{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spy family

spy ×family
فصل •۲•پارت•۸•(آخر)
دامیان:حر....
آنیا میاد پایین

دامیان عصبیه و یهو آنیا رو میبینه
دامیان: ا..آنیا خوب شدی ؟

آنیا: اره . خوابیدم خوب شدم

آنیا ذهن دامیان رو میخونه و اتفاقی که افتاده بود رو می‌فهمه...

ولی کاری نمیکنه

دامیان: آنیا . تو باید از اینجا بری...

آنیا: چچرا؟

ذهن دامیان: چون اگر بمونی من باید سر تو با دیمیتریوس رقابت کنم و من همینجوریش سر همچی باهاش رقابت دارم


آنیا: دامیان من از داداشت خوشم نمیاد...

دامیان ها.. چی چی میگی؟

آنیا: میگم نگران نباش اینقدر.. منو قرار نیست بدزده .... ازت..

دامیان: چی چی میگییی برو بابااا


ذهن دامیان: من ازش خوشم نمیاد ولی چرا بهش حسودی میکنم

انیا رفته بود بالا

شب شد همه خوابیدن فردا صبح سر میز:

آنیا: خانم ملیندا ؟

ملیندا: جانم؟

آنیا: میتونم امروز برم دیدن خانوادم..؟

ملیندا: عا.. از شوهرم باید بپرسم.....

ولی اگر اجازه داد میتونی بری

آنیا: هوم. مرسی

صبحونه میخورن که آنیا میخواد دوباره بره تو اتاقش

ملیندا میگه: آنیا تو از وقتی اومدی کلا یا تو اتاقی یا وقت غذا میای پایین به نظرم بهت اینجا خوش نمیگذره بهت؟

آنیا: ا چرا میگذره ولی خب .. طول می‌کشه عادت کنم ..

ملیندا: باشه عزیزم...

دیمیتریوس. به پدرت زنگ بزن و اجازه آنیا رو بگیر

دیمیتریوس: باشه.

می‌ره اتاق کار پدرش

دیمیتریوس زنگ میزنه

داناوان: بله

دیمیتریوس: بابا. نامزد دامیان اجازه خواسته که .. به دیدن خانواده اش بره

داناوان: باشه. بزار بره

دیمیتریوس: باشه پدر

تلفن قطع میشه

دیمیتریوس می‌ره به ملیندا میگه

ملیندا می‌ره طبقه بالا به اتاق آنیا در میزنه

آنیا داشت درس می‌خواند گفت: بله؟

ملیندا در رو باز کرد گفت: میتونی بری عزیزم

آنیا: جدییی ؟؟؟ عالیههه میشه الان برم؟

ملیندا: اره برو...

« یکم تا فصل بعدی استراحت کنیدددد )
دیدگاه ها (۵)

راستی اینم بگم درمورد نایا🙂‍↔️🫸🏻نایا ۱۵ ساله بود و از روز او...

راستی اونموقع انیا از رو پله میفوته رو دامیان همچین چیزیه😂گش...

spy×familyفصل •۲•پارت•7•ملیندا می‌ره دنبال آنیاآنیا روی ویلچ...

spy×family فصل•۲•پارت•۶•ملیندا: میدونم کیه سریعع میرن خونه م...

spy×family فصل •2• پارت•4•انیا میگه هی آقای دزموند...درست صح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط