part13
ا/ت با عجله وارد بار شد. نفسش بالا نمیاومد. هنوز ضربان قلبش بالا بود. دستش رو به دیوار گرفت تا خودش رو آروم کنه. نگاهش رفت سمت در ورودی. خبری از جونگکوک نبود.
با خودش زمزمه کرد:
+نه… اون دیگه نمیاد.
نفسش رو محکم بیرون داد و به سمت اتاق پشتی رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت که یه صدای آشنا از پشت سرش اومد:
_داری از من فرار میکنی؟
ا/ت با وحشت برگشت. جونگکوک با همون خونسردی همیشگی، به دیوار تکیه داده بود. نور کم بار، سایه تیرهای روی صورتش انداخته بود.
ا/ت با عصبانیت گفت:
_تو اینجا چی کار میکنی؟!
(خب بگم که جونگکوک ا/ت رو برگردوند سرکارش)
جونگکوک با لبخند ترسناک جلو اومد.
_گفتم که… از فرار کردن خوشم نمیاد.
ا/ت یه قدم عقب رفت.
+ازت چیزی نمیخوام، جونگکوک. پس برو.
جونگکوک لبخند زد.
_اما من از تو یه چیز میخوام.
ا/ت با اخم گفت:
+چی؟
جونگکوک یه قدم دیگه جلو اومد. فاصلهشون به حدی کم شد که ا/ت مجبور شد سرش رو بالا بگیره تا بتونه تو چشمهای جونگکوک نگاه کنه.
جونگکوک آروم گفت:
_بدهی پدر و مادرت…
چشمهای ا/ت گشاد شد.
+چ…چی؟!
جونگکوک سرش رو نزدیکتر برد.
_پدر و مادرت هنوز تو بیمارستانن، نه؟ هزینههاشون خیلی بالاست.
ا/ت نفسش رو با ترس بیرون داد.
+از کجا… از کجا میدونی؟
جونگکوک خندید.
_فکر کردی من بدون اطلاعات، وارد بازی میشم؟
ا/ت با صدای لرزون گفت:
+داری… تهدیدم میکنی؟
جونگکوک دستش رو بالا برد و یه تار مو از صورت ا/ت کنار زد. نفس گرمش به پوست ا/ت خورد.
_نه… فقط دارم یه پیشنهاد میدم.
ا/ت دستش رو پس زد.
+نه! تو… تو نمیتونی این کار رو بکنی.
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
_چرا میتونم. اگه قبول نکنی… فکر میکنی فردا پدر و مادرت هنوز تو بیمارستان باشن؟
چشمهای ا/ت پر از وحشت شد.
+تو…
جونگکوک زمزمه کرد:
_من همیشه چیزی که بخوام رو به دست میارم.
ا/ت با صدای خفهای گفت:
+میخوای چی بگی؟
جونگکوک لبخند زد.
_با من ازدواج کن.
_چی؟!
جونگکوک چونه ا/ت رو گرفت و سرش رو کمی بالا برد.
_یا قبول میکنی… یا فردا صبح، دیگه خبری از تخت بیمارستان پدر و مادرت نیست.
قلب ا/ت محکم توی سینهاش کوبید. نفسش بالا نمیاومد. نگاهش به چشمای تیره جونگکوک افتاد. نگاهش سرد بود… اما زیر اون سردی، یه شعله بود. یه شعلهای که ا/ت رو میسوزوند.
جونگکوک با همون خونسردی همیشگی گفت:
_تصمیم با توئه.
🔥
با خودش زمزمه کرد:
+نه… اون دیگه نمیاد.
نفسش رو محکم بیرون داد و به سمت اتاق پشتی رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت که یه صدای آشنا از پشت سرش اومد:
_داری از من فرار میکنی؟
ا/ت با وحشت برگشت. جونگکوک با همون خونسردی همیشگی، به دیوار تکیه داده بود. نور کم بار، سایه تیرهای روی صورتش انداخته بود.
ا/ت با عصبانیت گفت:
_تو اینجا چی کار میکنی؟!
(خب بگم که جونگکوک ا/ت رو برگردوند سرکارش)
جونگکوک با لبخند ترسناک جلو اومد.
_گفتم که… از فرار کردن خوشم نمیاد.
ا/ت یه قدم عقب رفت.
+ازت چیزی نمیخوام، جونگکوک. پس برو.
جونگکوک لبخند زد.
_اما من از تو یه چیز میخوام.
ا/ت با اخم گفت:
+چی؟
جونگکوک یه قدم دیگه جلو اومد. فاصلهشون به حدی کم شد که ا/ت مجبور شد سرش رو بالا بگیره تا بتونه تو چشمهای جونگکوک نگاه کنه.
جونگکوک آروم گفت:
_بدهی پدر و مادرت…
چشمهای ا/ت گشاد شد.
+چ…چی؟!
جونگکوک سرش رو نزدیکتر برد.
_پدر و مادرت هنوز تو بیمارستانن، نه؟ هزینههاشون خیلی بالاست.
ا/ت نفسش رو با ترس بیرون داد.
+از کجا… از کجا میدونی؟
جونگکوک خندید.
_فکر کردی من بدون اطلاعات، وارد بازی میشم؟
ا/ت با صدای لرزون گفت:
+داری… تهدیدم میکنی؟
جونگکوک دستش رو بالا برد و یه تار مو از صورت ا/ت کنار زد. نفس گرمش به پوست ا/ت خورد.
_نه… فقط دارم یه پیشنهاد میدم.
ا/ت دستش رو پس زد.
+نه! تو… تو نمیتونی این کار رو بکنی.
جونگکوک با صدای آرومی گفت:
_چرا میتونم. اگه قبول نکنی… فکر میکنی فردا پدر و مادرت هنوز تو بیمارستان باشن؟
چشمهای ا/ت پر از وحشت شد.
+تو…
جونگکوک زمزمه کرد:
_من همیشه چیزی که بخوام رو به دست میارم.
ا/ت با صدای خفهای گفت:
+میخوای چی بگی؟
جونگکوک لبخند زد.
_با من ازدواج کن.
_چی؟!
جونگکوک چونه ا/ت رو گرفت و سرش رو کمی بالا برد.
_یا قبول میکنی… یا فردا صبح، دیگه خبری از تخت بیمارستان پدر و مادرت نیست.
قلب ا/ت محکم توی سینهاش کوبید. نفسش بالا نمیاومد. نگاهش به چشمای تیره جونگکوک افتاد. نگاهش سرد بود… اما زیر اون سردی، یه شعله بود. یه شعلهای که ا/ت رو میسوزوند.
جونگکوک با همون خونسردی همیشگی گفت:
_تصمیم با توئه.
🔥
- ۸.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط