پلیس در آستانه مافیا پارت
پلیس در آستانه مافیا پارت 20
ویو جونکوک
یعنی پدر مادر سنارو کی کشته
با هزار نگرانی دلشوره توی بغلم خوابوندمش بعداز اینکه خوابید آروم دستمو از زیر سرش برداشتم تا بیدار نشه
یکی از خدمتکار هارو گذاشتم پیشش کنار سنا باشه
خودم رفتم بیرون از اتاق باید بفهمم که کی پدر و مادر سنارو کشته
به ساعت نگاه کردم 5 بود ساعت 6 قرار داشتم قرار بود محموله هارو بیارن
رفتم داخل اتاق که آماده بشم به خدمتکار گفتم میتونه بره
دکمه لباسم رو میبستم
سنا: جایی میری
جونکوک: تو بخواب زود برمیگردم
سنا: ولی
جونکوک: ولی چی
سنا: هیچی
جونکوک: باشه پس من رفتم.
رفتم پیشش و بوسه ای از سرش زدم
از پله ها آمدم پایین سوار ماشین شدم
بعد از یه ساعت رسیدیم به جایی که محموله میاد
که نامجون آمد سمتم
نامجون : ذهنت انگار درگیره
جونکوک: نه نیست
نامجون :نکنه ذهنت درگیره سناست
جونکوک:...........
نامجون : پس نشونه سکوتت یعنی ذهنت درگیره اونه
جونکوک: اره درگیرشه
نامجون : فکر نمیکردم به روز درگیر یه دختر بشی
جونکوک: خودمم فکر نمیکردم
داشتیم حرف میزدیم که محموله رسید و من دیگه رفتم خونه
به خدمتکار گفتم به سنا بگه اماده بسه که 10 دقیقه نکشید سنا آمد خیلی کیوت بود
سنا: کجا میریم
جونکوک: آروم باش (خنده)
سنا: (خنده)
بالاخره دوباره خندید دیگه از من نمیترسه این باعث میشد که دلم آروم بگیره
سوار ماشین شدیم
جونکوک: کمربندت رو ببند
سنا: باشه
جونکوک: کجا بریم
سنا: بله
جونکوک: خوشم نمیاد حرفمو دوباره تکرار کنم
سنا: ببخشید
جونکوک: باشه عیب نداره
سنا: دوست دارم
جونکوک: چی
سنا: دوست دارم(بلند)
ماشین رو زدم کنار کمربندم رو باز کردم و به سمتش رفتم و یه دستم و روی گردنش گذاشتم دوست دیگم رو روی صورتش لبام رو روی لباش گذاشتم و مک های آروم زدم
معلوم هست این دختر داره با دل من چیکار میکنه
شرط ها
18تا کامنت
18تا لایک
5تا بازنشر
ویو جونکوک
یعنی پدر مادر سنارو کی کشته
با هزار نگرانی دلشوره توی بغلم خوابوندمش بعداز اینکه خوابید آروم دستمو از زیر سرش برداشتم تا بیدار نشه
یکی از خدمتکار هارو گذاشتم پیشش کنار سنا باشه
خودم رفتم بیرون از اتاق باید بفهمم که کی پدر و مادر سنارو کشته
به ساعت نگاه کردم 5 بود ساعت 6 قرار داشتم قرار بود محموله هارو بیارن
رفتم داخل اتاق که آماده بشم به خدمتکار گفتم میتونه بره
دکمه لباسم رو میبستم
سنا: جایی میری
جونکوک: تو بخواب زود برمیگردم
سنا: ولی
جونکوک: ولی چی
سنا: هیچی
جونکوک: باشه پس من رفتم.
رفتم پیشش و بوسه ای از سرش زدم
از پله ها آمدم پایین سوار ماشین شدم
بعد از یه ساعت رسیدیم به جایی که محموله میاد
که نامجون آمد سمتم
نامجون : ذهنت انگار درگیره
جونکوک: نه نیست
نامجون :نکنه ذهنت درگیره سناست
جونکوک:...........
نامجون : پس نشونه سکوتت یعنی ذهنت درگیره اونه
جونکوک: اره درگیرشه
نامجون : فکر نمیکردم به روز درگیر یه دختر بشی
جونکوک: خودمم فکر نمیکردم
داشتیم حرف میزدیم که محموله رسید و من دیگه رفتم خونه
به خدمتکار گفتم به سنا بگه اماده بسه که 10 دقیقه نکشید سنا آمد خیلی کیوت بود
سنا: کجا میریم
جونکوک: آروم باش (خنده)
سنا: (خنده)
بالاخره دوباره خندید دیگه از من نمیترسه این باعث میشد که دلم آروم بگیره
سوار ماشین شدیم
جونکوک: کمربندت رو ببند
سنا: باشه
جونکوک: کجا بریم
سنا: بله
جونکوک: خوشم نمیاد حرفمو دوباره تکرار کنم
سنا: ببخشید
جونکوک: باشه عیب نداره
سنا: دوست دارم
جونکوک: چی
سنا: دوست دارم(بلند)
ماشین رو زدم کنار کمربندم رو باز کردم و به سمتش رفتم و یه دستم و روی گردنش گذاشتم دوست دیگم رو روی صورتش لبام رو روی لباش گذاشتم و مک های آروم زدم
معلوم هست این دختر داره با دل من چیکار میکنه
شرط ها
18تا کامنت
18تا لایک
5تا بازنشر
- ۱۰۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط