هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت ۲۴ (آخر)
جکسون : الو
لینا : مدارک را پیدا کردم
جکسون : همه مدارک ؟
لینا : بیشتر مدارک را پیدا کردم
جکسون : خوبه یه ماشین برات میفرستم بیا عمارت
نامجون : به مافیای بزرگ جناب جکسون
جکسون : نامجون ؟ تو اونجا چیکار میکنی
نامجون : ما رو خر فرض کردی فکر کردی نمیفهمیم میخواستی ما را نابود کنی
جکسون : ای دختره نفهم نتونستی بپیچونیشون
نامجون : حالا دو تا انتخاب داری اگر میخوای لینا زنده باشه باید تسلیم بشی و گرنه میکشمش
جکسون : بکشش ( بدون لحظه ای درنگ )
لینا : چی
نامجون : آنقدر راحت میگی
جکسون : اون دختره هرزه برام اهمیتی ندارد بکشیش فقط وقت خودت هدر می رود
لینا چشماش پر از اشک شد
جکسون : راستی جنازش هم با خودت
جکسون تلفن را قطع کرد
آرنیکا : بخاطر او میخواستی منو نابود کنی
لینا : نه این امکان نداره
آرنیکا : میبینی که داره بخاطر اون عوضی یه بهترین دوستت خیانت کردی
شوگا : داستان جالبی بود
جونگ کوک : خب بریم کار رو تموم کنیم
جونگ کوک اسلحه اش را بیرون آورد و روی سر لینا گذاشت
لینا : نه ( ترسیده)
جونگ کوک : مجازات کسی که ما را لو میده مرگه
تهیونگ : آخرین حرفت را بزن
لینا : خواهش میکنم
جونگ کوک : میخواستی اینکارا نکنی
لینا : نیکا
آرنیکا یه گوشه وایساده بود و هیچی نمیگفت
لینا : نیکا من نمیخواهم بمیرم لطفاً
تهیونگ : چیزی بود که خودت انتخاب کردی
جونگ کوک : غزل خداحافظی را بخوان
جونگ کوک همینجوری که اسلحه روی سر لینا گذاشته بود کم کم ماشه را فشار داد آرنیکا که نمی تونست شاهد مرگ بهترین دوستش باشه برگشت و چشمانش را بست و ........بومممممممم صدای شلیک تیر پخش شد آرنیکا چشمانش را باز کرد و برگشت و به جسد غرق در خون لینا که تیر توی سر لینا خورده بود نگاه کرد اشک در چشمانش حلقه زد درسته لینا میخواست او را نابود کنه ولی نمیخواست او رو توی این لحظه ببیند جین دستور داد بادیگارد ها جنازه لینا را بیرون ببرند و آرنیکا هم به یه نقطه خیره شده بود بادیگارد ها بیرون بودند فقط آرنیکا و اعضا داخل اتاق بودند آرنیکا خواست از اتاق بیرون برود ولی نتونست در از بیرون قفل شدن بود یعنی چی
آرنیکا : چرا در قفل شده
نامجون : هنوز یه کار دیگه مونده
ارنیکا: منظورت چیه
نامجون اسلحه اش را بیرون آورد و جلوی آرنیکا گرفت آرنیکا لحظه ای ترسید
آرنیکا : نامجون چیکار داری میکنی
نامجون : خودت اون روز گفتی اگر جاسوس نباشه یه بلایی سرتون می آوردم خب الان که جاسوس بود پس ما باید به بلایی سرت بیاوریم
آرنیکا خواست فرار کند ولی بقیه اعضا دور تا دور آرنیکا را گرفته بودند آرنیکا نه راه پس داشت نه راه پیش
آرنیکا : نامجون
نامجون : بینید دهنتو حالا فهمیدی چرا بهت گفتیم لینا نباید اینجا باشه
ارنیکا : شما از کجا می دونستید
جین : آرنیکا تو واقعا فکر کردی کار مافیایی آسونه اونم ما بزرگترین مافیا دنیا همه حاضرند بخاطر رسیدن به جایگاه ما هرکاری کنند
آرنیکا : من فکرش نمیکردم لینا اینجوری باشه
نامجون : حالا دیگه شده
نامجون ماشه را کشید و درست جلوی سر آرنیکا گذاشت
نامجون : الان هم باید تقاصش را بدی
آرنیکا چیزی نگفت و فقط به نامجون خیره شد نامجون میخواست شلیک کنه ولی نمیتوانست کشتن کسی که مثل رفیقش بوده کار آسانی نیست ولی باید این کار را انجام میداد آرنیکا منتظر شلیک شده بود تمام خاطراتی که با اعضا داشت مثل فیلم از جلو چشمانش گذشت که صدای کشیده شدن ماشه پخش شد ولی تیر به سر آرنیکا نخورد نامجون نمیخواست آرنیکا را از دست بدهد بنابراین به کنار آرنیکا که دیوار بود شلیک کرد آرنیکا اولش تعجب کرد و چیزی نگفت نامجون دستور داد در را باز کنند و با اعضا از اتاق خارج شدند و در را بستند آرنیکا هنوز توی شک بود چرا تیر بهش نخورد چرا به دیوار شد یعنی اتفاقی بود تا نمیخواست بهش شلیک کنه به خودش آمد از اتاق خارج شد و وارد اتاقش شد هنوز هم باورش نمیشد روی تخت رفت و با بدبختی خوابش برد
«پرش زمانی به یک هفته بعد »
ویو ادمین :
یک هفته از اون اتفاق گذشت و اعضا با آرنیکا حرف نمیزدند و آرنیکا با ولی بدبختی بالاخره با آنها آشتی کرد در این یک هفته جونگ کوک از حسش به آرنیکا مطمئن شده بود و با کمک اعضا قرار شد با آرنیکا به یه جنگل به بهانه تفریح بروند و آنجا به ارنیکا اعتراف کند
ویو آرنیکا در جنگل :
بقیه اش داخل کامنتاست
پارت ۲۴ (آخر)
جکسون : الو
لینا : مدارک را پیدا کردم
جکسون : همه مدارک ؟
لینا : بیشتر مدارک را پیدا کردم
جکسون : خوبه یه ماشین برات میفرستم بیا عمارت
نامجون : به مافیای بزرگ جناب جکسون
جکسون : نامجون ؟ تو اونجا چیکار میکنی
نامجون : ما رو خر فرض کردی فکر کردی نمیفهمیم میخواستی ما را نابود کنی
جکسون : ای دختره نفهم نتونستی بپیچونیشون
نامجون : حالا دو تا انتخاب داری اگر میخوای لینا زنده باشه باید تسلیم بشی و گرنه میکشمش
جکسون : بکشش ( بدون لحظه ای درنگ )
لینا : چی
نامجون : آنقدر راحت میگی
جکسون : اون دختره هرزه برام اهمیتی ندارد بکشیش فقط وقت خودت هدر می رود
لینا چشماش پر از اشک شد
جکسون : راستی جنازش هم با خودت
جکسون تلفن را قطع کرد
آرنیکا : بخاطر او میخواستی منو نابود کنی
لینا : نه این امکان نداره
آرنیکا : میبینی که داره بخاطر اون عوضی یه بهترین دوستت خیانت کردی
شوگا : داستان جالبی بود
جونگ کوک : خب بریم کار رو تموم کنیم
جونگ کوک اسلحه اش را بیرون آورد و روی سر لینا گذاشت
لینا : نه ( ترسیده)
جونگ کوک : مجازات کسی که ما را لو میده مرگه
تهیونگ : آخرین حرفت را بزن
لینا : خواهش میکنم
جونگ کوک : میخواستی اینکارا نکنی
لینا : نیکا
آرنیکا یه گوشه وایساده بود و هیچی نمیگفت
لینا : نیکا من نمیخواهم بمیرم لطفاً
تهیونگ : چیزی بود که خودت انتخاب کردی
جونگ کوک : غزل خداحافظی را بخوان
جونگ کوک همینجوری که اسلحه روی سر لینا گذاشته بود کم کم ماشه را فشار داد آرنیکا که نمی تونست شاهد مرگ بهترین دوستش باشه برگشت و چشمانش را بست و ........بومممممممم صدای شلیک تیر پخش شد آرنیکا چشمانش را باز کرد و برگشت و به جسد غرق در خون لینا که تیر توی سر لینا خورده بود نگاه کرد اشک در چشمانش حلقه زد درسته لینا میخواست او را نابود کنه ولی نمیخواست او رو توی این لحظه ببیند جین دستور داد بادیگارد ها جنازه لینا را بیرون ببرند و آرنیکا هم به یه نقطه خیره شده بود بادیگارد ها بیرون بودند فقط آرنیکا و اعضا داخل اتاق بودند آرنیکا خواست از اتاق بیرون برود ولی نتونست در از بیرون قفل شدن بود یعنی چی
آرنیکا : چرا در قفل شده
نامجون : هنوز یه کار دیگه مونده
ارنیکا: منظورت چیه
نامجون اسلحه اش را بیرون آورد و جلوی آرنیکا گرفت آرنیکا لحظه ای ترسید
آرنیکا : نامجون چیکار داری میکنی
نامجون : خودت اون روز گفتی اگر جاسوس نباشه یه بلایی سرتون می آوردم خب الان که جاسوس بود پس ما باید به بلایی سرت بیاوریم
آرنیکا خواست فرار کند ولی بقیه اعضا دور تا دور آرنیکا را گرفته بودند آرنیکا نه راه پس داشت نه راه پیش
آرنیکا : نامجون
نامجون : بینید دهنتو حالا فهمیدی چرا بهت گفتیم لینا نباید اینجا باشه
ارنیکا : شما از کجا می دونستید
جین : آرنیکا تو واقعا فکر کردی کار مافیایی آسونه اونم ما بزرگترین مافیا دنیا همه حاضرند بخاطر رسیدن به جایگاه ما هرکاری کنند
آرنیکا : من فکرش نمیکردم لینا اینجوری باشه
نامجون : حالا دیگه شده
نامجون ماشه را کشید و درست جلوی سر آرنیکا گذاشت
نامجون : الان هم باید تقاصش را بدی
آرنیکا چیزی نگفت و فقط به نامجون خیره شد نامجون میخواست شلیک کنه ولی نمیتوانست کشتن کسی که مثل رفیقش بوده کار آسانی نیست ولی باید این کار را انجام میداد آرنیکا منتظر شلیک شده بود تمام خاطراتی که با اعضا داشت مثل فیلم از جلو چشمانش گذشت که صدای کشیده شدن ماشه پخش شد ولی تیر به سر آرنیکا نخورد نامجون نمیخواست آرنیکا را از دست بدهد بنابراین به کنار آرنیکا که دیوار بود شلیک کرد آرنیکا اولش تعجب کرد و چیزی نگفت نامجون دستور داد در را باز کنند و با اعضا از اتاق خارج شدند و در را بستند آرنیکا هنوز توی شک بود چرا تیر بهش نخورد چرا به دیوار شد یعنی اتفاقی بود تا نمیخواست بهش شلیک کنه به خودش آمد از اتاق خارج شد و وارد اتاقش شد هنوز هم باورش نمیشد روی تخت رفت و با بدبختی خوابش برد
«پرش زمانی به یک هفته بعد »
ویو ادمین :
یک هفته از اون اتفاق گذشت و اعضا با آرنیکا حرف نمیزدند و آرنیکا با ولی بدبختی بالاخره با آنها آشتی کرد در این یک هفته جونگ کوک از حسش به آرنیکا مطمئن شده بود و با کمک اعضا قرار شد با آرنیکا به یه جنگل به بهانه تفریح بروند و آنجا به ارنیکا اعتراف کند
ویو آرنیکا در جنگل :
بقیه اش داخل کامنتاست
- ۶۸۵
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط