دیدمتـــــ لرزید دستم ،

دیدمتـــــ لرزید دستم ،
چادر اُفـتــاد از سرم...☺ ️
یک نفر پرسید: خوبـے⁉ ️
گفتم: اکـنون بهتـرم 😉
زیر لب با اخم گفتے:
چادرتـــــ را جمــــع کن 😠
خنده رو،آهسته تـر گفتــم:
اطاعتـــــ سرورم
دیدگاه ها (۱)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 23پشت عکس با خطی آشنا نوشته شده ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

آغوشی از جنس خطر پارت ۸ هشت

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

دیو و دلبرپارت ۲۱ عقب خوابوندمش سوار شدم بهتره شروع شه .ماشی...

🍷 شراب قرمزقسمت اول: قراردادرینا با عصبانیت وارد سالن شد.«با...

𐙚 پارت ⁴ | ویو نامرامعلم عینکش رو کمی بالاتر داد و به سمت تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط