آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 42
["ویو جونگکوک"]
و برای اولین بار...
جوابی نداشتم.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم.
من و تهیونگ.
دو نفری که یه زمانی بیشتر از برادر به هم اعتماد داشتیم.
دو نفری که سالها کنار هم خندیده بودیم.
کنار هم جنگیده بودیم.
و حالا...
روبروی هم ایستاده بودیم.
مثل دو غریبه.
تهیونگ آروم گفت:
_"کنار برو جونگکوک."
صدام سرد شد.
+"نه."
_"من حوصله بازی ندارم."
+"و من حوصله خراب شدن زندگی خواهرم رو ندارم."
فکش منقبض شد.
اون علامت رو خوب میشناختم.
سالها بود میشناختم.
یعنی داشت عصبانی میشد.
خیلی عصبانی.
_"من کی زندگی سلین رو خراب کردم؟"
خندیدم.
اما تلخ.
خیلی تلخ.
+"جدی میگی؟"
_"آره."
+"پنج سال پیش یادت نیست؟"
چشمهاش تاریک شد.
_"اون موضوع رو باز نکن."
+"چرا نکنم؟"
یک قدم جلو رفتم.
+"وقتی سلین میگفت امضا نکرده و تو کرده بودی؟ اون بهت اعتماد داشت.. "
سکوت.
+"وقتی قسم میخورد بچهتون رو میخواسته، حرفشو باور کردی؟"
سکوت.
+"وقتی گریه میکرد چی؟"
_"خفه شو جونگکوک."
صداش پایین بود.
اما خطرناک.
منم ساکت نشدم.
پنج سال بود که ساکت مونده بودم.
پنج سال.
+"نه.
این بار نه."
تهیونگ با عصبانیت دستش رو توی موهاش کشید.
_"فکر میکنی من عذاب نکشیدم؟"
خندیدم.
+"عذاب؟"
_"آره عذاب!"
برای اولین بار صداش بلند شد.
_"فکر میکنی من فراموش کردم؟"
نفسش سنگین شده بود.
_"فکر میکنی یه روز بوده که به اون بچه فکر نکرده باشم؟"
چشمامو بستم.
لعنت.
این همون مشکلی بود که همیشه وجود داشت.
تهیونگ آدم بدی نبود.
هیچوقت نبود.
اما اون روز...
اشتباه کرده بود.
و تاوانش رو همه داده بودن.
_"پس چرا بهش اعتماد نکردی؟"
این بار آروم پرسیدم.
خیلی آروم.
اما انگار همین سؤال بیشتر از هر فریادی بهش ضربه زد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو ازم دزدید.
برای اولین بار.
_"... نمیدونم."
جوابش زمزمهوار بود.
_"نمیدونم."
باد سردی از بینمون رد شد.
و برای چند لحظه...
فقط دو مرد بودیم.
دو دوست قدیمی.
که هر دو شکست خورده بودن.
اما این آرامش فقط چند ثانیه طول کشید.
چون تهیونگ دوباره سرش رو بلند کرد.
_"با این حال کنار نمیکشم."
قلبم فشرده شد.
_"تهیونگ."
_"نه."
این بار اون حرفم رو قطع کرد.
_"پنج ساله دارم با سؤال زندگی میکنم."
چشمهاش مستقیم توی چشمهام بود.
_"و تو یه چیزی رو ازم پنهون میکنی."
لعنت.
دقیقاً به هدف زده بود.
+"داری اشتباه میکنی."
_"پس چرا دکتر رو فراری دادی؟"
سکوت.
_"جواب بده."
دستم مشت شد.
اما چیزی نگفتم.
و همین سکوت...
بدترین جواب ممکن بود.
تهیونگ تلخ خندید.
_"دیدی؟"
قدم عقب گذاشت.
_"هر وقت آماده شدی حقیقت رو بگی بدون من دیگه فهمیدم..."
بعد برگشت سمت ماشینش.
اما قبل از اینکه سوار بشه ایستاد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_"میدونی بدترین قسمتش چیه؟"
اخم کردم.
_"چی؟"
صدای خستهاش توی خیابون پیچید.
_"اینکه هنوزم تو رو بهترین دوستم میدونم."
و بعد...
سوار ماشین شد و رفت.
من وسط خیابون ایستاده بودم.
و برای اولین بار بعد از سالها...
آرزو کردم کاش حقیقت هیچوقت وجود نداشت.
پارت 42
["ویو جونگکوک"]
و برای اولین بار...
جوابی نداشتم.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم.
من و تهیونگ.
دو نفری که یه زمانی بیشتر از برادر به هم اعتماد داشتیم.
دو نفری که سالها کنار هم خندیده بودیم.
کنار هم جنگیده بودیم.
و حالا...
روبروی هم ایستاده بودیم.
مثل دو غریبه.
تهیونگ آروم گفت:
_"کنار برو جونگکوک."
صدام سرد شد.
+"نه."
_"من حوصله بازی ندارم."
+"و من حوصله خراب شدن زندگی خواهرم رو ندارم."
فکش منقبض شد.
اون علامت رو خوب میشناختم.
سالها بود میشناختم.
یعنی داشت عصبانی میشد.
خیلی عصبانی.
_"من کی زندگی سلین رو خراب کردم؟"
خندیدم.
اما تلخ.
خیلی تلخ.
+"جدی میگی؟"
_"آره."
+"پنج سال پیش یادت نیست؟"
چشمهاش تاریک شد.
_"اون موضوع رو باز نکن."
+"چرا نکنم؟"
یک قدم جلو رفتم.
+"وقتی سلین میگفت امضا نکرده و تو کرده بودی؟ اون بهت اعتماد داشت.. "
سکوت.
+"وقتی قسم میخورد بچهتون رو میخواسته، حرفشو باور کردی؟"
سکوت.
+"وقتی گریه میکرد چی؟"
_"خفه شو جونگکوک."
صداش پایین بود.
اما خطرناک.
منم ساکت نشدم.
پنج سال بود که ساکت مونده بودم.
پنج سال.
+"نه.
این بار نه."
تهیونگ با عصبانیت دستش رو توی موهاش کشید.
_"فکر میکنی من عذاب نکشیدم؟"
خندیدم.
+"عذاب؟"
_"آره عذاب!"
برای اولین بار صداش بلند شد.
_"فکر میکنی من فراموش کردم؟"
نفسش سنگین شده بود.
_"فکر میکنی یه روز بوده که به اون بچه فکر نکرده باشم؟"
چشمامو بستم.
لعنت.
این همون مشکلی بود که همیشه وجود داشت.
تهیونگ آدم بدی نبود.
هیچوقت نبود.
اما اون روز...
اشتباه کرده بود.
و تاوانش رو همه داده بودن.
_"پس چرا بهش اعتماد نکردی؟"
این بار آروم پرسیدم.
خیلی آروم.
اما انگار همین سؤال بیشتر از هر فریادی بهش ضربه زد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو ازم دزدید.
برای اولین بار.
_"... نمیدونم."
جوابش زمزمهوار بود.
_"نمیدونم."
باد سردی از بینمون رد شد.
و برای چند لحظه...
فقط دو مرد بودیم.
دو دوست قدیمی.
که هر دو شکست خورده بودن.
اما این آرامش فقط چند ثانیه طول کشید.
چون تهیونگ دوباره سرش رو بلند کرد.
_"با این حال کنار نمیکشم."
قلبم فشرده شد.
_"تهیونگ."
_"نه."
این بار اون حرفم رو قطع کرد.
_"پنج ساله دارم با سؤال زندگی میکنم."
چشمهاش مستقیم توی چشمهام بود.
_"و تو یه چیزی رو ازم پنهون میکنی."
لعنت.
دقیقاً به هدف زده بود.
+"داری اشتباه میکنی."
_"پس چرا دکتر رو فراری دادی؟"
سکوت.
_"جواب بده."
دستم مشت شد.
اما چیزی نگفتم.
و همین سکوت...
بدترین جواب ممکن بود.
تهیونگ تلخ خندید.
_"دیدی؟"
قدم عقب گذاشت.
_"هر وقت آماده شدی حقیقت رو بگی بدون من دیگه فهمیدم..."
بعد برگشت سمت ماشینش.
اما قبل از اینکه سوار بشه ایستاد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_"میدونی بدترین قسمتش چیه؟"
اخم کردم.
_"چی؟"
صدای خستهاش توی خیابون پیچید.
_"اینکه هنوزم تو رو بهترین دوستم میدونم."
و بعد...
سوار ماشین شد و رفت.
من وسط خیابون ایستاده بودم.
و برای اولین بار بعد از سالها...
آرزو کردم کاش حقیقت هیچوقت وجود نداشت.
- ۱۴.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط