سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
ادامه ی قسمت قبل...
ایتاچی، سعی کرد آرامش را حفظ کند. «ناروتو، میفهمم که سخته. ولی تو الان امن هستی. دنیایِ بیرون، اونطوری که فکر میکنی، نیست. خطراتی اونجا هست که حتی تصورش رو هم نمیتونی بکنی.»
ساسوکه، با لحنی سرد و قاطع، گفت: «و تو، «خورشیدِ» من هستی. باید اینجا بمونی. تا وقتی که وظیفهات رو درک کنی.»
«خورشیدِ تو؟!» ناروتو، با ناباوری فریاد زد. «من هیچکسِ تو نیستم! من فقط یه انسانم! یه انسانِ معمولی!»
چشمانِ ساسوکه، دوباره به رنگِ قرمزِ شارینگان درخشید. «اشتباه میکنی.»
ناروتو، با دیدنِ آن چشمانِ ترسناک، ناخودآگاه عقب کشید. در آن لحظه، درک کرد که حرفهایِ ساسوکه، فقط تهدید نبود. این واقعیتی بود که زندگیاش را زیر و رو کرده بود. او، در دنیایِ افسانهها، در دنیایِ خونآشامها، در کنارِ «ماهِ» سرد و مرموز، اسیر شده بود.
ادامه ی قسمت قبل...
ایتاچی، سعی کرد آرامش را حفظ کند. «ناروتو، میفهمم که سخته. ولی تو الان امن هستی. دنیایِ بیرون، اونطوری که فکر میکنی، نیست. خطراتی اونجا هست که حتی تصورش رو هم نمیتونی بکنی.»
ساسوکه، با لحنی سرد و قاطع، گفت: «و تو، «خورشیدِ» من هستی. باید اینجا بمونی. تا وقتی که وظیفهات رو درک کنی.»
«خورشیدِ تو؟!» ناروتو، با ناباوری فریاد زد. «من هیچکسِ تو نیستم! من فقط یه انسانم! یه انسانِ معمولی!»
چشمانِ ساسوکه، دوباره به رنگِ قرمزِ شارینگان درخشید. «اشتباه میکنی.»
ناروتو، با دیدنِ آن چشمانِ ترسناک، ناخودآگاه عقب کشید. در آن لحظه، درک کرد که حرفهایِ ساسوکه، فقط تهدید نبود. این واقعیتی بود که زندگیاش را زیر و رو کرده بود. او، در دنیایِ افسانهها، در دنیایِ خونآشامها، در کنارِ «ماهِ» سرد و مرموز، اسیر شده بود.
- ۳.۴k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط