۶۴
آدریانو به سمته مادر اش رفت و او را در آغوشش کشید
آدریانو: مادر خیلی دلم برایتان تنگ میشود
گابریلا : پسرم مگر فردا نباید میرفتی
آدریانو از اغوشه مادر اش جدا شد
آدریانو : نه باید همین امشب بروم
گابریلا : اما
آدریانو با غمگینی و چشم های پر از اشک اش گفت
آدریانو : مادر اگه اتفاقی برایم
گابریلا که اشک هایش سرازیر شدن سریع صورته آدریانو را با دست هایش قاب کرد
گابریلا : شاهزادم اینطوری نگو تو باید سالم بگردی بابان تنهایم گذاشت تو هم تنهاییم نزار
پیشانی آدریانو را بوسید
آدریانو سریع از قصر خارج شد در حالی که اشک از گوشه چشم هایش افتادن رویه زمین سوار کالسکه شد و کالسکه حرکت کرد
آنائل که تویه اتاق اش منتظر شاهزاده جونکوک بود خیلی ناراحت بود از اینکه شاهزاده جونکوک دیر کرده
آنائل
« پس کجایی چرا نمیآی نکنه اتفاقی افتاده »
با شتاب در اتاق آنائل باز شد و فلاویا وارده اتاق شد
و شروع کرد به خندیدن
آنائل سمت اش رفت و با عصبانیت گفت
آنائل : اینجا چیکار میکنی
فلاویا : تو اینجا منتظر همسرت هستی اما همسرت با یکی دیگه تو تخته
با این حرف فلاویا انگار تیری در قلب آنائل فروع کردن
بغض اش گرفت قلب اش در از گریه شد
آنائل : د دروغ میگی
فلاویا: برو ببین همسرت تو تخت با کاترینا خوابه تو اتاق کاترینا
آنائل فلاویا را هوا داد و با عجله سمته اتاق کاترینا رفت
در اتاق را باز کرد با دیدن لباس شاهزاده جونکوک که تو اتاق کناره تخت بود و کاترینا با اون سرو وضع
رویه شانه همان فرد سر اش را گذاشته
با دیدن آنائل مارتینا سریع بلند شد
آنائل
« یعنی من را دوست نداشت یعنی براش هیچی بودم یعنی تو زندگیش اضافی بودم »
قلب اش به شدت درد گرفت که اشک هایش سرازیر شدن تمام سختی های که کشیده بود آنقدر برایش دردناک نبودن همه عمر اش را در زیرزمین گذارند ولی بازم آنقدر درد نکشید سختی های که تویه این قصر کشیده بود ولی بازم هم آنقدر برایش سخت نبود اما این فرق داشت خیلی فرق داشت این تو یه لحظه تو اوج ذوق کردنت گلوت میگیره دل درد میگیری قلبت نامنظم میزنه و فقط به یه نقشه خیره میشی دلت میخواد فرار کنی ولی جایی رو نداری احساس اضافی بودن داری احساس میکنی مزاحمی تو این دنیا باید گم بشوی بری اما چرا ؟؟
!چون لیاقتش رو نداری
آنائل با صدای بلند داد زد و با گریه گفت
آنائل : ازتون.... متنفرم
با بدو از آنجا رفت داشت به سمته پله ها میدوید و گریه میکرد همینکه خواست از پله ها برود پائین یهو انگار یکی از پشت هول اش داد و آنائل از پله ها افتاد رویه زمین
درد بدی تو شکم اش پیچید دست اش را گذاشت بر روی شکم اش
آنائل : تر .. ترو خ خدا بچم .. چی .. چیزیش نشه
چشم هایش آرام بسته شد ........
«««پایان فصل اول »»»
واقعا که دلم آنقدر شکست یعنی رمان من آنقدر افتضاحه که ارزش ۴۰ تا لایک هم نداره اگه خوب نیست خوب بگید تا نزارمش دیگه اما نه میبینم که حتا ۲۰ لایک هم نگرفته
یجوری دلم شکست دیگه هیچوقت فیک نزارم
فصل بعدی هم نمیزارم چون مطمئنم که بازم مثله این فصل حمایت نمیشه و بدتر دلم میشکنه
💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
پارت ۶۴
آدریانو به سمته مادر اش رفت و او را در آغوشش کشید
آدریانو: مادر خیلی دلم برایتان تنگ میشود
گابریلا : پسرم مگر فردا نباید میرفتی
آدریانو از اغوشه مادر اش جدا شد
آدریانو : نه باید همین امشب بروم
گابریلا : اما
آدریانو با غمگینی و چشم های پر از اشک اش گفت
آدریانو : مادر اگه اتفاقی برایم
گابریلا که اشک هایش سرازیر شدن سریع صورته آدریانو را با دست هایش قاب کرد
گابریلا : شاهزادم اینطوری نگو تو باید سالم بگردی بابان تنهایم گذاشت تو هم تنهاییم نزار
پیشانی آدریانو را بوسید
آدریانو سریع از قصر خارج شد در حالی که اشک از گوشه چشم هایش افتادن رویه زمین سوار کالسکه شد و کالسکه حرکت کرد
آنائل که تویه اتاق اش منتظر شاهزاده جونکوک بود خیلی ناراحت بود از اینکه شاهزاده جونکوک دیر کرده
آنائل
« پس کجایی چرا نمیآی نکنه اتفاقی افتاده »
با شتاب در اتاق آنائل باز شد و فلاویا وارده اتاق شد
و شروع کرد به خندیدن
آنائل سمت اش رفت و با عصبانیت گفت
آنائل : اینجا چیکار میکنی
فلاویا : تو اینجا منتظر همسرت هستی اما همسرت با یکی دیگه تو تخته
با این حرف فلاویا انگار تیری در قلب آنائل فروع کردن
بغض اش گرفت قلب اش در از گریه شد
آنائل : د دروغ میگی
فلاویا: برو ببین همسرت تو تخت با کاترینا خوابه تو اتاق کاترینا
آنائل فلاویا را هوا داد و با عجله سمته اتاق کاترینا رفت
در اتاق را باز کرد با دیدن لباس شاهزاده جونکوک که تو اتاق کناره تخت بود و کاترینا با اون سرو وضع
رویه شانه همان فرد سر اش را گذاشته
با دیدن آنائل مارتینا سریع بلند شد
آنائل
« یعنی من را دوست نداشت یعنی براش هیچی بودم یعنی تو زندگیش اضافی بودم »
قلب اش به شدت درد گرفت که اشک هایش سرازیر شدن تمام سختی های که کشیده بود آنقدر برایش دردناک نبودن همه عمر اش را در زیرزمین گذارند ولی بازم آنقدر درد نکشید سختی های که تویه این قصر کشیده بود ولی بازم هم آنقدر برایش سخت نبود اما این فرق داشت خیلی فرق داشت این تو یه لحظه تو اوج ذوق کردنت گلوت میگیره دل درد میگیری قلبت نامنظم میزنه و فقط به یه نقشه خیره میشی دلت میخواد فرار کنی ولی جایی رو نداری احساس اضافی بودن داری احساس میکنی مزاحمی تو این دنیا باید گم بشوی بری اما چرا ؟؟
!چون لیاقتش رو نداری
آنائل با صدای بلند داد زد و با گریه گفت
آنائل : ازتون.... متنفرم
با بدو از آنجا رفت داشت به سمته پله ها میدوید و گریه میکرد همینکه خواست از پله ها برود پائین یهو انگار یکی از پشت هول اش داد و آنائل از پله ها افتاد رویه زمین
درد بدی تو شکم اش پیچید دست اش را گذاشت بر روی شکم اش
آنائل : تر .. ترو خ خدا بچم .. چی .. چیزیش نشه
چشم هایش آرام بسته شد ........
«««پایان فصل اول »»»
واقعا که دلم آنقدر شکست یعنی رمان من آنقدر افتضاحه که ارزش ۴۰ تا لایک هم نداره اگه خوب نیست خوب بگید تا نزارمش دیگه اما نه میبینم که حتا ۲۰ لایک هم نگرفته
یجوری دلم شکست دیگه هیچوقت فیک نزارم
فصل بعدی هم نمیزارم چون مطمئنم که بازم مثله این فصل حمایت نمیشه و بدتر دلم میشکنه
💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
- ۱۶.۸k
- ۲۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط