#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_21
کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا
همینطور بهش نگاه میکردم اره از همه چی خبر داره. ترسیده بهش نگاه میکردم
که باصدایی بلند گفت: گفتم گمشو بیا اینجاا
اروم از روی تخت بلند شدم. رفتم. جلوش وایستادم
که کوک متقابل از روی صندلی بلند شد
سرمو یکم بردم بالا و به چهره عصبی نگاه کردم
که کوک گفت : تو میخواستی چه غلطی بکنی هاا
پس فهمیده. همه چیو .....
لبخندی تلخ و شکسته روی لبم نشست که کوک فریاد کشید " گفتم چه غلطی میخواستی بکنی
با صدایی غم زده با لبخندی شکسته و دردمند گفتم: قربانی بعدی این دنیای تاریک و بی رحمت رو نجات دادم
که کوک عصبی بهش نزدیک تر شد و ا.ت ترسیده رفت عقب
تا به دیوار خورد
کوک : آشغال تو میخواستی بچه من رو بکشی
کوک وقتی حرف میزد صداش میلرزید و این عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد ولی بعد با فکر به اینکه اگه تو این دنیا باشه چه عذابی میکشه از تصمیمم پشیمون. نمیشدم
کوک بلند داد میزد : با تو ام. تو به چه جراتی میخواستی بچه رو سقط کنی هاا. ا.ت چرا. چرا چرا لعنتی
دستش رو مشت کرد و وورد بالا ترسیده. چشمام رو بستم.
مشتش تو هوا موند و چندی بعد به دیوار نزدیک به سرم برخورد کرد. و کوک عصبی فقط کلمه [لعنتی ] رو تکرار کرد
با صدایی بغض آلود گفتم : چون نمیخواستم تو همچین دنیایی بزرگ بشه. دنیایی پر از درد. نمیخواستم. بی مهری پدر و مادرش رو ببینه و عذاب بکشه
درد کشیدن مادرش رو ببینه و عذاب بکشه
که کوک بعد مکثی طولانی ممو کشید. تو بغلش
.
.
.
.
نزدیک به گوشم صدای بی رحمش توی گوشم پیچید
گفت : نگران نباش عزیزم بچه که به دنیا اومد. خودم جونتو میگیرم
شکستم ؟ هزار تیکه شدم
اشک تو چشام حلقه زد.
و خشکم زد .....
#پارت_21
کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا
همینطور بهش نگاه میکردم اره از همه چی خبر داره. ترسیده بهش نگاه میکردم
که باصدایی بلند گفت: گفتم گمشو بیا اینجاا
اروم از روی تخت بلند شدم. رفتم. جلوش وایستادم
که کوک متقابل از روی صندلی بلند شد
سرمو یکم بردم بالا و به چهره عصبی نگاه کردم
که کوک گفت : تو میخواستی چه غلطی بکنی هاا
پس فهمیده. همه چیو .....
لبخندی تلخ و شکسته روی لبم نشست که کوک فریاد کشید " گفتم چه غلطی میخواستی بکنی
با صدایی غم زده با لبخندی شکسته و دردمند گفتم: قربانی بعدی این دنیای تاریک و بی رحمت رو نجات دادم
که کوک عصبی بهش نزدیک تر شد و ا.ت ترسیده رفت عقب
تا به دیوار خورد
کوک : آشغال تو میخواستی بچه من رو بکشی
کوک وقتی حرف میزد صداش میلرزید و این عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد ولی بعد با فکر به اینکه اگه تو این دنیا باشه چه عذابی میکشه از تصمیمم پشیمون. نمیشدم
کوک بلند داد میزد : با تو ام. تو به چه جراتی میخواستی بچه رو سقط کنی هاا. ا.ت چرا. چرا چرا لعنتی
دستش رو مشت کرد و وورد بالا ترسیده. چشمام رو بستم.
مشتش تو هوا موند و چندی بعد به دیوار نزدیک به سرم برخورد کرد. و کوک عصبی فقط کلمه [لعنتی ] رو تکرار کرد
با صدایی بغض آلود گفتم : چون نمیخواستم تو همچین دنیایی بزرگ بشه. دنیایی پر از درد. نمیخواستم. بی مهری پدر و مادرش رو ببینه و عذاب بکشه
درد کشیدن مادرش رو ببینه و عذاب بکشه
که کوک بعد مکثی طولانی ممو کشید. تو بغلش
.
.
.
.
نزدیک به گوشم صدای بی رحمش توی گوشم پیچید
گفت : نگران نباش عزیزم بچه که به دنیا اومد. خودم جونتو میگیرم
شکستم ؟ هزار تیکه شدم
اشک تو چشام حلقه زد.
و خشکم زد .....
- ۱۰۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط