{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 40

["ویو تهیونگ"]

جلسه تازه تموم شده بود.

بقیه از اتاق خارج شدن اما من هنوز روی صندلی نشسته بودم.

نگاهم روی عکس مردی بود که روی صفحه نمایش مونده بود.

یه حس لعنتی آشنا.

یه حس بد.

از اون حس‌هایی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنن.

جیمین کنارم ایستاد.

_"هنوز بهش زل زدی؟"

چشم از عکس برنداشتم.

_"قبلاً دیدمش."

_"کجا؟"

چند ثانیه فکر کردم.

اما جواب روشنی نداشتم.

فقط یه تصویر مبهم.

یه بیمارستان.

یه راهروی سفید.

و صدای گریه سلین.

اخم کردم.

سلین...

پنج سال گذشته بود اما بعضی خاطره‌ها هنوز مثل روز اول زنده بودن.

بعد از ناهار، خودم رفتم سراغ پرونده.

اسم واقعی مرد بالاخره پیدا شده بود.

وقتی پوشه رو باز کردم، نگاهم روی مشخصاتش ثابت موند.

هان مین‌سو

متخصص زنان و زایمان.

دستم روی صفحه خشک شد.

پزشک؟

چرا یه پزشک باید وسط پرونده سرقت‌های مسلحانه باشه؟

صفحه بعدی رو باز کردم.

و همون لحظه قلبم محکم کوبید.

پنج سال پیش.

بیمارستان بوسان.

همون بیمارستان.

همون تاریخی که زندگی من و سلین نابود شد.

نفسم سنگین شد.

حالا یادم اومده بود.

این مرد رو قبلاً دیده بودم.

روز طلاق.

روز لعنتی طلاق.

فلش بک

سال 2021

دادگاه خانواده بوسان

+"من امضا نکردم!"

صدای گریه سلین هنوز توی گوشم زنده بود.

_"به خدا من امضا نکردم تهیونگ!"

اما من...

من امضا کردم..

برگه جلو روم بود.

برگه رضایت سقط.

با اسم من.

با اسم سلین.

و امضایی که خودم چاپش کردم..

_"تمومش کن سلین."

هنوز یادمه چطور رنگش پرید.

هنوز یادمه چطور اشک‌هاش بند نمیومد.

+"من بچه‌مون رو می‌خواستم..."

اون جمله هنوز بعد از پنج سال ولم نکرده بود.

و بعد...

وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم، همین دکتر کنار پدر سلین ایستاده بود.

فقط چند ثانیه دیده بودمش.

فقط چند ثانیه.

اما حالا یادم اومده بود.


پایان فلش بک

از جام بلند شدم.

جیمین با تعجب نگاهم کرد.

_"هی! چی شده؟"

پوشه رو محکم بستم.

_"آدرس این مرد رو می‌خوام."

_"الان؟"

_"الان."

_"تهیونگ..."

_"جیمین."

لحنم باعث شد ساکت بشه.

چند ثانیه بعد آدرس رو جلوم گذاشت.

به محض اینکه برداشتمش، گوشیم لرزید.

پیام جدید.

از سلین.

برای چند لحظه به صفحه خیره موندم.

«امشب زود برگرد خونه. آمِلیا از صبح سراغتو می‌گیره.»

ناخودآگاه لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

اما خیلی زود محو شد.

چون نگاه من دوباره روی اسم دکتر برگشته بود.

همون مردی که پنج سال پیش اونجا بود.

همون مردی که شاید جواب سؤال‌هایی رو داشت که سال‌ها خواب رو از چشمم گرفته بودن.

و من هنوز نمی‌دونستم...

حقیقتی که دنبالش می‌گردم،

قراره زندگیم رو پس بده...

یا برای همیشه ازم بگیره.
دیدگاه ها (۳۰)

دایرکت پره اما بخاطر باگ خوردن ویس نمیتونم جواب بدم.. 😕🥲

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 39["ویو تهیونگ"]بالاخره بعد از ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 38["ویو تهیونگ"]از همون اول صبح....

بچه هاااااا یه برنامه پیدا کردم میشه پیروت رو به صورت ۳ بعدی...

جراح قلب (پارت31)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط