سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت چهارم: اعترافِ پنهان
سکوتِ سنگینِ اتاق، حالا پر از کلماتی بود که در هوا معلق مانده بودند. ناروتو، هنوز گیج و مبهوت، به ساسوکه خیره شده بود. هر کلمهیِ «خورشیدِ من»، مثلِ خنجری در قلبش فرو میرفت. حس میکرد که دارد در دنیایی بیگانه و پر از قوانینِ ناآشنا گم میشود.
ایتاچی، که متوجهِ آشفتگیِ ناروتو شده بود، دوباره سعی کرد فضا را آرام کند. «ناروتو، میدونم که این همه اطلاعات، یکباره زیاده. ولی ساسوکه… اون فقط سعی میکنه از تو محافظت کنه. پیوندِ ماه و خورشید، یه چیزِ عادی نیست. این پیوند، قدرتی عظیم داره، اما بارِ سنگینی هم به همراه داره.»
ناروتو، با ناباوری به ایتاچی نگاه کرد. «محافظت؟ با زندانی کردنِ من؟ با این حرفها؟ من از این محافظتها نمیخوام! من فقط میخوام برگردم خونه!»
ساسوکه، با صدایی که از شدتِ خشم و دردی پنهان میلرزید، گفت: «خونه؟ تو دیگه خونهای نداری. دنیایِ تو دیگه امن نیست. گرگینهها… اونها هیچوقت دست از سرت برنمیدارن.»
«گرگینهها؟» ناروتو، با وحشت پرسید. «این دیگه چه موجوداتی هستن؟»
ایتاچی، نفسِ عمیقی کشید. «اونها موجوداتی باستانی هستن که سالهاست با خونآشامها در جنگ هستن. اونها به دنبالِ قدرتِ «خورشید» هستن. قدرتِ تو.»
ناروتو، با ترس به ساسوکه نگاه کرد. «یعنی… یعنی اونها میخوان من رو بکشن؟»
ساسوکه، با پوزخندی سرد، گفت: «نه فقط بکشن. اونها میخوان تو رو نابود کنن. و قدرتت رو مالِ خودشون کنن. برایِ همین، تو اینجا امن هستی. اینجا، جاییه که میتونی ازشون پنهان بشی.»
«پس من یه زندانیام!» فریاد زد ناروتو. «من یه حیونِ خونگیام که شما تویِ قفس نگهش داشتید!»
«دیگه کافیه!» این بار، لحنِ ساسوکه، دیگر سرد نبود. صدایش، پر از دردی بود که سعی در پنهان کردنش داشت. «تو هیچی از این ماجرا نمیدونی. تو نمیدونی چه چیزهایی رو از دست دادم. تو نمیدونی چه بارِ سنگینی رو به دوش میکشم!»
چشمانِ ساسوکه، برایِ لحظهای از رنگِ قرمزِ شارینگان، به رنگِ سیاه و عمیقی تغییر کرد. رنگِ اندوه. رنگِ خشم. رنگِ تنهایی.
«سالها پیش…» شروع کرد و صدایش، گرفته و لرزان بود. «وقتی من و ایتاچی، هنوز بچه بودیم… قبیلهیِ ما، موردِ حملهیِ گرگینهها قرار گرفت. اونها به دنبالِ «خورشید» بودن. کسی که اون موقع… مادرم بود.»
قلبِ ناروتو، شروع به تند زدن کرد. او، فقط از ترسِ خودش حرف نمیزد. ساسوکه هم، گذشتهای تاریک داشت.
«اونها…» ساسوکه، بغضش را فرو داد. «اونها مادرم رو… مادرم رو جلویِ چشمِ من… کشتن. و قدرتِ «خورشید»، از اون به بعد… به من منتقل شد.»
ناروتو، با ناباوری به ساسوکه نگاه کرد. چشمانی که تا همین چند دقیقه پیش، از خشمِ او میسوخت، حالا پر از اندوهی عمیق بود.
«من… من اون موقع خیلی کوچیک بودم. نمیتونستم کاری بکنم. فقط تونستم ایتاچی رو نجات بدم و فرار کنم. ولی قسم خوردم… قسم خوردم که دیگه هیچوقت، اجازه ندم این اتفاق تکرار بشه. هیچوقت!»
ساسوکه، به ناروتو خیره شد. «و حالا که تو «خورشیدِ» بعدی هستی… این وظیفه… این بارِ سنگین… رویِ دوشِ منه. من باید ازت محافظت کنم. حتی اگه… حتی اگه این محافظت، برایِ تو مثلِ زندان باشه.»
ایتاچی، دستش را بر رویِ شانهیِ ساسوکه گذاشت. «و ما، باید راهی پیدا کنیم که هم تو در امان باشی، هم بتونی با این حقیقت کنار بیای، ناروتو.»
ناروتو، هنوز در شوکِ اعترافِ ساسوکه بود. او، فقط یک انسانِ معمولی نبود. او، «خورشید» بود. و «ماه»، یعنی ساسوکه، نگهبانِ او. نگهبانی که گذشتهای تلخ و پر از درد داشت.
«من…» ناروتو، با صدایی ضعیف، شروع به صحبت کرد. «من… نمیدونم چی بگم.»
ساسوکه، چشمانش را بست. انگار که تمامِ انرژیاش را از دست داده بود. «فقط… فقط سعی کن بفهمی. این تنها راهه.»
ناروتو، به ساسوکه نگاه کرد. دیگر آن مردِ سرد و بیرحمِ چند دقیقه پیش نبود. حالا، مردی را میدید که سالها رنج کشیده بود. مردی که بارِ سنگینی از خاطراتِ تلخ را به دوش میکشید.
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت چهارم: اعترافِ پنهان
سکوتِ سنگینِ اتاق، حالا پر از کلماتی بود که در هوا معلق مانده بودند. ناروتو، هنوز گیج و مبهوت، به ساسوکه خیره شده بود. هر کلمهیِ «خورشیدِ من»، مثلِ خنجری در قلبش فرو میرفت. حس میکرد که دارد در دنیایی بیگانه و پر از قوانینِ ناآشنا گم میشود.
ایتاچی، که متوجهِ آشفتگیِ ناروتو شده بود، دوباره سعی کرد فضا را آرام کند. «ناروتو، میدونم که این همه اطلاعات، یکباره زیاده. ولی ساسوکه… اون فقط سعی میکنه از تو محافظت کنه. پیوندِ ماه و خورشید، یه چیزِ عادی نیست. این پیوند، قدرتی عظیم داره، اما بارِ سنگینی هم به همراه داره.»
ناروتو، با ناباوری به ایتاچی نگاه کرد. «محافظت؟ با زندانی کردنِ من؟ با این حرفها؟ من از این محافظتها نمیخوام! من فقط میخوام برگردم خونه!»
ساسوکه، با صدایی که از شدتِ خشم و دردی پنهان میلرزید، گفت: «خونه؟ تو دیگه خونهای نداری. دنیایِ تو دیگه امن نیست. گرگینهها… اونها هیچوقت دست از سرت برنمیدارن.»
«گرگینهها؟» ناروتو، با وحشت پرسید. «این دیگه چه موجوداتی هستن؟»
ایتاچی، نفسِ عمیقی کشید. «اونها موجوداتی باستانی هستن که سالهاست با خونآشامها در جنگ هستن. اونها به دنبالِ قدرتِ «خورشید» هستن. قدرتِ تو.»
ناروتو، با ترس به ساسوکه نگاه کرد. «یعنی… یعنی اونها میخوان من رو بکشن؟»
ساسوکه، با پوزخندی سرد، گفت: «نه فقط بکشن. اونها میخوان تو رو نابود کنن. و قدرتت رو مالِ خودشون کنن. برایِ همین، تو اینجا امن هستی. اینجا، جاییه که میتونی ازشون پنهان بشی.»
«پس من یه زندانیام!» فریاد زد ناروتو. «من یه حیونِ خونگیام که شما تویِ قفس نگهش داشتید!»
«دیگه کافیه!» این بار، لحنِ ساسوکه، دیگر سرد نبود. صدایش، پر از دردی بود که سعی در پنهان کردنش داشت. «تو هیچی از این ماجرا نمیدونی. تو نمیدونی چه چیزهایی رو از دست دادم. تو نمیدونی چه بارِ سنگینی رو به دوش میکشم!»
چشمانِ ساسوکه، برایِ لحظهای از رنگِ قرمزِ شارینگان، به رنگِ سیاه و عمیقی تغییر کرد. رنگِ اندوه. رنگِ خشم. رنگِ تنهایی.
«سالها پیش…» شروع کرد و صدایش، گرفته و لرزان بود. «وقتی من و ایتاچی، هنوز بچه بودیم… قبیلهیِ ما، موردِ حملهیِ گرگینهها قرار گرفت. اونها به دنبالِ «خورشید» بودن. کسی که اون موقع… مادرم بود.»
قلبِ ناروتو، شروع به تند زدن کرد. او، فقط از ترسِ خودش حرف نمیزد. ساسوکه هم، گذشتهای تاریک داشت.
«اونها…» ساسوکه، بغضش را فرو داد. «اونها مادرم رو… مادرم رو جلویِ چشمِ من… کشتن. و قدرتِ «خورشید»، از اون به بعد… به من منتقل شد.»
ناروتو، با ناباوری به ساسوکه نگاه کرد. چشمانی که تا همین چند دقیقه پیش، از خشمِ او میسوخت، حالا پر از اندوهی عمیق بود.
«من… من اون موقع خیلی کوچیک بودم. نمیتونستم کاری بکنم. فقط تونستم ایتاچی رو نجات بدم و فرار کنم. ولی قسم خوردم… قسم خوردم که دیگه هیچوقت، اجازه ندم این اتفاق تکرار بشه. هیچوقت!»
ساسوکه، به ناروتو خیره شد. «و حالا که تو «خورشیدِ» بعدی هستی… این وظیفه… این بارِ سنگین… رویِ دوشِ منه. من باید ازت محافظت کنم. حتی اگه… حتی اگه این محافظت، برایِ تو مثلِ زندان باشه.»
ایتاچی، دستش را بر رویِ شانهیِ ساسوکه گذاشت. «و ما، باید راهی پیدا کنیم که هم تو در امان باشی، هم بتونی با این حقیقت کنار بیای، ناروتو.»
ناروتو، هنوز در شوکِ اعترافِ ساسوکه بود. او، فقط یک انسانِ معمولی نبود. او، «خورشید» بود. و «ماه»، یعنی ساسوکه، نگهبانِ او. نگهبانی که گذشتهای تلخ و پر از درد داشت.
«من…» ناروتو، با صدایی ضعیف، شروع به صحبت کرد. «من… نمیدونم چی بگم.»
ساسوکه، چشمانش را بست. انگار که تمامِ انرژیاش را از دست داده بود. «فقط… فقط سعی کن بفهمی. این تنها راهه.»
ناروتو، به ساسوکه نگاه کرد. دیگر آن مردِ سرد و بیرحمِ چند دقیقه پیش نبود. حالا، مردی را میدید که سالها رنج کشیده بود. مردی که بارِ سنگینی از خاطراتِ تلخ را به دوش میکشید.
- ۲.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط