اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۲۵
(ویو راوی)= پسرک نفس عمیق کشید تا خشمش را کنترل کند رگ های گردنش برجسته شده بودند و چشمان تیله ای اش پر از خشم و عصبانیت بود حس مالکیت را می توان از چشمانش دید نه چیزی فراتر از آن. دخترک و خواهر پسرک در ماشین به آرامی اشک میریختن.....مدتی گذشت پسرک که آرام تر شده بود به سمت ماشین رفت و سوار شد ماشن را استارت زد و شروع به رانندگی کرد و چیزی دگر نگفت، ماشین در خیابان می پیچید و بعد از تایمی به خانه ی لنا و تهیونگ رسیدن..... ، پسرک پیاده شد و در ماشین را برای دخترک و خواهرش باز کرد و به سمت در سالن راه افتاد و در زد تهیونگ در را باز کرد و تا صورت اخمی و خشمگین پسرک را دید لبخندش محو شد ، دخترک و لنا آمدند و همگی وارد خانه شدند و روی مبل نشستند فضا سنگین بود .
(ویو نیلسو)=روی مبل نشستم و نفسم را حبس کردم که بدنم منقبض شد.....تهیونگ لب زد :چتونه؟ -از خواهرت بپرس(با لحن تمسخر آمیز) ، لنا گفت: داداش بس کن ، -یه سوال دارم این چه فرم مدرسه ایه؟مگه لنا بهت نگفتم این دامن رو بلندتر بخر؟، +جونگ کوک کافیه بعدا حرف می زنیم.....داداش میشه غذا رو بکشی خیلی گشنمه ،هیچ حرفی نزدن تهیونگ و لنا غذا رو آماده کردن.....دیگه شروع به خوردن کردیم هر لحظه نگاه سنگین جونگ کوک رو روی خودم حس می کردم......بعد از ناهار من و لنا جمع کردیم و ظرف شستیم......سرم خیلی شدید درد میکرد به زور با اون سردرد نیم ساعتی با لنا نشستم و صحبت می کردم دیگه خسته شده بودم. ساعت ۵:۳۳ رو نشون می داد بلند شدم و لب زدم: جونگ کوک پاشو بریم ، حرفی نزدن و بلند شد خداحافظی با لنا و تهیونگ کردیم و از خونشون خارج شدیم مثل عادت همیشگی در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم . سوار شد و شروع به رانندگی کرد.....مدتی گذشت که صداش سکوت ماشین رو شکست -نیلسو...<نگاش کردم>ببخشید که داد زدم ، با مبهوت زل زده بودم بهش داشت معذرت می خواست؟، -میبخشی خوشگل خانم؟ ،با اینکه قهر بودم دلم برای حرفاش لرزید لبخندی زدم + باشه بخشیدم مردک گاو......،خندید......
شرط= ۱۰۰ لایک ....۱۰ بازنشر
این ۵ پارت برای هدیه ی عید بود و اینکه تا شرط همش نرسه گذاشته نمیشه❤️
پارت ۲۵
(ویو راوی)= پسرک نفس عمیق کشید تا خشمش را کنترل کند رگ های گردنش برجسته شده بودند و چشمان تیله ای اش پر از خشم و عصبانیت بود حس مالکیت را می توان از چشمانش دید نه چیزی فراتر از آن. دخترک و خواهر پسرک در ماشین به آرامی اشک میریختن.....مدتی گذشت پسرک که آرام تر شده بود به سمت ماشین رفت و سوار شد ماشن را استارت زد و شروع به رانندگی کرد و چیزی دگر نگفت، ماشین در خیابان می پیچید و بعد از تایمی به خانه ی لنا و تهیونگ رسیدن..... ، پسرک پیاده شد و در ماشین را برای دخترک و خواهرش باز کرد و به سمت در سالن راه افتاد و در زد تهیونگ در را باز کرد و تا صورت اخمی و خشمگین پسرک را دید لبخندش محو شد ، دخترک و لنا آمدند و همگی وارد خانه شدند و روی مبل نشستند فضا سنگین بود .
(ویو نیلسو)=روی مبل نشستم و نفسم را حبس کردم که بدنم منقبض شد.....تهیونگ لب زد :چتونه؟ -از خواهرت بپرس(با لحن تمسخر آمیز) ، لنا گفت: داداش بس کن ، -یه سوال دارم این چه فرم مدرسه ایه؟مگه لنا بهت نگفتم این دامن رو بلندتر بخر؟، +جونگ کوک کافیه بعدا حرف می زنیم.....داداش میشه غذا رو بکشی خیلی گشنمه ،هیچ حرفی نزدن تهیونگ و لنا غذا رو آماده کردن.....دیگه شروع به خوردن کردیم هر لحظه نگاه سنگین جونگ کوک رو روی خودم حس می کردم......بعد از ناهار من و لنا جمع کردیم و ظرف شستیم......سرم خیلی شدید درد میکرد به زور با اون سردرد نیم ساعتی با لنا نشستم و صحبت می کردم دیگه خسته شده بودم. ساعت ۵:۳۳ رو نشون می داد بلند شدم و لب زدم: جونگ کوک پاشو بریم ، حرفی نزدن و بلند شد خداحافظی با لنا و تهیونگ کردیم و از خونشون خارج شدیم مثل عادت همیشگی در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم . سوار شد و شروع به رانندگی کرد.....مدتی گذشت که صداش سکوت ماشین رو شکست -نیلسو...<نگاش کردم>ببخشید که داد زدم ، با مبهوت زل زده بودم بهش داشت معذرت می خواست؟، -میبخشی خوشگل خانم؟ ،با اینکه قهر بودم دلم برای حرفاش لرزید لبخندی زدم + باشه بخشیدم مردک گاو......،خندید......
شرط= ۱۰۰ لایک ....۱۰ بازنشر
این ۵ پارت برای هدیه ی عید بود و اینکه تا شرط همش نرسه گذاشته نمیشه❤️
- ۸۵.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط