{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارمی که پاک شد

پارت چهارمی که پاک شد😭💔
🛐عشق اجباریــــ🛐
جینا خنده عصبی کرد گفت:عالیه ،بیا بریم تو اتاق
~~~~~~~~~~~~
صبح شده بود ،هانول بیدار شد و رفت دستشویی و آبی به سرو صورتش زد و اومد طرف جینا که بگه داره می‌ره ،چند تکونی به جینا داد و لب زد:هی جینا ،من دیگه دارم میرم
جینا که تا الان خواب بود با صدای هانول پاشد تو جاش نشست،چشاشو مالید و با منگی لب زد:کجا داری میری؟
هانول با صدای کلافه ای گفت:شتر دارم میرم خونه
جینا یدونه از بازوی هانول زد و گفت :شتر دوم یکم مهربون باش
هانول خنده ای کرد و با جینا خداحافظی کرد و از در خارج شد و سوار ماشینش شد،و بعد چند دقیقه رسید($وااا بی حوصله خودتونیددددد🤨🔪)نفس عمیقی کشید و وارد خونه شد که با چهره نگران پدر و مادرش مواجه شد،پدر و مادر هانول به محظ دیدن دخترشون طرفش دوییدن و بغلش کردن،پدرش که سعی داشت عصبانیتش رو نشون بده لب زد:دخترم معلوم هست کجایی؟جون به لبم کردی ،ترسیدم چیزی شده باشه،حالت خوبه زندگیم؟
هانول با حرف آخر پدرش بغض کرد،دروغ چرا،هیچی باعث نمیشد که هانول از باباش زده شه،حتی این قضیه ازدواج اجباری،حتی اگه پدرش جلوش وایمیساد بهش میگفتم ازت متنفرم،دیگه تو دخترم نیستی و...هر حرف دیگه،عشقی که هانول نسبت به پدرش داشت رو از بین نمیبرد،پدر هانول وقتی بغض دخترشو دید بیشتر تو بغلش فشردش و لب زد:دخترم من متا.....
قبل اینکه پدر هانول حرفشو کامل کنه هانول شروع کرد به حرف زدن :بسه بابا،نمیدونم چیکار کردن که تو راضی شدی ولی ،بخاطر تو قبولش میکنم،اما!فقط برای مدت کوتاهی
پدر هانول وقتی دید دخترش آروم شده لبخندی زد و گفت:قرارمون هم فقط یه مدت کم بود با آقای جئون ،بعدش جدا می‌شین،و فردا شب هم با پسرش و زنش به اینجا میان
هانول لبخندی زد و گفت:باشه
و بعد رفت به اتاقش و در و بست ،به سمت حموم رفتن و لباساش رو درآورد،وان رو پر آب کرد و توش نشست،،به زندگیش فک میکرد که یه روزه از این رو به اون رو شد،خودشم نمیدونست چه اتفاقی داره میفته!،به خودش اومد دید یک ساعته تو وان نشسته،سرسری خودشو شست و اومد بیرون و لباس پوشید،با همون موهای خیس پایین رفت و به طرف آشپز خونه حرکت کرد و اجومارو دید،به طرفش رفت بغلش کرد،هانول اجومارو مثل مادرش میدید چون خیلی زن مهربونی بود،
اجوما با دیدن هانول لبخندی زد و متقابلاً بغلش کرد و لب زد:سلام خانوم ،گشنتونه؟ چون غذا پختم اگه میخواین بکشم براتون
هانول وقتی اجوما گفت غذا حاظره چشماش برق زد و با هیجان گفت:وای اجوما قربونت بشم من آره بکش
اجوما خنده ای کرد و براش غذا کشید و گذاشت رو میز،هانول با عجله شروع به خوردن کرد که تو چشم بهم زدن تموم کرد غذارو،از اجوما تشکری کرد و به طرف اتاقش رفت خودشو انداخت رو تخت و بعد چند دقیقه پلکاش سنگین شدن و به خواب رفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~فردا صبح($گشادیم شد بخاطر همین دیروز امروز رو ننوشتم😃🎀)
آلارم داشت خودشو پاره میکرد که بلاخره هانول بیدار شد،دو دقیقه رو تخت نشست و به یه نقطه خیره مونده بعد پاشد رفت دستشویی ،مسواکشو زد و کارای لازم رو انجام داد بعد رفت حموم،یه دوش ۱۰مینی گرفت و اومد بیرون و لباس پوشید و نشست موهاشو خشک کرد،روتین پوستیشو انجام داد و یکمم آرایش کرد که دید ساعت یکه،باورش نمیشد زمان انقد زود گذشته ،به پایین رفت و پدرش رو دید به طرفش رفت و سلام داد و گفت:راستی بابا اونا قراره ساعت چند بیان؟
پدرش نگاهی بهش انداخت و گفت :ساعت ۸گفتن میان دخترم
هانول لبخندی زد و سر تکون داد و رفت بالا تو اتاقش
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هانول داشت آماده میشد،لباس خوشگلی برداشت و ($عکسش اسلاید دوم)گذاشت رو تخت،پشت میز آرایشش نشست و شروع به آرایش کردن کرد،یه آرایش ملایم کرد و بعدش موهاشو درست کرد،بعد همه کارها پاشد و لباس و کفش هاشو پوشید،تو آینه نگاهی به خودش انداخت و به بوس هوایی برا خودش فرستاد،رفت پایین و با پدر و مادرش منتظر موندم تا آقای جئون و خانوادش بیان که بعد چند دقیقه رسیدن،هانول و پدر و مادرش برای خوش آمد گویی به جلوی در رفتن ،خانواده جئون از ماشین پیاده شد و به طرف توی خونه رفتن،هانول با آقای جئون و خانم جئون دست داد که اصل کاری اومد تو،یعنی جئون جونکوک!هانول وقتی چشمش به پسر افتاد نتونست چشماشو از روش برداره ،قدی بلند و با بدنی ورزیده که با لباسی که پوشیده بود بیشتر خودنمایی میکردن،قیافه ای جذاب با چشمایی به سیاهی شب ،جونکوک دستشو به طرف هانگول دراز کرد و هانول هم دست داد باهاش و بعدش به طرف پذیرایی رفتن و.....
شرط نداره دوستان چون حمایت کرده بودین ولی پاک شد،فردا پارت پنج رو میزارم💔😭
دیدگاه ها (۸)

اینم لباساشون تو پارت ۴💔

پارت ۵ 🛐عشقــ اجباریـــ🛐~~~~~~~~~~~~~~(یکمی هم ط...

پارت سوم 🛐عـشــقـــ اجــبـــاریــ🛐پدرش نفس عمیقی کشید و گف...

آره بیبی🤣💋

پارت هشتم 🛐عــشقــ اجبـــاریـــ🛐همینجوری تو ماشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط