{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 41

["ویو جونگ‌کوک"]

از همون لحظه‌ای که اسم دکتر هان رو شنیدم، فهمیدم دیر یا زود این روز می‌رسه.

پنج سال بود که روی لبه‌ی تیغ راه می‌رفتیم.

پنج سال دروغ.

پنج سال پنهان‌کاری.

پنج سال محافظت از سلین و آمِلیا.

و حالا...

تهیونگ داشت به حقیقت نزدیک می‌شد.

خیلی نزدیک.


یک ساعت قبل

دکتر هان رنگش پریده بود.

_"اون فهمیده."

گوشیم رو از روی میز برداشتم.

+"مطمئنی؟"

_"من پلیس نیستم اما احمق هم نیستم.
اگر تهیونگ پرونده منو باز کرده باشه، تا چند ساعت دیگه اینجاست."

فکرم مشغول شد.

لعنت.

زودتر از چیزی که انتظار داشتم.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد بلند شدم.

+"از اینجا برو."

_"چی؟"

+"همین الان."

_"اما—"

+"دکتر."

نگاهم رو بهش دوختم.

+"پنج سال پیش به اندازه کافی برای خانواده من دردسر درست شده.
دیگه نمیذارم یه نفر دیگه زندگیشون رو خراب کنه."

برای چند لحظه ساکتم نگاه کرد.

بعد آروم سر تکون داد.

و رفت.

حالا...

من جای اون ایستاده بودم.

جلوی ساختمون.

با دست‌هایی داخل جیب کتم.

منتظر.

دقیقاً همون‌جایی که می‌دونستم تهیونگ پیدام می‌کنه.

صدای ترمز ماشین باعث شد سرم رو بلند کنم.

رسید.

در ماشین بسته شد.

و چند ثانیه بعد چشم‌هامون توی هم گره خورد.

تهیونگ.

مثل همیشه بلندقد.

مثل همیشه جدی.

اما این بار...

یه چیز توی نگاهش فرق داشت.

شک.

و شاید خشم.

آروم به سمتم اومد.

_"کجاست؟"

مستقیم رفت سر اصل مطلب.

لبخند تلخی زدم.

+"سلام هم خوبه."

_"جونگ‌کوک."

اسمم رو طوری گفت که معلوم بود حوصله بازی نداره.

_"دکتر هان کجاست؟"

چند لحظه نگاش کردم.

بعد آروم خندیدم.

خنده‌ای که هیچ شادی‌ای توش نبود.

+"فکر نکردی منم؟"

ابروهاش توی هم رفت.

+"چی؟"

یک قدم جلو رفتم.

+"فکر نکردی منم پنج ساله جواب سؤال‌هامو می‌خوام؟"

سکوت.

باد سردی بینمون رد شد.

اما هیچ‌کدوم تکون نخوردیم.

+"فکر نکردی منم شب‌هایی بوده که خوابم نبرده؟"

نگاهش تیزتر شد.

_"جونگ‌کوک..."

+"نه.
این بار تو گوش میدی."

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، عصبانیتی که سال‌ها قورت داده بودم بیرون اومد.

+"تو فکر می‌کنی فقط تو آسیب دیدی؟"

فکش منقبض شد.

+"من خواهرمو جمع کردم وقتی از هم پاشیده بود."

صدام پایین بود.

اما هر کلمه سنگین‌تر از قبلی از دهنم بیرون می‌اومد.

+"من کنارش بودم وقتی بچه‌ش مرده."

نگاه تهیونگ لرزید.

خیلی کم.

اما دیدمش.

+"من کنارش بودم وقتی هر شب گریه می‌کرد."

_"بس کن."

+"نه."

این بار محکم‌تر گفتم.

+"پنج سال پیش هیچ‌کدوممون قهرمان این داستان نبودیم."

نفس عمیقی کشید.

_"پس بذار با دکتر حرف بزنم."

سرم رو تکون دادم.

+"نمی‌تونم."

_"چرا؟"

چند ثانیه سکوت کردم.

چون جواب واقعی رو نمی‌تونستم بگم.

نمی‌تونستم بگم اگر امروز حقیقت رو بفهمه...

همه چیز نابود میشه.

سلین.

آمِلیا.

اون زندگی آرومی که تازه شروع شده بود.

همه چیز.

برای همین فقط گفتم:

+"چون هنوز وقتش نرسیده."

تهیونگ خندید.

اما اون خنده هیچ شباهتی به خنده‌های همیشگیش نداشت.

_"وقتش نرسیده؟"

چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد.

_"یا تو نمیخوای برسه؟"

و برای اولین بار...

جوابی نداشتم.
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 42["ویو جونگ‌کوک"]و برای اولین ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 43["ویو تهیونگ"]وقتی به خونه رس...

https://wisgoon.com/m.j_i.nفالوشه پرنسس؟

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 40["ویو تهیونگ"]جلسه تازه تموم ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط