part11
ا/ت با عصبانیت وارد کوچه شد. صدای قدمهای جونگکوک پشت سرش، باعث شد قلبش تندتر بزنه. نفسش رو با حرص بیرون داد و ایستاد.
+دنبال من نیا.
جونگکوک با قدمهای آروم به سمتش اومد.
_ولی من هنوز حرفم تموم نشده.
ا/ت برگشت. چشمهاش توی تاریکی برق میزد.
+تو هیچوقت تمومی نداری، نه؟
جونگکوک لبخند زد.
_شاید… چون از تموم شدن خوشم نمیاد.
ا/ت یه قدم به جلو برداشت. فاصلهشون به حدی کم شد که ا/ت بوی عطر تلخ جونگکوک رو حس کرد.
+فکر کردی کی هستی؟
جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت.
_کسی که تو نمیتونی ازش فرار کنی.
ا/ت با تمسخر گفت:
+زیادی به خودت مغروری.
جونگکوک یه قدم به جلو برداشت. فاصلهشون به حدی کم شد که نفسهای ا/ت به هم خورد.
_چون میدونم درست فکر میکنم.
ا/ت با عصبانیت گفت:
+اینو بدون… من آدم بازیهای تو نیستم.
جونگکوک سرش رو کج کرد.
_نه؟ پس چرا هنوز اینجایی؟
+تو واقعا روانی شدی خودت منو نِگه داشتی
ا/ت دندونهاش رو روی هم فشار داد. دستش رو بالا برد که جونگکوک رو کنار بزنه، ولی جونگکوک سریع مچش رو گرفت.
_داری با آتیش بازی میکنی…
ا/ت خندید.
+تو آتیش نیستی… یه شعله کوچیکی که با یه فوت خاموش میشه.
چشمهای جونگکوک تیره شد. با یه حرکت، ا/ت رو به دیوار کوبید.
_مطمئنی؟
قلب ا/ت محکم توی سینهاش میکوبید. نگاه تیره جونگکوک، نفسش رو بند آورده بود.
+جونگکوک…
_هوم؟
ا/ت به سختی گفت:
+ولم کن…
جونگکوک سرش رو نزدیکتر برد. نفسش به گوش ا/ت خورد.
_اگه نکنم چی؟
ا/ت با عصبانیت بازوش رو کشید.
+از من فاصله بگیر.
جونگکوک لبخند تاریکی زد.
_باشه… فعلاً.
ا/ت از بین دستهای جونگکوک بیرون اومد و با عصبانیت به سمت خیابون رفت. جونگکوک نگاهش رو تا آخرین لحظه دنبالش کرد. تهیونگ از گوشه کوچه بیرون اومد و با خنده گفت:
~فکر کنم زیاد بهت رو نمیده.
جونگکوک با خونسردی گفت:
_بهش وقت میدم.
تهیونگ با خنده گفت:
~مطمئنی این بازی خطرناک نیست؟
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
_من عاشق خطرم.
تهیونگ با خنده سری تکون داد.
~اوه… جونگکوک افتاده تو دردسر!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از مسیر رفتن ا/ت برداره، با خونسردی گفت:
_اگه دردسر این باشه… خوشم میاد.(شاید فکر کردید از خطر خوشش میاد ولی از ا/ت خوشش میاد و دوست داره به بازیش بگیره)و دوست نداره کسی بفهمه)
+دنبال من نیا.
جونگکوک با قدمهای آروم به سمتش اومد.
_ولی من هنوز حرفم تموم نشده.
ا/ت برگشت. چشمهاش توی تاریکی برق میزد.
+تو هیچوقت تمومی نداری، نه؟
جونگکوک لبخند زد.
_شاید… چون از تموم شدن خوشم نمیاد.
ا/ت یه قدم به جلو برداشت. فاصلهشون به حدی کم شد که ا/ت بوی عطر تلخ جونگکوک رو حس کرد.
+فکر کردی کی هستی؟
جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت.
_کسی که تو نمیتونی ازش فرار کنی.
ا/ت با تمسخر گفت:
+زیادی به خودت مغروری.
جونگکوک یه قدم به جلو برداشت. فاصلهشون به حدی کم شد که نفسهای ا/ت به هم خورد.
_چون میدونم درست فکر میکنم.
ا/ت با عصبانیت گفت:
+اینو بدون… من آدم بازیهای تو نیستم.
جونگکوک سرش رو کج کرد.
_نه؟ پس چرا هنوز اینجایی؟
+تو واقعا روانی شدی خودت منو نِگه داشتی
ا/ت دندونهاش رو روی هم فشار داد. دستش رو بالا برد که جونگکوک رو کنار بزنه، ولی جونگکوک سریع مچش رو گرفت.
_داری با آتیش بازی میکنی…
ا/ت خندید.
+تو آتیش نیستی… یه شعله کوچیکی که با یه فوت خاموش میشه.
چشمهای جونگکوک تیره شد. با یه حرکت، ا/ت رو به دیوار کوبید.
_مطمئنی؟
قلب ا/ت محکم توی سینهاش میکوبید. نگاه تیره جونگکوک، نفسش رو بند آورده بود.
+جونگکوک…
_هوم؟
ا/ت به سختی گفت:
+ولم کن…
جونگکوک سرش رو نزدیکتر برد. نفسش به گوش ا/ت خورد.
_اگه نکنم چی؟
ا/ت با عصبانیت بازوش رو کشید.
+از من فاصله بگیر.
جونگکوک لبخند تاریکی زد.
_باشه… فعلاً.
ا/ت از بین دستهای جونگکوک بیرون اومد و با عصبانیت به سمت خیابون رفت. جونگکوک نگاهش رو تا آخرین لحظه دنبالش کرد. تهیونگ از گوشه کوچه بیرون اومد و با خنده گفت:
~فکر کنم زیاد بهت رو نمیده.
جونگکوک با خونسردی گفت:
_بهش وقت میدم.
تهیونگ با خنده گفت:
~مطمئنی این بازی خطرناک نیست؟
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
_من عاشق خطرم.
تهیونگ با خنده سری تکون داد.
~اوه… جونگکوک افتاده تو دردسر!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از مسیر رفتن ا/ت برداره، با خونسردی گفت:
_اگه دردسر این باشه… خوشم میاد.(شاید فکر کردید از خطر خوشش میاد ولی از ا/ت خوشش میاد و دوست داره به بازیش بگیره)و دوست نداره کسی بفهمه)
- ۱۰.۸k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط