{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"
به "گرفتــــــار رهایی" نتوان گفت آزاد...


کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت؟!
"بال" تنها غم غربت به پرستوها داد...

 
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد !


عاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد...

 
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد....

 

"فاضل نظری"
دیدگاه ها (۱)

مدتى هست رفته اى از يادپاک کردم حضورت از بنيادسال و ماه و زم...

ای پر از عاطفه در قحط محبت با منکاش می شد بگشايی سر صحبت با ...

هرگز نخواستم که بگویم تو را چقدرعاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟...

هرچند پیش روی تو غرق خجالتندچشمان این غریبه فقط با تو راحتند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط