{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{عشق پارانوئیده}

{عشق پارانوئیده}
part16

وارده اتاق توموگرافی شدن ات کم پشته سر جونکوک ایستاده بود جونکوک کمی عقب رفت و روبه یونگی کرد
جونکوک : ما آماده ایم
یونگی : خیلی خوبه ....روبه ات کرد..... سالم من دکتر مین یونگی هستم بخاطر اینکه متخصص مغز و اعصاب هستم میخواهم ازت توموگرافی بگیرم
دختره که نگاهی به جایی توموگرافی انداخت ترسیده و با لرز قدم به عقب برداشت جونکوک سریع گفت
جونکوک : چیزی نیست فقط اینجا دراز میکشی و یه کوچولو آزمایش میگیرن باشه بهت قول میدم هیچی نیست
دختره به چشم های پر از امید و مهربانی پسره نگاه کرد یعنی می‌تونست بهش اعتماد کنه جونکوک وقتی هیچ واکنشی ازش دریافت نکرد به آرومی دستشو رو گرفت که باعث چشم های ترسیده دختر شد
جونکوک : بریم
روباه مکار نرم شده بود یعنی چی این هم میخواست اذیتش کنه یا نه ؟؟ نمی‌دونست رشته افکارش با کشیده شدنش به طرفه دستگاه توموگرافی
جونکوک : آماده ای
دختره بدون هیچ حرفی یا واکنشی خودش همونجا رویه تخت توموگرافی نشست
جونکوک : دراز بکش
به آرومی دراز کشید مثله همیشه که دراز می‌کشید چشم هایش را می‌بست می‌ترسد از اینکه بازم همون بالاها سرش بیان هنوز هم صدای های سگ ها و آتیش بازی ها خنده پرفسور هوای سرد که بدترین شکنجه بود بازم هم با صدای آروم و مهربانی افکارش از هم پاشیدن اما چشم هایش را باز نکرد
جونکوک : چیزی رو در ذهنت راه نده فقط از یک تا ۱۰ بشمار
درحال توموگرافی گرفتن بودن دختره همون کاریو که بهش گفته بود کرد برای اولین دفعه درحین شمردن به هیچی فکر نکرد همه چی انگار از ذهنش پاک شده بود
..... با صدای دکترش چشم هایش را باز کرد
جونکوک : ببین تموم شد بشین
دختره بلافاصله از تخت پایین شد نگاهی به پرستار ها که کرد قدمی عقب رفت هنوز هم نمی‌تونست با انسان ها ارتباط برقرار کنه
جونکوک : هر وقت جواب آزمایش ها اومد بهم خبر بده
یونگی : حتما بعدن میام پیشتون خانم سو خدانگهدار
جونکوک جلو رفت ات هم به دنبالش رفت
وارده اتاق شدن دختره مثله همیشه به سمته تخت رفت و نشست همینکه می‌خواست دراز بکشه با نشستن جونکوک جلوی باهایش متوقف شد به آرومی هر دو کفش هایش را از پاش کشید و گوشه اش گذاشت
جونکوک : همیشه وقتی دراز می‌کشیدی کفش هاتو دربیار
دختره همینطوری نگاهش میکرد کلماتی که در ذهنش تکرار میشدن ...// این یه فرشته ست ؟ یا یه شیطان ؟//
آخرین دفعه یه شیطان باهاش روبه رو شده بود ..
بلافاصله رویه تخت دراز کشید و به جونکوک پشت کرد اما اون باز هم لبخندی زد و پتو رو روش کشید به سمته درب اتاق رفت و خارج شد ...
دیدگاه ها (۱)

{عشق پارانوئیده}part17صبح ساعت ۸:۱۵وارده اتاقش شد به سمته کم...

{عشق پارانوئیده}part 18سئول شب ساعت ۲۱:۰۰جونکوک وارده اتاق ا...

عشق پارانوئیده part ۱۵سه تایی ایستاده بودن و درحال نوشیدن ود...

{ عشق پارانوئیده}part14جونکوک دستشو رو درباره عقب برد آستین ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط