پارت ۲۷۳
پارت ۲۷۳
+بخدا...بخدا نه...ب.. بزار ت..توضیح بدم...
خنده ای بلند و عصبی کرد
_هه ، توضیح؟ توضیح چگونگی رابطه ای که باهم داشتید ؟ ها؟!
+ا.. اینطور که...اینطور که فکر میکنی... نیست
ناگهان روم خیمه زد و مشتی به صورتم زد و با تمام وجود فریاد زد
- پس چطوریه ها ؟ چطوریه ؟ حرف بزن ، حرف بزن!
دهنم پر خون بود ، چطور حرف میزدم ؟ میزد بعد میگفت حرف بزن، کمی دهنم رو باز کردم اما سوزشی که داشت باعث شد ببندمش و صورتم رو درهم کنم
_مگه نمیخواستی حرف بزنی ؟ خوب منتظر چی هستی زر بزن زر بزن دیگه
وقتی دید حرف نمیزنم دیگه زد به سرش و بلند شد و کمربندشو درآورد
_ گفتم حرف بزن اما نردی ، خودت خواستی هرزه ، هر بلایی سرت بیاد دردش از قلبو روحی که داغونش کردی نیست، اونم کسی که همه ی زندگیش بودی!...
این رو گفت و بعد از ضربه ای که به شونه ام خورد جیغم بلند شد و او بدون توجه ادامه داد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشمام تار میدید اما صدای پرت شدن کمربندشو شنیدم ، جونب تویه تنم نمونده بود ، خیلی وقت بود که دیگه جونی برای جیغ زدن نداشتم ، چشمام باز نمیشد اما بوی عطرش که با خونم میومد نشون میداد که کنارم نشسته
_تق..تقصیر من...تقصیر من نبود...نبود...تقصیر من نبود... شاید اگه پدرم اون بلاهارو سرم نمیآورد الان به اینجا نمیرسیدم ، ا..اگه فقط... اگه میگفتی تو اونیکه تو عکس بود نبودی میرفتم و اون چانیونگ عوضی که عکسو فرستاده بود برام رو میکشتم ، البته فردا میرم سراغش ، فکر نکن ازش میگذرم... وقتی که تا حد مرگ رفت اونموقع ولش میکنم ، طلاقتم میدم، تو راست میگفتی عشق اجباری هیچ پایانی نداره...دیر فهمیدم ، تو... تو حتی بچمونم کشتی اونم بخاطر اینکه از باباش متنفر بودی !
چ..چی میگفت؟...به..بچه زندست...بچه زندست...ک..کی همچین چیزی... همچین چیزی رو کی گفته؟...
_چرا کشتیش ؟ میدونی چقدر داشتم خودمو قانع میکردم تا پدر خوبی بشم براش؟ همیشه از بچه ها متنفر بودم ، بخاطر اینکه فکر میکردم اگه بچه دار شم نمیتونم پدر خوبی براش باشم...اما..اما وقتی جولیا گفت که بچمونو سقط کردی خیلی عصبی شدم ، فهمیدم اگه از وجود اون اشغال بود میخواستیش اما از وجود من رو نمیخوای، اشکالی نداره ، طلاقت میدم برو و باهاش ازدواج کن!
+بخدا...بخدا نه...ب.. بزار ت..توضیح بدم...
خنده ای بلند و عصبی کرد
_هه ، توضیح؟ توضیح چگونگی رابطه ای که باهم داشتید ؟ ها؟!
+ا.. اینطور که...اینطور که فکر میکنی... نیست
ناگهان روم خیمه زد و مشتی به صورتم زد و با تمام وجود فریاد زد
- پس چطوریه ها ؟ چطوریه ؟ حرف بزن ، حرف بزن!
دهنم پر خون بود ، چطور حرف میزدم ؟ میزد بعد میگفت حرف بزن، کمی دهنم رو باز کردم اما سوزشی که داشت باعث شد ببندمش و صورتم رو درهم کنم
_مگه نمیخواستی حرف بزنی ؟ خوب منتظر چی هستی زر بزن زر بزن دیگه
وقتی دید حرف نمیزنم دیگه زد به سرش و بلند شد و کمربندشو درآورد
_ گفتم حرف بزن اما نردی ، خودت خواستی هرزه ، هر بلایی سرت بیاد دردش از قلبو روحی که داغونش کردی نیست، اونم کسی که همه ی زندگیش بودی!...
این رو گفت و بعد از ضربه ای که به شونه ام خورد جیغم بلند شد و او بدون توجه ادامه داد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشمام تار میدید اما صدای پرت شدن کمربندشو شنیدم ، جونب تویه تنم نمونده بود ، خیلی وقت بود که دیگه جونی برای جیغ زدن نداشتم ، چشمام باز نمیشد اما بوی عطرش که با خونم میومد نشون میداد که کنارم نشسته
_تق..تقصیر من...تقصیر من نبود...نبود...تقصیر من نبود... شاید اگه پدرم اون بلاهارو سرم نمیآورد الان به اینجا نمیرسیدم ، ا..اگه فقط... اگه میگفتی تو اونیکه تو عکس بود نبودی میرفتم و اون چانیونگ عوضی که عکسو فرستاده بود برام رو میکشتم ، البته فردا میرم سراغش ، فکر نکن ازش میگذرم... وقتی که تا حد مرگ رفت اونموقع ولش میکنم ، طلاقتم میدم، تو راست میگفتی عشق اجباری هیچ پایانی نداره...دیر فهمیدم ، تو... تو حتی بچمونم کشتی اونم بخاطر اینکه از باباش متنفر بودی !
چ..چی میگفت؟...به..بچه زندست...بچه زندست...ک..کی همچین چیزی... همچین چیزی رو کی گفته؟...
_چرا کشتیش ؟ میدونی چقدر داشتم خودمو قانع میکردم تا پدر خوبی بشم براش؟ همیشه از بچه ها متنفر بودم ، بخاطر اینکه فکر میکردم اگه بچه دار شم نمیتونم پدر خوبی براش باشم...اما..اما وقتی جولیا گفت که بچمونو سقط کردی خیلی عصبی شدم ، فهمیدم اگه از وجود اون اشغال بود میخواستیش اما از وجود من رو نمیخوای، اشکالی نداره ، طلاقت میدم برو و باهاش ازدواج کن!
- ۱۰.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط