{ عشق پارانوئیده}
{ عشق پارانوئیده}
part14
جونکوک دستشو رو درباره عقب برد آستین های رو پوش اش رو بالا کرد و از صندلی بلند شد سمته پنجره رفت و بازش کرد
جونکوک : هوای خیلی خوبیه میخواهی بیرون یکم قدم بزنی
دختره نگاهش رو به دکتر اش داد چشم هایش کشیده شد سمته ساعد دست دکتر جئون که با باند پیچیده شده بود کار خودش بود اون شب جونکوک که متوجه شد با خنده گفت
جونکوک : این زخم چیزی نیست یه زخمه کوچیکه .... اگه اجازه بدی زخمه دستتو پانسمان کنم این کارتو فراموش میکنم
دوباره سمته صندلی رفت و نشست دستشو رو سمته دختره دراز کرد بلافاصله دختره دستشو رو گذاشت تویه دسته پسره اون هم با برداشتن پنبه و چیز های لازم مشغول پانسمان کردن شد روباه مکار هنوز هم همانطوری بود هیچ تغییری نکرده بود
باند رو رویه هر دو مچ دست های دختره پیچید وسایل رو جمع کرد و از صندلی بلند شد
جونکوک : اینا رو ببرم میام
به سمته در رفت و از اتاق خارج شد درو پشته سرش بست ولی قفلش نکرد دختره به دست های که باند پیچیده شده بود نگاه کرد اینا چی بودن چرا اینجوری باهاش رفتار میکرد لحظه ای نگذشت که پرستاری با سینی صبحانه تو دستش وارده اتاق شد سمتش اومد و سینی رو کنارش گذاشت
ادلاین : سلام من ادلاین هستم دکتر جئون نتونستن بیان به من گفتم براتون صبحانه بیارم
دختره همانطوری که نگاهش به طرف دیگه ای بود هیچ واکنشی به اومدن ادلاین نشون نداد ادلاین هم بدون هیچ حرفه دیگه ای از اتاق خارج شد
دکتر جئون با تقی که به در زد وارده اتاق شد
جونکوک : مدیر آر ام میتونم بیام
آر ام : بله دکتر جئون بیا داخل
جونکوک وارده اتاق شد و سمته مبل روبه روی میزش رفت و نشست
آرام : چیزی شده
جونکوک : نه همه چی خوبه فقط میخواهم محدودیت های که واسه بیمار پارانوئیده گذاشتید رو بردارم
آرام : میدونی که اینجا تیمارستان یا مطب نیست اینجا بیمارستان سئوله شاید بیمار ها نخوان
جونکوک : به من اعتماد کنید
آرام : باشه هرجور راحتی
جونکوک با لبخند از رویه مبل بلند شد و با خداحافظی از اتاق خارج شد
تویه راه روی بیمارستان قدم میزد درحالیکه گوشی اش دستش بود با ضربه ای که به شونش زده شد نگاهش رو از گوشی گرفت
یونگی : بریم یه باخوس بنوشیم خیلی تشنمه
جونکوک : اما باید برم پیش بیمار
یونگی : یکم استراحت بد نیست بریم ....
part14
جونکوک دستشو رو درباره عقب برد آستین های رو پوش اش رو بالا کرد و از صندلی بلند شد سمته پنجره رفت و بازش کرد
جونکوک : هوای خیلی خوبیه میخواهی بیرون یکم قدم بزنی
دختره نگاهش رو به دکتر اش داد چشم هایش کشیده شد سمته ساعد دست دکتر جئون که با باند پیچیده شده بود کار خودش بود اون شب جونکوک که متوجه شد با خنده گفت
جونکوک : این زخم چیزی نیست یه زخمه کوچیکه .... اگه اجازه بدی زخمه دستتو پانسمان کنم این کارتو فراموش میکنم
دوباره سمته صندلی رفت و نشست دستشو رو سمته دختره دراز کرد بلافاصله دختره دستشو رو گذاشت تویه دسته پسره اون هم با برداشتن پنبه و چیز های لازم مشغول پانسمان کردن شد روباه مکار هنوز هم همانطوری بود هیچ تغییری نکرده بود
باند رو رویه هر دو مچ دست های دختره پیچید وسایل رو جمع کرد و از صندلی بلند شد
جونکوک : اینا رو ببرم میام
به سمته در رفت و از اتاق خارج شد درو پشته سرش بست ولی قفلش نکرد دختره به دست های که باند پیچیده شده بود نگاه کرد اینا چی بودن چرا اینجوری باهاش رفتار میکرد لحظه ای نگذشت که پرستاری با سینی صبحانه تو دستش وارده اتاق شد سمتش اومد و سینی رو کنارش گذاشت
ادلاین : سلام من ادلاین هستم دکتر جئون نتونستن بیان به من گفتم براتون صبحانه بیارم
دختره همانطوری که نگاهش به طرف دیگه ای بود هیچ واکنشی به اومدن ادلاین نشون نداد ادلاین هم بدون هیچ حرفه دیگه ای از اتاق خارج شد
دکتر جئون با تقی که به در زد وارده اتاق شد
جونکوک : مدیر آر ام میتونم بیام
آر ام : بله دکتر جئون بیا داخل
جونکوک وارده اتاق شد و سمته مبل روبه روی میزش رفت و نشست
آرام : چیزی شده
جونکوک : نه همه چی خوبه فقط میخواهم محدودیت های که واسه بیمار پارانوئیده گذاشتید رو بردارم
آرام : میدونی که اینجا تیمارستان یا مطب نیست اینجا بیمارستان سئوله شاید بیمار ها نخوان
جونکوک : به من اعتماد کنید
آرام : باشه هرجور راحتی
جونکوک با لبخند از رویه مبل بلند شد و با خداحافظی از اتاق خارج شد
تویه راه روی بیمارستان قدم میزد درحالیکه گوشی اش دستش بود با ضربه ای که به شونش زده شد نگاهش رو از گوشی گرفت
یونگی : بریم یه باخوس بنوشیم خیلی تشنمه
جونکوک : اما باید برم پیش بیمار
یونگی : یکم استراحت بد نیست بریم ....
- ۲۲.۹k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط